تبليغاتX
ترنم عشق
 آهاي خالق!
آهاي پروردگار ...
 
آهاي خداي بنده هاي گرفتار،
تو جاي من بودي،
دلتنگ دوست داشتني هاي روزگارت نمي شدي؟
 
بندگانت ميان ماندن و رفتن حيران شده اند،
يكي گرسنه، يكي تشنه، يكي زخمي،
بندگانت ... يكي دل شكسته، يكي پاي بسته، يكي گوشه اتاق تاريكي تنها نشسته،...
 
توآن بالايي ...
مي گويند لاي ابرها،
مي گويند عرش،
من اين پايين، خاك، خاكستر، خار ...
 
آهاي خداي همه خدانمايان؛
كردگار همه مومنان و ثروت همه بينوايان؛
آهاي آرزوي چشمهايم،
آهاي اميد دستهايم ...
خدايا،
دوستت دارم ...
+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1386/07/23 و ساعت 22:13 |

کاش آسمان میدانست درد من چیست
کاش میدانست نیاز من چیست
کاش میدانست به یک قطره باران نیز قانعم...
کاش آسمان میدانست درد منی  که همان کویر خشک و بی جانم چیست
دلم مثل کویر از محبت و عشق خشک و بی جان است
عاشقم ولی یک عاشق تنهایک عاشق بی کس! 
عاشقی که معشوقش در کنارش نیست....
کاش دریا میدانست کویر چیست!
راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها!
دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد اما دریایی نیست تنها یک خواب است و بس!
کاش باران میدانست معنی انتظار چیست...
منی که همان کویر تشنه و بی جانم سالهاست که انتظار یک قطره باران را می کشم اما افسوس که این انتظار بیهوده است...
و ای کاش آسمان میدانست درد دل این کویر خسته و تشنه چیست
+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1386/07/23 و ساعت 22:4 |
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
 مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
 به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
 
 
 
آرزومند آرزوهایتان
تنها ترین تنها
امین

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1386/07/23 و ساعت 21:52 |
 دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است.
بانگي از دور مرا مي خواند ،
ليك پاهايم در قير شب است .
 
رخنه اي نيست در اين تاريكي :
در و ديوار بهم پيوسته .
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته .
 
نفس آدمها
سربسر افسرده ست .
روزگاري است در اين گوشۀ پژمرده هوا
هر نشاطي مرده ست .
 
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد .
مي كنم هر چه تلاش ،
او به من مي خندد .
 
نقش هايي كه كشيدم در روز ،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح هايي كه فكندم در شب ،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
 
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است .
جنبشي نيست در اين خاموشي :
دست ها ، پاها در قير شب است
 
آرزومند آرزوهایتان
تنها ترین
تنها 
امین

                                                        

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1386/07/23 و ساعت 21:48 |
 

بي‌شك‌ چنين ‌كه‌ خواب ‌زچشمم ‌پريده ‌است‌
پروانه‌اي‌ دوباه‌ مرا خواب ‌ديده‌ است‌

شايد دوباره ‌شيطنت‌ بره‌اي ‌سفيد
بر روي ‌خواب ‌تند علف‌ها دويده‌ است‌
اي‌ خاطرات‌ خانه‌ به ‌دوش‌ از شما كسي‌
آيا صداي ‌گمشده‌ام‌ را نديده ‌است‌

آيا كسي ‌از آن‌همه ‌گل ‌بوسه‌هاي ‌مهر
يك‌ غنچه ‌از براي ‌لبانم‌ نچيده‌ است‌

مادر بيا دوباره ‌به‌ گهواره‌ام‌ ببر
آنجا كه‌ شوق ‌كودكي‌ام‌آرميده‌ است‌

مادر بيا دوباره ‌به‌گهواره‌ام‌ ببر
آنجا كه ‌لاي‌لاي‌ تو شور آفريده‌ است‌

آنجا در آن‌بهشت‌ كه‌ روزي‌ هزار بار
خورشيد چشم‌هاي‌ تو بر من ‌دميده‌است‌

مادر ببين‌ كه ‌شعلة‌ آن ‌خاطرات ‌سبز
شعر مرا دوباره‌ به‌ آتش‌ كشيده‌ است‌

آن‌عقرب ‌سياه ‌كه ‌عين‌هراس ‌بود
چندي‌ است ‌زير جامه‌ي ‌خوابم ‌خزيده‌ است‌
يك‌ عنكبوت‌ كبودي ‌به ‌رنگ ‌مرگ‌
روي ‌تمام ‌آينه‌ها خط‌ كشيده‌ است‌

گوساله‌اي ‌حريص ‌از آن‌سال‌هاي ‌دور
روزي‌ دو برگ‌ازعاطفه‌ام‌ را جويده ‌است‌

مادر تو را به ‌جان‌ خودت‌ چاره‌اي‌ بجو
دفترچه‌ام ‌به ‌صفحه‌ي ‌پايان ‌رسيده‌ است‌

مادر بر اشك‌اشك‌ غزل‌...، آه‌، نه‌، نشد
بر حرف‌ حرف‌اين‌غزل‌اشكي‌ چكيده ‌است‌

راهي ‌نمي‌برد به‌دلم ‌شعر مدتي‌ است‌
رنگ ‌از رخ‌ تمام‌ قلم‌ها پريده ‌است‌

شعر زبان ‌بريده ‌در اين ‌واژه‌هاي ‌گنگ‌
همرنگ ‌وحشت ‌رمه‌هاي ‌رميده ‌است‌

مادر بيا دوباره ‌به‌ گهواره‌ام‌ ببر
مادر بيا كه ‌خواب‌ زچشمم ‌پريده‌ است‌
 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه
+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1386/07/20 و ساعت 23:20 |
سحر در سجده ی پاکی
تو را در زجه های قلب بیمارم دعا کردم.
هزاران بار
اندوه و تنهایی در
تو را در های های گریه و اشک ام صدا کردم
تو را من تا.
سحر هر شب به تنهایی دعا کردم.
دریغ از درد تنهایی
دریغ از آه سرد و اشک رسوایی
که در دنیای بی مهری
کسی از دل نمی تابد
_ و من در آسمان و کهکشان- اینچنین دنیای بد عهدی
تو را خورشید پاک_آسمان عشق کردم
تو را من عاشق ام عاشق!
تو را با عشق و مستی من وفا کردم.
عجب دنیای بد عهدی
عجب دنیای صد رنگی
عجب رنگ پر از ننگی
چرا اینگونه بی رحمی؟
چرااز خود نمی پرسی؟
چرا با من چنین کردی!؟
من اینجا در تمام لحظه هایم
نام زیبای تو را فریاد کردم
تو را در کفر این هستی، خدا کردم
خدایا من تو را اینگونه با خود آشنا کردم.
از آن روزی که مهر از من گسستی
تو را من تا خدا فریاد کردم
دعا کردم ، دعا کردم
کردم. تو را از هر بلایی من رها
عجب دنیای بیرحمی!
نمیدانم خدایا ،
من چرا بیگانه ای را با دل دیوانه ی خود آشنا کردم
+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1386/07/19 و ساعت 23:27 |
 رهایم کردی و رهایت نکردم!
گفتم حرف دل یکی ست!
من همانم که کنار کوچه بغض و بیداری
منتظرت خواهم ماند!!
چشمهایم را به پوزخند این وآن بستم
و چهره تو را دیدم!
گوشهایم را به زخم زبان این و آن بستم
و صدای تو را شنیدم!!!
دلم خوش بود به این که شاید یک روز
از زوایای گریه های بی حدم ظهور کنی !!!!
حالا من هستم اینگونه پریشان و
از دیدن این همه موی سپید در آینه مبهوت!
وکمی نگران!!!
میدانم یکی از همین روزها در آینه 
تنها من هستم و دو سه موی سیاه!!!
تنها به این فکر می کنم که آیا تو مرا با این همه
موی سپید باز خواهی شناخت!!!!!!!
 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1386/07/19 و ساعت 23:20 |
ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز، بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم
در آينه بر صورت خود خيره شدم باز، بند از سر گيسويم آهسته گشودم
عطر آوردم و بر سر و بر سينه فشاندم، چشمانم را ناز كنان سرمه كشاندم
افشان كردم زلفم را بر سر شانه ، در كنج لبم خالي آهسته نشاندم
گفتم بخود آنگاه ؛ صد افسوس كه او نيست، تا مات شود زينهمه افسونگري و ناز
چون پيرهن سبز ببيند بتن من، با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز
او نيست كه در مردمك چشم سياهم، تا خيره شود عكس رخ خويش بيند
اين گيسوي افشان به چه كار آيدم امشب، كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند
ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز، بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم
در آينه بر صورت خود خيره شدم باز، بند از سر گيسويم آهسته گشودم
عطر آوردم و بر سر و بر سينه فشاندم، چشمانم را ناز كنان سرمه كشاندم
افشان كردم زلفم را بر سر شانه ، در كنج لبم خالي آهسته نشاندم
گفتم بخود آنگاه ؛ صد افسوس كه او نيست، تا مات شود زينهمه افسونگري و ناز
چون پيرهن سبز ببيند بتن من، با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز
او نيست كه در مردمك چشم سياهم، تا خيره شود عكس رخ خويش بيند
اين گيسوي افشان به چه كار آيدم امشب، كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند
او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد، ديوانه صفت عطر دلاويز تنم را
اي آينه مُردم من از اين حسرت و افسوس، او نيست كه بر سينه فشارد بدنم را
من خيره به آئينه  و او گوش به من داشت، گفتم كه چسان حل كني اين مشكل ما رابشكست و فغان كرد كه« از شرح غم خويش، اي زن ؛ چه بگويم كه شكستي دل ما را»
فروغ فرخزاد
آرزومند آرزوهایتان
امین
+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1386/07/19 و ساعت 23:19 |
نفسم یهو گرفتو حالا دیگه من یه مرده ام

عزرائیل شراب مرگو داد به دستم اونو خوردم

آخرین بیل خاکو روم بریز گورکن نازم

حتی زیر خاک که باشم تا ابد با عشق دمسازم

پریدم سوی خداوند

خدا حافظ ای جماعت

یه دیوونه رفت از اینجا

وعده ی ما به قیامت

مادرم گریه نکن

جای من اینجا راحته

من خوابیدم میون قبر

این آخر شجاعته

رفقا بسه دیگه

زود اشکاتونو پاک کنید

خاطره های قشنگو

حالا دیگه خاک کنید

" اونی که گریه هاشو هیچ وقت ندیدیم رفت و رفت

اون که واسه پولاش نقشه کشیدیم رفت و رفت "

دخترک گریه نکن که دیوونه ات پیش خداست

آره اون رفته ولی با این وجود فکر شماست

آدما خدا نگهدار

دیوونه پرنده شد

توی جنگ با زندگی

آخرشم برنده شد

خدا جون بنده تو دریاب که می خوام گریه کنم

من میخوام قلبمو به سوسک های قبر هدیه کنم

با دلم خوب تا نکرد

این زندگی بی صفت

پر بودش دور و برم

از رفیق بی معرفت



وقتی گورکن آخرین بیل خاکو رو سرم خالی کنه

یه نفس عمیق می کشم و

خودمو واسه یه خواب راحت آماده کنم

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1386/07/19 و ساعت 23:13 |
 
آيا هنوز عاشقم هستي
آنگاه كه سپيدي بر گيسوانم موج مي زند
...
آيا هنوز هم به ياد مي آوري
دختر جواني را
كه بردي
چون عروست
در يك روز باراني
در پاييز
آيا هنوز مرا سخت در آغوش مي فشاري
چون شب پيوندمان
يا ،از ياد خواهي برد
اولين روز ديدارمان را
در تابستان
هنگامي كه رزها شكوفه داده بودند
و پرندگان مي خواندند
آيا باز هم نواي خوش خنده هايمان
گوشت را مي نوازد
آيا هنوز هم به ياد داري
همه سالهاي شادي را كه در كنار هم سپري كرديم
...

قلبت را تا هميشه
برايم روشن بدار
...

ماگدا هرزبرگر
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه
+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 1386/07/18 و ساعت 23:10 |
 
هزار حرف گره خورده ماند در دل من
 
جوانی ام به هوای تو بی خیال گذشت
ز عمر وعده ی تو سالیان سال گذشت
به بی خیالی خود هرشبانه می خندم
شبانه های من اینگونه بی خیال گذشت
هزار حرف گره خورده ماند در دل من
و دست وپنجه دل خسته در جدال گذشت
چقدر پرسش من بی جواب ماند ا زتو...
چقدر تاب دل آرام وبی سوال گذشت
امید را نتوان از رواق سینه زدود
اگرچه عمر به ناکامی و ملال گذشت
به رنگ آبی عشق تو لحظه های شبم
به شعر حافظ ودلشوره های فال گذشت
نمانده ای که مرا صاحب کمال کنی
دریغ ازآن همه عمری که بی کمال گذشت
خوشم که عمر به یاد تو مهربان سر شد
اگرچه تلخ وهرچند بی وصال گذشت
 
+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1386/07/17 و ساعت 17:4 |

چرا وقتی که آدم تنها می شه
غم و غصه ش قدِ یک دنیا می شه
میره یک گوشه ی پنهون می شینه
اونجا رو مثل ِ یه زندون می بینه

غم ِ تنهای اسیرت می کنه
تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه

وقتی که تنها می شم اشک تو چشم پر می زنه
غم میاد یواش یواش خونه ی دل در می زنه
یاده اون شب ها می افتم زیر ِ مهتاب ِ بهار
توی جنگل لبِ چشمه می نشستیم من و یار

غم ِ تنهای اسیرت می کنه
تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه

میگن این دنیا دیگه مثل ِ قدیما نمیشه
دل ِ آدما زشت و دیگه زیبا نمیشه
اون بالا باد داره زاغ ِ ابر رو چوب می زنه
اشک این ابــرا زیاد ِ ولی دریا نمیشه

غم ِ تنهای اسیرت می کنه
تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1386/07/17 و ساعت 17:2 |
تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست
 
 
 
امشب ازاون شباست كه دلم مي خواد داد بزنم توشهر اين غريبه ها دردمو فرياد بزنم
مي خوام بگم كه باختمش اما چقد مي خواستمش
 
 
 
 
احساسی غریب و دوگانه ، گاهی همراه رضایت ، گاهی تا هم آغوشی نفرت ! ! !
کشمکشی است میان ذهن آشفته و دل .
کاش زمانی که تبعید به هستی می شدم در صندقچه وجودم دلی نمی گذاشتم.
کاش می شد در قرنطینه ذهن ، افکار و خاطرات را به دلخواه حبس کرد ،
ای کاش زندانبانش من بودم.
کاش پوچی آینده بر امید امروز پیروز نمی شد.
کاش لااقل در تنهایی می شد بغض را آزاد کرد.
ای کاش می شد دیوارهایی تنهایی را خراب کرد بی آنکه بر سر دیگری می ریخت.!!
کاش بی ترس می شد مرگ را در آغوش گرفت و فشرد
 
 
 
 
آرزومند آرزوهايتان
امین                    
+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1386/07/17 و ساعت 16:57 |
اين تست روانشناسي منسوب به  زيگموند فرويد مرحوم پدر علم روانكاوي است.

براي انجام اين تست فرض كنيد كه در خانه هستيد و اين  پنج اتفاق به صورت  همزمان براي شما پيش مي آيد.

1- تلفن زنگ ميزند
2- بچه تان گريه ميكند.

3-يكي در خانه را مي زند و صدايتان ميكند.

4- لباس ها را بيرون روي طناب پهن كرده ايد و باران ميگيرد .

5- شير آب را در آشپز خانه باز گذاشته ايد و آب دارد سر ريز ميشود.



خب حالا با اين وضعيت شما به ترتيب كدوم كار ها رو انجام ميديد، يعني از شماره ي 1 تا 5 رو با چه اولويتي انجام ميدهيد؟

اولويت هاي خود را تعيين كنيد و براي تحليل آن  ادامه مطلب را ملاحظه بفرمائيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1386/07/17 و ساعت 16:34 |
تقدیم به کسانی که قلب کوچکشان همیشه دریایی ست
 
 
دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از حرفهای ناگفته است از حرکات ناکرده
اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من ....
 گاه آنچه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاری است
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
از بخت یاری ماست شاید هر آنچه می خواهیم یا بدست نمی آید یا از دست می گریزد
     چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا دستی یاری دهنده کلامی مهر آمیز نوازشی یا
گوش شنوا به چنگ آری ؟ چند بار دامت را تهی یافتی ؟
از پای منیش آماده شو که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری
 
و حالا ...... پس از سفرهای بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم .... بادبان برچینم .... پارو وانهم ... سکان رها کنم 
به خلوت بندر گاهت درآیم و در کنارت پهلو گیرم. آغوشت را بازیابم و استواری
امن زمین را زیر پای خویش.....
 پنجه در افکنده ایم با دستهایمان به جای رها شدن سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را به جای همراهی کردنشان .......!
 عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه
 
 
احمد شاملو
آرزومند آرزوهایتان
امین
+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1386/07/16 و ساعت 20:58 |
 
تو گفتی: عاشقت هستم.
من گفتم : دوستت دارم.
تو گفتی : اگر یکروز ترا نبینم ، می میرم.
من گفتم: من فقط ناراحت می شوم.
تو گفتی: من به جز تو ، به کسی دیگر فکر نمی کنم.
من گفتم: اتفاقاً من به خیلی چیزها فکر می کنم.
تو گفتی: اگر با یکی دیگر بروی؛ من خودم را می کُشم.
من گفتم: اما اگر تو با یکی دیگر بروی ؛ من فقط دلم می خواهد طرف مقابل را خفه کنم.
گفتی: ..................................... گفتم: ..............................................
حالا فکر کردی فرق ما اینها است؟ نه ! فرق ما این است که : تو دروغ گفتی ................. من راست گفتم.  
 
+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1386/07/09 و ساعت 19:55 |
 
صدای پای تو زیباست
همانند طپش قلبم
هنگامی که میدوی
 تا از من جدا شوی
صداي خنده ي تو زيباست .
 لب هاي تو زيباست
زماني كه جمله ي دوستت دارم را سرودي
 چشمانه تو زيباست
هماننده تكه ابري بهاري
زماني كه براي دل شكسته ي من گريستي .
 سكوتت نيز زيباست .
سكوتي كه هميشه مرا به سوي تو ميكشاند
اين همه زيبايي است كه اسير كرده مرا.
 همه ي احساساتم را .
 ولي من اين تك سوال را از دل رسوا شده ام مي پرسم .............
تو مرا بهر چه مي خواهي؟؟؟
+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1386/07/09 و ساعت 19:52 |
 
لطفا پس از شنیدن صدای بوق ..و پیام های زیر ..پیغام بگذارید

پیغام گیر حافظ :

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور
!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام

زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !

پیغام گیر سعدی:

از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم

پیغام گیر فردوسی :

نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب

پیغام گیر خیام:

این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!

پیغام گیر منوچهری :

از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!

پیغام گیر مولانا :

بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم  شادان شوم!
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!

پیغام گیر بابا طاهر:

تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت!

پیغام گیر نیما :

چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت  چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش  

پیغام گیر شاملو :

بر آبگینه ای از  جیوه  ء سکوت
سنگواره ای از  دستان  آدمی
تا آتشی و  چرخی که آفرید
تا  کلید واژه ای  از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویمت
آنگاه که توانستن سرودی است

پیغام گیر سایه :

ای صدا و سخن توست  سرآغاز جهان
              دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
         به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز  کتمان


پیغام گیر فروغ :

نیستم.. نیستم..
اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد
+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/07/08 و ساعت 20:12 |

عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري

دل به هرکس دادم او زد به قلبم خنجري

 من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم

شر م دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/07/08 و ساعت 19:49 |

 

تویی که دل دل ميكني هنوز
هيچ حواست هست که برگ ها خیلی وقت است روییده اند

 وگاه رفتنشان است؟
من خود را با آنها روی زمین می اندازم
 شاید هم همراه طبیعت دوباره از نو روییدم نه!
چگونه مي شود فهميد پس از سقوط چه چيز انتظارت ر امي كشد؟
فرق چندانی با همه نداري!

فقط می دانی که همه این راه را می روند و تو هم!
من تصمیم خودرا گرفته ام
سقوط همیشه ابتدای اوج است
این بار شایدسقوط فقط سقوط است
اصلابگذار فلسفه نبافيم
من در اوج بودم و حالا سقوطم مقدر شده  
مثل یک قانون طبيعي
کوتاه بود........لحظه اوج

پس فقط یک جمله دیگر می گویم
.دوست دارم با اهنگ عبورتو ( تنها تو تو بر من بوز)
به زمین برسم
دریغ که نمیكني
؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1386/07/07 و ساعت 21:4 |
  نم نم باران چشمان تر بنفشه را دل داری داد و گفت           چرا می ترسی مگر آسمان دل ندارد که عاشق باشد

  بنفشه بغض سکوتش شکست
  و گفت آسمان دلدار ندارد که عاشق باشد
  شمع گریست و سوسن خندید و گفت
  چرا می ترسی مگر پروانه دل ندارد که عاشق باشد
  شمع سکوت شعله ور شدن را شکست و گفت
  پروانه دل دار ندارد که عاشق باشد
  پرنده گریست و یاس خندید و گفت
  چرا می ترسی  مگر انسان دل ندارد که عاشق باشد
  پرنده سکوت پرواز را شکست و گفت
  انسان دل دار دارد
  انسان خداوند را دارد
  اما تنها اوست که می ترسد عاشق باشد
  چون عشق ندیده و معنایش را هم نفهمیده است
  انسان  ... انسان می ترسد عاشق باشد
 
http://sweetscentoflove.blogfa.com/
+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 1386/07/04 و ساعت 23:49 |
                       به هر كجا مي نگرم دوستت دارم 
 به تو نگاه می کنم
به دور دست
به نقطه تاریک عمرم
به جایی نگاه می کنم که روزی به واسطه تو
بر قله آن می ایستادم
به جاده نگاه می کنم
جاده ای که روزی همه دلخوشی من بود
روزی گفتم تنهایی خیلی تنها
گفتی با تنهایی تنها ترم
به خود می گویم که چرا
که چرا رفت و نگاه نکرد
چرا چشمان خسته و گریان مرا ندید
چرا رفت وعشق را با خود برد
بازهم به دور دست نگاه می کنم
باز هم به نقطه ای سیاه نگاه می کنم
چشمهایم را می بندم
چشمهایم را از جاده بر می گردانم
آن روز یادت هست
آن روز را به یاد می آوری
روزی که به تو گفتم دوستت دارم
روزی را که قلبم را به تو تقدیم کردم
روزی که پلک هایم قدرت زدن نداشت
چون چشم هایم به چشمانت خیره بود
روزی را به یاد می آوری
که عاشقانه از درد هایم برایت سخن گفتم
آن را برای تو کنار گذاشته ام
قلبم را می گویم
قلبی که از غصه و درد سنگین است
قلبی که مالامال از محبت خالیست
 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 1386/07/04 و ساعت 23:12 |
باران را دوست دارم ...
حتي اگر از سادگي هايم پيش ابرها بد بگويد.
 


گفتي بيا باران را به بيقراري دلها تعارف كنيم
چتر به دست گرفتيم و
راه افتاديم
گفتي ديگر از صداي صاعقه نمي ترسم
حالا خوب مي دانم
اين صداي مهيب ‍؛ همان لحن خيس و ساده باران است
كه گاهي
از هياهوي ابرها خسته مي شوند
مي آيند روي زمين تا كمي ستاره ها را تماشا كنند
و اگر هم دستشان رسيد
از درخت بي سايه اي سيب سكوت بچينند
آنوقت از مرگ واژه ها در زمين به آسمان شكايت كند
گفتي باران را دوست دارم
حتي اگر از سادگي هايم پيش ابرها بد بگويد ...

 
 
+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1386/07/03 و ساعت 13:14 |
گفتمش دل می خری پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود بازآمدم از کنارم رفته بود...
 
گفتمش بي تو چه مي بايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!
 
گر نیایی تا قیامت انتظارت می کشم منت عشق از نگاه پرشرابت می کشم ناز چندین ساله ی چشم خمارت می کشم تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم
 
در پلکهای چشمانت لانه کردم ، پلک نزن خانه خرابم می کنی !!
 
گفتمش نقاش را نقاشی بکش از زندگی ، با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
 ...
bg.gif
+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1386/07/03 و ساعت 13:11 |
وای باران باران شیشه ی پنجره را باران شست              
  از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست
                
   نمیدونم خدا جونم که این چندمین بار هست که دارم این شعر رو برات پست میکنم.آخه خودت که بهتر میدونی این شعر یکی از قشنگترین شعرای زندگی منه.یکی از اون شعرایی که توی شبای تنهایی مونس من میشه و بهم دلداری میده.خدا جونم امشب میخواستم ازت تشکر کنم واسه همه چیز.واسه همه ی قشنگیهایی که به من عطا کردی.واسه لذت نفس کشیدنم.واسه اینکه تونستم معنی دوست داشتن رو بفهمم.و واسه اینکه دوست دارم.اگر نگاه مهربون تو نبود شاید هیچ وقت به عظمت عشق دست پیدا نمیکردم.شاید هیچ وقت نمیفهمیدم که چه قدر عاشقانه دوستم داری.تنها تو این شب تاریک.یه جمله دارم واسه این همه محبتت و اونم اینکه...                   
         خیلی دوست دارم.
+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1386/07/02 و ساعت 20:33 |
 
کاش می دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
می تابانی
بال مژگان بلندت را
 می خوابانی
آه وقتی که توچشمانت
آن جام لبالب از جاندارو را
 سوی این تشنه جان سوخته می گردانی
 موج موسیقی عشق
از دلم می گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم می گردد
 دست ویرانگر شوق
پرپرم می کند ای غنچه رنگین پر پر
من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ایمان را
 در پنجه باد
رقص شیطان خواهش را
 در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را
 در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می بینم
 بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1386/07/02 و ساعت 20:29 |
 
چقدر سخت است
                 در خانه بودن
برای یک زمانه با همه بیگانه بودن
چقدر سخت است در بهت یک حرف
                                         به معنای عجیبی
                                                افسانه بودن
 
زمان بخت مرا انگار سیاه کرد
دهانم بست و من را
                        بی ریا کرد
به من آموخت خوب درد و تحمل
نگفت اصلا چرا
               با من چنان کرد
دلم دستم زبانم
               از گناه پر
دو چشمم زشت اما بی تحمل
درونم رخنه رخنه مثل زندان
                       برونم مثل دلقک ها تجمل
شبی
      از پشت یک تنهایی شوم
                        درون سینه ام دشنه فرو کن
                        مرا از این نهایت های مخفی
                        بدون هیچ شکی
                                                 راحتم کن
تمام قصه ی من
                   اشتباه بود
همه در من بجز من دیده بودند
                                   همه
                                   حتی خداوند وجودم
                                                          مرا
                                                          جز آنچه بودم دیده بودند
بیا ای دخترک
         ای ماه تابان
بیا تنها نسیم
               بر ذخم  من باش
بتاب
      از پشت بی فهمی 
                            زن
                           درون درد من تسکین درد باش
دیشب
       از باز ترین پنجره ی چشمانم
                                     باریدم
آنچنان تلخ و گزنده و سریع
                           که خداوند را دیدم

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1386/07/02 و ساعت 20:25 |
نیمه شب است ....
خواب  بر بیداری مغلوب  ... و دوباره یاد تو بر همه ی افکارم غالب گشته.فکر تو که همیشه با آمدنش اشک را همراه دارد.
عزیز ترینم ، تا سر حد یک انفجار نا بهنگام ناراحتم
میدانم که تا روز دیدارت باید چندین بهار دیگر را سپری کنم.
میدانم که شاید سرنوشت ما آنطور که میخواهیم نباشد.
اینها را – و خیلی چیز های دیگر را – میدانم. ولی احساس میکنم شیون مدام شبانه ی من بالاخره آنچه را که میخواهم به من میدهد.
احساس میکنم آسمان هم میخواهد در اندوهم با من شریک شود. او هم ابر های سیاهش را برای یاری ام در دل خود گسترانیده . ابر ها هم میخواهند با من هم گریه شوند.
آسمان میگرید و بادها شیون کنان فریاد میکشند:بریز...!ای آسمان اشک بریز..
گویی آنها هم عظمت غم و اندوه قلبم را درک کرده اند.
.... و این گناه من نیست.گناه تو هم نیست.خودم هم نمیدانم باید چه کسی را مقصر کنم.شاید هم سرنوشت!!!
در چنین  روزهایی من نمیتوانم با این کلمات اندکی از غم واندوهم را کم کنم ولی فقط میتوانم بگویم :
به امید روزیکه نزدیکی دلها و دست ها و دیده ها فکر نامه را از سر هایمان بیرون کند.
        " تا کدامین پنجه بگشاید قبای صبح آن دیدار       
           عشق من
        تا نامه ای دیگر خداحافظ"

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/07/01 و ساعت 23:51 |
دل من میل تو دارد,چه بجوئی چه نجوئی
دیده ام جای تو باشد , چه بمانی چه نمانی

من که بیمار تو هستم, چه بپرسی ,چه نپرسی
جان به راه تو سپارم , چه ندانی چه بدانی

می توانی به همه عمر دلم را بفریبی , ور بکوشی ز دل من بگریزی , نتوانی
دل من سوی تو آید , بزنی یا بپذیری

بوسه ات جان بفزاید , بدهی یا بستانی
جانی از بهر تو دارم , چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی چه نخوانی

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/07/01 و ساعت 23:43 |