تبليغاتX
ترنم عشق

cart-1.jpg  

به خودم قول می دهم دیگر دلم برایت تنگ نشود  

قول می دهم دیگر با ترنم صدایت آسمان چشمانم بارانی نشود

قول می دهم دیگربا تصور چهره زیبایت عاشق نی غریب

چشمانت نشوم  

قول می دهم دیگر با خاطرات زندگی نکنم  

قول می دهم دیگر به کلبه دلتنگی ات نیایم  

قول میدهم دیگر اشکهایم آبرویم را به تاراج نبرد  

قول میدهم دیگر ستاره ی آرزویت را کم فروغ نکنم  

قول میدهم آسمان دلم را با ستاره وجودت گل باران نکنم  

قول میدهم دلم را اززیر پایت بردارم  

قول میدهم دیگرآسمان ، ابرها را در روزهای دلتنگی ام نگریاند  

قول میدهم دیگر نفسهایم را به عشق تو نکشم  

قول میدهم دیگر در کلبه دلم جایت ندهم ...  

ای مهربان  

ای دوست  

میدانم  

خوب میدانم  

و خوب میدانی  

رویای جاوید زندگی ام تنها تویی  

تنها روزنه ی شادی من ، خیال لحظه های زیبای با تو بودن است  

تلخی جدایی ات ، کامم را تلخ نمی کند چرا که شیرینیه بوسه  

عشقت تا ابد جاوید است  

می ستایمت به خوبی و پاکی  

و به عظمت عشق سوگند  

زنده ام ، تنها با یادت  

و چه شیرین است در فراغ یوسف گریستن  

بویش را از خاطرات گرفتن  

و ارام گرفتن با عطر خوش مهربانی  

نازنینم  

خوب می دانم نمی توانم به هیچ کدام از قولهایم عمل کنم  

چرا که رنگین کمان آسمان زندگی ام با هفت رنگ وجود  

مهربانت رنگین شده  

پس تا زنده ام می تازم.

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1388/08/28 و ساعت 21:1 |
2003472mg9szi5yze.gif


 

 

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت

خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکو یا مقام

خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو به من داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق رو تنها نمی گذاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با هم ایم

خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق هم ایم
+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1388/08/28 و ساعت 20:58 |

 

 http://i29.tinypic.com/6oikac.jpg

هر جا که باشی میتونی صدای پای عشق رو بشنوی

باید بری رو موجش ، قد تاپ تاپ قلبت

اونوقت ، اگه بتونی تیکه های قلبها رو بهم بچسبونی میتونی  آخر عشق رو هم ببینی .

میدونم اگه به اندازه ی لحظه ای تو هر قلبی زندگی کنم میتونم عاشق ترین عاشق دنیا بشم

به فرشته ها بگو که درها رو باز کنن

فرشته هایی که تو قلبها زندگی میکنن

فرشته ی تو

فرشته ی او

فرشته های ساکن تمام قلبهای دنیا ......

من می خوام عاشق ترین عاشق دنیا بشم

عاشق همه ی مردم دنیا .........

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1388/08/18 و ساعت 19:0 |

من محتاج توام  

از عشق که....نه....
اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله،
از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!،
چرا.........می ترسم!......
من از لحظه ای که چشم های تو،
بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند!
من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد،
می ترسم!
اما اگر راستش را بخواهی!

نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب!
می ترسم یا نه؟!
فقط می دانم که.....محتاجم!
محتاج سکوت ستاره!
محتاج لطافت صبح!
محتاج صبر خدا!
من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم!
من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم

واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد!
من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم!
من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم!    

sh1.jpg  

من محتاج توام!
محتاج نگاه تو،
محتاج لبخند تو،
محتاج احساس تو،
همین!
از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد!
من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی!
با یک هوا هق هق!
با یک جفت نگاه خیس!
من محتاج یک دنیا آسمان ابریم!

که ببارد،....که برای من بشود،
بهانه ای از جنس معجزه!
تا بگویم تو را به حرمت این ابرها که می گریند قسم!....

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1388/08/18 و ساعت 18:56 |

دل روشـــــنی دارم ای عشـــق  

مرا می شناسی تو ای عشق  

من از آشنایان احساس آبم  

و همسایه ام مهربانی است  

و توفان یک گل مرا زیر و رو کرد  

پرم از عبور پرستو  

صدای صنوبر  

سلام سپیدار  

  

مرا می شناسی تو ای عشق  

که در من گره خورده احساس رویش  

گره خورده ام من به پرهای پرواز  

گره خورده ام من به معنای فردا  

دل تشنه ای دارم ای عشق  

مرا خنده کن بر لبانی  

که شب را نگفتند  

مرا آشنا کن به گلهای شوقی  

که این سو شکستند و آنسو شکفتند  

دل نورسی دارم ای عشق  

مرا پل بزن تا نسیم نوازش  

مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید  

دل عاشقی دارم ای عشق  

صدایم کن از صبر سجاده ی شب  

صدایم کن از سمت بیداری کوه  

تورا میشناسم من ای عشق  

شبی عظر گام تو در کوچه پیچید  

من از شعر، پیراهنی بر تنم بود  

به دستم چراغ دلم را گرفتم  

ودر کوچه عطر عبور تو پر بود  

و در کوچه باران چه یکریز و سرشار  

گرفتم به سر چتر باران  

کسی در نگاهم نفس زد

و سرتاسر شب پر از جستجوی تو بودم  

و سرتاسر روز پر از جسجوی تو هستم 

صدایم کن ای عشق  

صدایم کن از پشت این جستجوی همیشه  

بهار-بيست دات كام تصاوير زيبا سازی وبلاگ www.bahar-20.com

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 1388/08/06 و ساعت 14:34 |

خواب ديدم با خداوند در ساحل رودخانه اي قدم مي زنم.
نا گهان فراز ها و نشيب هاي صعودم در زندگي،
همچون برق و باد از جلوي ديدگانم عبور كرد.
نيك نگريستم؛
در فرودهاي زندگيم،
هر كجا كه آسودگي و شادماني و لذت بود،
دو رد پا بر ماسه ها مشاهده ميشد.
اما در فراز هاي زندگيم،
هر كجا كه سختي و درد و رنج بود،
تنها يك رد پا مي ديدم.
گفتم: " اي خدا!
قرار بود كه تو همواره با من باشي،
اما در هنگام مصيبت و بلا،
آنگاه كه سخت به تو محتاجم،
چرا تو با من نيستي؟
رد پايت را نمي بينم؟ "
خداوند لبخندي زد و گفت:
" آن زمان كه تنها يك رد پا مي بيني؛
زماني است كه من تو را در آغوش خويش حمل مي كنم. "
خنديدم و گفتم : " و شايد من تو را در دل خويش! "

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1388/08/03 و ساعت 15:53 |

 نزديك ميشوي به من

  فرسنگها در من فرو ميروي

  در من خانه ميكني

  در من حضورميابي

  لحظه به لحظه هرجا و هر كجا

  توي انگشتهايم جاري ميشوي

  سطر به سطر خاطراتم را مي نگاري

  روي لبم مينشيني

  خنده ميشوي، حرف مي شوي

  دلم كه مي گيرد از چشمهايم ميباري

  كيستي ؟ كيستي تو؟

  كيستي تو كه اين همه

  در من بي تابي

  سزاوار حرفهاي عاشقانه اي

  كيستي تو كه ديدنت زندگي

  رفتنت مرگ است

  در من بمان

 از هنوز تا هميشه................

بهار-بيست دات كام تصاوير زيبا سازی وبلاگ www.bahar-20.com

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1388/08/03 و ساعت 15:52 |

ديشب خوابي ديدم. خواب ديدم كه با خداوند گفت و گويي دارم.
خداوند پرسيد: پس ميخواهي با من گفت و گويي داشته باشي؟
گفتم آري، اگر وقت داشته باشي.
خداوند لبخندي زد و سپس گفت من به اندازه ابديت وقت دارم.
هرچه ميخواهد دل تنگت بگو...!
پرسيدم چه چيز آدم ها تو را به شگفتي مي اندازد؟
خداوند پاسخ داد: اين چيزها:
آن ها از كودكي خويش ملول ميشوند
براي بزرگ شدن شتاب مي كنند
بزرگ ميشوند
آنگاه دوست دارند به كودكي بر گردند!
آن ها براي به دست آوردن ثروت سلامت خويش را مي بازند،
ثروت را به دست مي آورند،
آنگاه آن را در راه به دست آوردن سلامت خويش خرج ميكنند!
آن ها بيتاب آينده اند،
لحظه حال را فراموش ميكنند، و بدين سان
نه در حال زندگي ميكنند و نه در آينده!
آن ها چنان زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد،
و چنان مي ميرند كه گويي هرگز به دنيا نيامده اند!
آنگاه دستان گرم خداوند دستانم را گرفتند و ما هردو لحظاتي سكوت كرديم.
پرسيدم ما مردم عيال توييم اي خدا!
دوست داري ما بيش تر ياد آور چه چيزهايي باشيم؟
خداوند گفت:

اين چيزها:
شما نمي توانيد كسي را واداريد كه دوست تان داشته باشد
شما فقط ميتوانيد خود را دوست داشتني كنيد.
خوب نيست وضع خودتان را با وضع ديگران قياس كنيد
بخشش را با بخشيدن ميتوان آموخت.
ممكن است در مدت چند ثانيه؛
در دل كساني كه دوست شان مي داريد زخمي عميق ايجاد كنيد،
اما شفا دادن آن زخم سال ها طول خواهد كشيد.
دارا كسي نيست كه مال فراواني دارد،
بلكه كسي هست كه نياز كم تري دارد.
هميشه هستند كساني كه شما را دوست دارند،
اما نمي دانند چگونه عشق شان را ابراز كنند!
ممكن است دو نفر به يك چيز نگاه كنند،
اما آن چيز را متفاوت ببينند.
بخشيدن يكديگر كافي نيست
شما بايد خود را نيز ببخشيد.
گفتم متشكرم خدا!
آيا چيزي هست كه دوست داشته باشي آن را هميشه به ياد داشته باشيم؟
خداوند دوباره لبخندي زد و گفت:
" دوست دارم بدانيد كه من هستم،
و هميشه خواهم بود"

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1388/08/03 و ساعت 15:45 |

بوسه صادقانه مرا بر پیشانی ات بپذیر

              تا من به یقین برسم كه تو وجود داری،

             دروغ نیستی! فریب نیستی

  من در میان دریایی ایستاده ام

               و شن های ریز طلایی ساحل را درون دستانم گرفته ام.

ببین چگونه از لای انگشتان مرتعش و فشرده ام می لغزند،

                        و به دریا فرو می ریزند!

مشت هایم را سخت تر می فشارم

              تا شاید بتوانم شن ها را درون دستانم نگاه دارم.

اما افسوس كه هر چه سخت تر می فشارم،

             شن ها به سرعت و پوزخند زنان از لای انگشتانم فرو می ریزند

و من اشكی چند از

            دیدگان فرو می ریزم!

 آه خدایا،

    چرا من نمی توانم آن ها را در آغوشم بفشارم.

خدایا آیا من نمی توانم حتی دانه ای ریز از این شن ها را از دست امواج بی رحم دریا نجات بخشم !؟ آه

خدایا، آیا عشق را نیز نمی توان هیچ گاه در دستان خویش نگه داشت!

 آیا تمام چیزهایی كه ما می بینیم، 

 یا می پنداریم كه می بینیم!

چیزی نیست جز رویایی در خواب ؟؟

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1388/07/28 و ساعت 14:25 |

asireshghfaratareshgh.jpg

 آرزوها

رفته  بودم  تا  دلي  افسون  كنم
 وحشت شب را ز دل بيرون كنم
 رفته بودم  در ديار و شهرعشق
 آسمان  اين   دلم   مه  گون  كنم
 در گلستان   صفا   بخش  وجود
 اين دل  تفديده  را   گلگون  كنم
 در زلالين   چشمه هاى  زندگى
 اين  تن خشكيده  را كارون  كنم
 باسياهين  چشم  حورى مشربان
 اين  دل  غمديده  را مفتون  كنم
 رفته  بودم  زير  چتر ماه عشق
 اخترى  در آسمان  افزون   كنم
 رفته  بودم  ماه  را از  زير ابر
 بركشيده   در  سمايم  زون  كنم
 رفته بودم  هم  زمين وهم زمان
 با دل  دل برده ام   مجنون  كنم
رفته  بودم  تا  دل درياى عشق
 با نواى   جان ودل همگون كنم
رفته  بودم  تا   در أوج  آسمان
 نغمه هاى   ليليان  برگون  كنم
 رفته بودم  لابلاى   كوه ودشت
 با دلى خسته سخن  مكنون كنم
 رفته  بودم  تا ازاين درد زمان
 صحبت دلخسته  ازگردون كنم
 بر زنم  آهى  ز  تنهايى   دهر
 يا  نيازى  با  دلي دلخون  كنم
بر بلنداى   خش  و خاشاك ها
 روح را با همدلى معجون  كنم

شاكر شاهدي

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1388/07/28 و ساعت 14:23 |

شعر کوچه از « فریدون مشیری   »

   

بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جان وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم  

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید  

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت  

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه‌ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ  

یادم آید، تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن

آب، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!  

با تو گفتم:

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستم

باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم  

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم  

رفت در ظلمت شب، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم  

بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

شعر كوچه سروده « هما میرافشار »

(پاسخ شعر كوچه اثر فریدون مشیری)

 

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صیدافتاده به خونم
تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که ز کوی‌ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم
+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1388/07/26 و ساعت 14:21 |

بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد ، یک شرکت از بازماندگانی که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند.

در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود:

چیزهای کوچک

مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود.و باید شخصا در کودکستان حضور می یافت .

همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد

یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد!

یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد.

یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد.

اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود.

یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد.

یکی دیگر بچه اش تاخیر کرده بود و نتوانسته بود سروقت حاضر شود.

یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود.

و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد.و به همین خاطر زنده ماند!

به همین خاطر هر وقت;

در ترافیک گیر می افتم

آسانسوری را از دست می دهم

مجبور برگردم تا تلفنی را جواب دهم...

و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد

با خودم فکر می کنم

که خدا می خواهد در این لحظه من زنده بمانم..

دفعه بعد هم که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده است

بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند

نمی توانید کلید ماشین را پیدا کنید

با چراغ قرمز روبرو می شوید

عصبانی یا افسرده نشوید

بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1388/07/26 و ساعت 14:15 |
ذهنم را عــــــریان میکنم؟؟؟

چگونــــــه؟؟؟؟؟

..

..

..

چگونه جسم را عریان میکنی؟

چگونه برهنگی اندامت را نمایش می دهی؟

جامعه هایت را می دری یکی به یکی...

جسمت عریان می شود...

از برهنه بودن اندامت خجـــــــالت می کشی...

برهنه ای!!!!!شرمـــی در وجودت زبانه می کشد...

حیایی در درونت نهفته است که نمی توانی برهنـــگی اندامت راببینی...

چشمانت را می بندی...

از جسمت رو بر می گـــردانی،اینگونه آســـوده تری...

کـــودک درون ساکت شده....

او تــرســـیده...

آری او از حـــــیوان درون ترســـیده...

حال چگونه ذهنت را عریــــان میکنی؟؟؟

باورهـــایت،اعتقــاداتت،ایمـــانت همه وهــــــمه که به ذهنت قـــــلاب شده اند را با ناباوری جــــــدا میکنی!!!!!

در ناخودآگاه ذهنت از این عریان بودن لـــذت می بری ...

حیوان درونت جـــان گــرفته...

اما کـــودک درون نهیب می زند...

این تویــــــــــی؟؟؟؟

تو همان دیــــــــووانه ای؟؟؟؟

همان دیوانه ای که حاضر شد به خاطر اعتـــقادهایش پـــیاله های مســـتی را از دست بدهد؟؟؟؟

تــــــــــو همان دیوانه ای؟؟؟

حرارت ذهــــنت از چشـــمان شهلایت هویداست...

از نگاه کردن به آینه می تــــرسی...

هم جسمت عــــریان است هم روحت...

روحت از این عریانی به خود می پیچد...

گــــمان می کرد...وقتی ذهنت را عریان کند...لذت خواهد برد...

لـــذتی که تــا عمق احساســـش کند...

اما این حس زود گذر بود...

تــــنشی میان حیوان و کودک است...

کودک گاهی می ترسد...

گاهـــی مــــی خــــندد...

و گاهی سکوت می کند...

این خاصیت کودکی است...

اما حیوان هــــنوز چشمانش به خون نشسته است...

خیال آرام شــــدن ندارد...

اما برنده این نبرد کـــودک است...

زیرا قلاب ها تا عمق در ذهـــن ریشه دوانده...

حال هم جســــم به خود می پیچد هم ذهــــن...

هر دو از این برهــــنگی بیزارن...

کودک درون می خندد...

حیـــوان خشمگین است...

فکر نابودی او را دیوانه کرده...

او ذره ذره آب می شود...

آب...

آب..

و مــــــــــــــحو...

جسم را می پوشانم تا جانم آرام گیرد...

ذهنم را می پوشانم تا رو حم چون جسمم به آرامش برسد...

ذهن و جسمم را می پوشانم تا از شر حیوان درون در امــــــان باشم.

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1388/07/26 و ساعت 14:4 |

به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها  

 
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم

بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !

مهدي اخوان ثالث

بهار-بيست دات كام تصاوير زيبا سازی وبلاگ www.bahar-20.com

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1388/07/26 و ساعت 14:3 |
 

  

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت .

بهار-بيست دات كام تصاوير زيبا سازی وبلاگ www.bahar-20.com

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1388/07/18 و ساعت 11:5 |

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:

مقصد ما خداست. كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت اينجا بهشت است ،مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندكي، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما، راز من همين بود.آن كه مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1388/07/18 و ساعت 11:3 |
مهربانی را بیاموزیم
فرصت آیینه ها در پشت در مانده است
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن
  آشناتر شد
سایبان از بید مجنون ،
روشنی از عشق
می شود جشنی فراهم کرد
می شود در معنی یک گل شناور شد

redrose_md_clr.gif

مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده است
موسم نیلوفران یعنی که باران هست
یعنی یک نفر آبی است
موسم نیلوفران یعنی
یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی 

flow019.gifflow019.gifflow019.gif
می شود برخاست در باران
دست در دست نجیب مهربانی
می شود در کوچه های شهر جاری شد
می شود با فرصت آیینه ها آمیخت
با نگاهی
می شود سرشار -
- از رازی بهاری شد

redSmCLR.gifredSmCLR.gifredSmCLR.gif
دست های خسته ای پیچیده با حسرت
چشم هایی مانده با دیوار رویاروی
چشمها را می شود پرسید
آسمان را می شود پاشید
می شود از چشمهایش ...
چشمها را می شود آموخت
می شود برخاست
می شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد
می شود دل را فراهم کرد
می شود روشنتر از اینجا و اکنون شد 

flow019.gifflow019.gifflow019.gif
جای من خالی است
جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالی است
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!

redSmCLR.gifredSmCLR.gifredSmCLR.gif
می شود برگشت
می شود برگشت و در خود جستجویی داشت
                    در کجا یک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!
                   در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟!
می شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی است
می شود از رد باران رفت
می شود با سادگی آمیخت
می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد
می شود کیفی فراهم کرد
دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید
در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد
                   من بهار دیگری را دوست می دارم

flow019.gifflow019.gifflow019.gif
جای من خالی است
جای من در میز سوم ، در کنار پنجره خالی است
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکبها
جای من در چشمهای دختر خورشید
جای من در لحظه های ناب
جای من در نمره های بیست
  جای من در زندگی خالی است

redSmCLR.gifredSmCLR.gifredSmCLR.gif
می شود برگشت
اشتیاق چشم هایم را تماشا کن
می شود در سردی سرشاخه های باغ
جشن رویش را بیفروزیم
دوستی را می شود پرسید
چشمها را می شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بیاموزیم...
 

heart3.gif


+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1388/07/18 و ساعت 11:1 |

 

  

 To fall in love  

عاشق شدن

 

To laugh until it hurts your stomach .  

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

 

 To find mails by the thousands when you return from a vacation.  

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

 

To go for a vacation to some pretty place.  

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

 

To listen to your favorite song in the radio.  

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

 

To go to bed and to listen while it rains outside.  

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

 

 

To leave the Shower and find that the towel is warm  

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

 

To clear your last exam.  

آخرین امتحانت رو پاس کنی

 

To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.  

کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه

 

To find money in a pant that you haven't used since last year.  

توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی

 

To laugh at yourself looking at mirror, making faces.  

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

 

Calls at midnight that last for hours.  

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

 

To laugh without a reason.  

بدون دلیل بخندی

 

To accidentally hear somebody say something good about you.  

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه

 

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.  

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی !

 

 To hear a song that makes you remember a special person.  

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره

 

To be part of a team.  

عضو یک تیم باشی

 

To watch the sunset from the hill top.  

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

 

 To make new friends.  

دوستای جدید پیدا کنی

 

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.  

وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

 

 To pass time with your best friends.  

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

 

To see people that you like, feeling happy.  

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

 

See an old friend again and to feel that the things have not changed.  

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

 

To take an evening walk along the beach.  

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

 

To have somebody tell you that he/she loves you.  

یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

 

To laugh .......laugh. ........and laugh ...... remembering stupid things  

done with stupid friends.  

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و باز هم بخندی .......

 

 These are the best moments of life....  

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

 

Let us learn to cherish them.  

قدرشون روبدونیم "

 

Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"

زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد ...

بهار-بيست دات كام تصاوير زيبا سازی وبلاگ www.bahar-20.com

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1388/07/18 و ساعت 10:54 |

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ

نيست ياری كه مرا ياد كند

ديده ام خيره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد كند 

خود ندانم چه خطائی كردم

كه ز من رشته الفت بگسست

در دلش جائی اگر بود مرا

پس چرا ديده ز ديدارم بست

هر كجا می نگرم، باز هم اوست

كه بچشمان ترم خيره شده

درد عشقست كه با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چيره شده

گفتم از ديده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ بايد كه مرا دريابد

ورنه درديست كه مشكل برود

تا لب بر لب من م لغزد

می كشم آه كه كاش اين او بود

كاش اين لب كه مرا می بوسد

لب سوزنده آن بدخو بود

می كشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود كه چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده كه بود

شعله ور در نفس خاموشش

شعر گفتم كه ز دل بردارم

بار سنگين غم عشقش را

شعر خود جلوه ئی از رويش شد

با كه گويم ستم عشقش را

مادر، اين شانه ز مويم بردار

سرمه را پاك كن از چشمانم

بكن اين پيرهنم را از تن

زندگی نيست بجز زندانم

تا دو چشمش به رخم حيران نيست

به چكار آيدم اين زيبائی

بشكن اين آينه را ای مادر

حاصلم چيست ز خود آرائی

در ببنديد و بگوئيد كه من

جز او از همه كس بگسستم

كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست

فاش گوئيد كه عاشق هستم

قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسيد كه پيغام از كيست

گر از او نيست، بگوئيد آن زن

ديرگاهيست، در اين منزل نيست

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1388/07/11 و ساعت 15:23 |

خداي من

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغة دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات  شانه های تو کجا بود؟

 گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی... من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

 گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

 گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزني. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت ...

گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت....

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1388/07/11 و ساعت 15:21 |