تبليغاتX
ترنم عشق

 

تقدير بي تو
 
هنوز كابوس رفتنت را
بيدار نشده ام
با وجود اين همه زمان !
صداي سكوتت مي آيد
از لاي نسيم
كه بي خيال ، چشمهايم را مي برد
مي برد تا ناكجاي هزار كجاي نامعلوم !
و آنجا رهايم مي كند
بي نشان ...
تنهايم
و انده شب آزرده ام مي كند ...
ديگر از خيالت خسته ام
و سهم من
از تمام تو
واژه اي جوهري است از نامت
كه ذهن سپيد كاغذ را
لك مي كند
سياه !
و حسرتي مي نهد بر دلم
سخت
سنگين !
جاي خاليت را چند ستاره پر مي كند
خدا ميداند
از دلم مي پرسم
و ساده ي شيشه اي
مي بيني ؟
بي رحم شده ام اين روزها
تمام شعرهايم را سوزانده ام
پنجره ها را بسته ام
با خيالت جنگيده ام
و ديگر نم نم باران عاشقم نمي كند
رنگ آبي زيبا نيست
و زنگ باران دلنواز ،
نه !
و از همه بدتر اينكه
دوستت ندارم !
دروغي كبود...
خنده ام مي گيرد!!
از همه خسته ام
خسته از همه
بيش از همه از خويش
كه رفتي نامردانه
كه ...
كه يادت ويرانم مي كند
كه آوار
مي شود بر لحظه هايم
و هيچ دستي
ياور آبادانيم نيست
هيچگاه نبوده !
خويشتن را از ياد برده ام
ودر اين غروب غريب ،
گريه امانم را بريده
لعنت بر من كه دوستت دارم هنوز
لعنت بر تو كه دوستم نداشتي هرگز!
و امشب باز
بي تو چه به حضور همه
در باريكترين كوچه هاي صبرش
اشكهايش سرريز مي شوند
آسان
بچه گانه
تنها...
و اين است
تقدير بي تو ...!!

براي كسي كه مثل خون تو رگهامه 

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1386/08/15 و ساعت 10:32 |
 
انتظار واژه ی غریبی است ...
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق.
وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...
نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...
و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...
تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...
میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!
به یاد لحظات خوش انتظار و
تنهایی
 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1386/08/15 و ساعت 10:31 |

 
من غریبه دیروز, آشنای امروز و فراموش شوده فردایم پس در آشنایی امروز مینگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی نمیدانم این زبان قاصر منه که نمی توند کلمات را بر باب میل غم دلم بنویسد یا اصلا واژی پیدا نمی شه نمیدانم: قلبم يخ كرده ... مغزم قفل كرده .... چيزي كه دلم بخواد
و در موردش بنويسم گم شده
از عشق بگم .... از انتظار... از درد جدايي .... از نارفيقي ... از بي وفايي .... نمي دونم .... نمي دونم ... هيچ كدوم از اينا ارومم نمي كنه .. ديگه هيچ كدوم از اينا برام معني نداره .... اصلا چه فايده داشت اين نوشتنها و گفتن ها .. اينهمه از عشق و دوستي ، نوشتم چي شد به كجا رسيدم ..... اوني كه بايد مي فهميد، نفهميد ..... اوني كه بايد رسم وفا ياد مي گرفت نگرفت .... ديگه به هيچي اعتماد ندارم ..... تمام كتابهاي شعرمو زير و رو كردم ..... هيچ كدومش نمي تونن حال دلمو بفهمن  آری همون دلی که  تورا بیش از قطره شبنمی که بر روی گلبرگ گل احساس لطافت دارد دوست داشت اما افسوس که امروز هر قطره اشک باقطره دیگری آمیخته و غزل جدایی را به این دل شکسته هدیه میکند, آری از حقیقت تا دروغ فاصله خیلی کم ,نه  " نه دلم واست تنگ نشوده" شوده تنها دروغ من چرا دلتنگ تو باشم /چرا عکس تورو ببوسم /چرا تو خلوت شبهام چشم به راه تو بدوزم توی که نموندی پیشم  توی که از جدا شودن نوشتی روی تن زخمیه هر دردم با اینکه با اشکام   نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ.
 به تو گفتم باورم کن در میان این همه فاصله ها تو با خنده ای نوشتی هم نفس خدا نگهدار پس بنویس مهلت ماندن فقط یک نفس بود سهم من از همه دنیا یک قفس بود. آری سهم من از  تو و با تو بودن  فقط یک داغ جدایی بر تنی که مثل دستات سرد و سرد , و یک غروری که به قیمت  هیچی فروخته شود.عزیز منتظر نباش كه شبي بشنوي از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام ! كه عزيز باراني ام را در جاده اي جا گذاشتم يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم توقعي از تو ندارم اگر دوست نداري درهمان دامنه ها و  دور از  دريا بمان هر جور تو راحتي ... باران زده من, همين  یاد چشمان قشنگت که تو دفتر زندگیم به یادگاری مانده براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست من كه اين جا كاري نمي كنم فقط گهگاهان واژه دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم
 
 
+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1386/08/15 و ساعت 10:21 |

براي ديدن پنهان ... و رسيدن به آسمان آبي عشق

روزها، ماهها و سال ها دويدم ... زمستان را به دست بهار سپردم

و تابستان را در دست رنگين كمان خزان رها كردم

اما لحظه ديدار كجاست ؟

از نسيم پاييز شنيده ام ... آنگاه كه هرگز پاييز فرا نرسد

و خورشيد هرگز غروب نكند... تو را خواهم ديد

از آسمان شنيده ام كه اگر روزي هرگز تاريك نشود

و ماه و مهر دست در دست هم ....در دلش جاي گرفته باشند

تو را خواهم ديد... و از باران شنيده ام

آنگاه كه هرگز لبي تشنه نماند ... تو مي آيي

و تو خواهي آمد...

آنگاه كه تنها به عشق ديدارت نفسهايم فرو رود

و قلبم با يادت بتپد  ... تو را خواهم ديد

 

براي كسي كه مثل خون تو رگهام

 

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1386/08/15 و ساعت 10:17 |

ای مسافر
ای جداناشدنی
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم
آه که نمی دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید
. بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را
مسافر من
آنگاه که می روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فرق صاعقه وار را
بر نمی تابم
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است
وداع توفان می آفریند
اگر فریاد رعد را در توفان نمی شنوی
باران هنگام طوفان را که میبینی
 آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری
من چه کنم
تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمی دانی
که بی تو به جای خون
اشک در رگهایم جاریست
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی
مرا خواهی دید

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1386/08/15 و ساعت 10:13 |
گلم"
            
                 
 
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور مي بينم که مي آيي
ترا از دور مي بينم که مي خندي
 ترا از دور مي بينم که مي خندي و مي آيي
نگاهم باز حيران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خويش خواهم ديد
سرشک اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برايت شعر خواهم خواند
برايم شعر خواهي خواند
تبسمهاي شيرين ترا با بوسه خواهم چيد
وگر بختم کند ياري
........در آغوش تو  
.اي افسوس..........
 
+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/08/13 و ساعت 17:15 |

هر چه بود همين بود ، نه دروغ بود و نه خيال ...
هر چه بود باريدن باران بود و خيال سبك شدن اين بغض
رويا را در واقعيت حل كردن و نوشيدن جرعه اي بيتابي
دل بستن به نگاهي باراني و صدايي صبور
مسخ دستاني كه هميشه داغ بود از بودن
هر چه بود داشتن نگاهت بود و باز هم دلتنگي
هر چه بود همين بود...
تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه سكوت ؟
تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه دلتنگي ؟
تو مي داني كه چه شد كه من ماندم و اين همه سرگرداني ؟
تو مي داني چرا هر چه اين نگاه مي بارد ، اين بغض سبك نمي شود ؟!
چقدر گفتم اينهمه بي نشان شدن دلتنگ ترم مي كند؟
چقدر گفتم اينهمه زمزمه نبودن بيتاب ترم مي كند؟
من گفتم اما تو باور نكردي
دلتنگ تر شدم ...
بيتاب تر شدم ...
بعد هم من ماندم و خودم !
من ماندم واين همه فراموشيه گاه و بيگاهي كه به نگاهت چنگ مي اندازد
من ماندم و ...
بگذريم !
نمي دانم چرا هميشه براي گرفتن سهممان دير مي رسيم !
هميشه وقتي مي رسيم كه ديگر هيچ نمانده جز حسرت !
نمي دانم من دير رسيدم يا تو زود رفتي !
باورت مي شود قصه تمام شده باشد و نگاه هميشه منتظر من هم
تو مانده باشي و يك دنيا بي خيالي سرد كه تن لرزان خيالت را رنجور كند
تو مانده باشي و يك دينا توجيه ؟
تو مانده باشي و يك دنيا دروغ
تو مانده باشي و يك دنيا خيالات پوچ
باورت مي شود قصه تمام شده باشد و تو مانده باشي و هيچ ؟
باورت شود!
قصه تمام شد!!!
تو ماندي و هيچ

 براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/08/13 و ساعت 17:10 |
ميان گريه هايم....
در ميان گريه هايم ، همچو يك شمع مذابم
در ميان آرزو ها ، چون كويري در سرابم
چشمه اي خشكيده ، از امواج آبم
من سرودي در گلو ، بگرفته از غم
تار رنجم ، من ، ربابم
من چو قانوسي ....
به تاق بي كسي
ما’وا گرفتم
شمع بي نورم، كه در فانوس جانم
جا گرفتم!
قوي تنهايم ، كه در تنهائي خود
رفته ام از ياد ياران ، دير سالي
مرغ غم در جان من
خوش كرده منزل
واي بر من ، واي بر دل!
من چو فانوسي به تاق بي كسي ما’وا گرفتم
شمع بي نورم كه در فانوس جانم ، جا گرفتم
قوي تنهايم ، كه در تنهائي خود
رفته ام از ياد ياران .... دير سالي
مرغ غم در جان من خوش كرده منزل
واي بر من ....... واي بر دل
+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/08/13 و ساعت 17:10 |
تقدیم به کسان یکه قلب کوچکشان همیشه دریایی ست
 
 
 
 
ترا می خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
توئی آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس، مرغی اسيرم

ز پشت ميله های سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران برويت
در اين فكرم كه دستی پيش آيد
و من ناگه گشايم پر بسويت

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگی از سر بگيرم

در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا يارای رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست

ز پشت ميله ها، هر صبح روشن
نگاه كودكی خندد برويم
چو من سر می كنم آواز شادی
لبش با بوسه می آيد بسويم

اگر ای آسمان خواهم كه يكروز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر، كه من مرغی اسيرم

من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان می كنم ويرانه ای را
اگر خواهم كه خاموشی گزينم
پريشان می كنم كاشانه ای را


آرزومند ارزوهایتان
تنها ترین تنها
امین

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/08/13 و ساعت 17:7 |
 
شريك سقف من نيستي ، بذار همسايه باشيم و فقط يك دونه ديوار را شريكم باش
شريك عمر من نيستي، بيا هم لحظه باشيم و همين يك لحظه ديدار را شريكم باش
فقط در حد يك لبخند ، لبت را قسمت من كن؛ اگر خورشيد من نيستي بيا شمع را روشن كن
تمناي شرابم نيست، يك جرعه آب شريكم باش؛ كنار چشمه رؤيا ، يك لحظه خواب شريكم باش
شريك زندگيم نيستي ، شريك آرزويم باش؛ اگر نيستي كنار من ، بيا و رو به رويم باش
سلامي كن گهگاهي به نام آشنا بر من ؛ همين اندازه هم بسه براي شور دل بستن
غزل خونم نباش ، اما به حرفي ساده شادم كن؛ اگر ديدي مرا بشناس، نمي گم اين كه يادم كن
يك عشق نابسامان را چه ساماني از اين خوشتر؛ شكايت نامه دل را چه پاياني از اين خوشت
+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1386/08/03 و ساعت 20:55 |
چشم درراهم.......
یبا زودتر ای صدای گرم عشق
که سالهاست شور زندگی را
درگوشم زمزمه می کنی
بیا تا دگر بار باتو جوانه زنم
باتو سبز شوم.............. چونا ن بهار
فقط باتو می گویم
خسته ام .............. خسته
ازهمه کس وهمه چیز............ جز تو
تو و دل شوره ها یت
تو ونوا زش ها یت
تو و گرمی دستهای مهرافشانت
ای قدیمی ترین وماندگار ترین عشق
دوستت دارم
بی بهانه وبسیا ر
زودتر بیا ........... گلدا ن دل روبه خشکی است
 
+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1386/08/03 و ساعت 20:51 |
 
يــــــكنفرهست كــه ازپنجره هــا  نـــــرم و آهسته مـــرا می خواند

گــــــــــــرمی لــهجه بــارانـی او تا ابـــــــــدتوی دلــــم می مــاند

یـــــكنفر هست كه در پرده شب طــــرح لـبخند سپيدش پيداست

مثل لحظات خــــــوش كودكی ام  پر ز عــطر نفس شب بـو هاست

يــكنفرهست كه چون چلچله ها روز و شب شيفته پـــــرواز است

توی چشمش چمنی ازاحساس تـــوی دستش سبدی آواز است

يــــكنفر هست كه يادش هر روز چـــون گـلی توی دلــم می رويد

آســمان ، بـــاد ، كـبوتـر ، بــاران قــــصه اش را به زمين می گويد

يــــــكنفر هســـت كه از راه دراز بــــاز پيوسته مــرا مـــــی خواند

گـــاهگاهی به خـودم می گوییم تــا ابــد تــوی دلــــــــم میماند

سبز باشید و دریایی...
+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1386/08/03 و ساعت 20:47 |
 
 تقدیم به کسانی که قلب کوچکشان همیشه دریایی ست
یادش به خیر , چه روزهایی بود
آفتابش گرم و مهتابش خندان
شادی اش عمیق , غصه هایش زودگذر
و چه دیوار کوتاهی داشت
خانه اسباب بازی من .
هر صبح , شادمان بیدار می شدیم
غرق در لذت بازی های تکراری
روزهای کوتاه به شب می رسید
رویاهای صادقانه و طلایی شبانه
به شوق طلوع صبح فردا
و باز تکرار بازی ها و لبخند ها
و دلها خالی از قهر و کینه .
(( قهر , قهر , تا روز قیامت ))
روز قیامت اما چند دقیقه بعد فرا می رسید .
دنیایی کوتاه و سبز
آسمانی آبی , چشمانی کوچک و روشن
آرزوهایی کوچک و بی ریا
و نگاهی که به عمق یک قطره باران بود . . .
             سالها گذشت و گذشت
            و ما کوچکتر و کوچکتر شدیم
           آن وقت ها دنیا کوچک بود
و ما در مقابل آن بزرگ .
ولی اکنون دنیا بزرگ است
و ما در مقابل آن کوچک .
            و چه دیوار بلندی دارد
            خانه غم های من .
هر صبح , هراسان برمیخیزیم
           در انتظار یک روز طاقت فرسای دیگر .
 شب هایی بی رویا
           دنیایی طولانی و خاکستری
           آرزوهایی بزرگ و جان فرسا
آسمانی ابری , چشمانی بزرگ و تاریک
و نگاهی که در آن دورویی ها , نفرت ها ,
       عشق ها و لبخندها پنهان است . . .
من نمی دانم که چرا هر کودک
آرزو دارد  زود بزرگ شود
آرزویی دست یافتنی
اما چه تلخ
...
+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1386/08/03 و ساعت 20:43 |
اگر به خاطر زيبايي ، دوست ام ميداري دوستم مدار!
 خورشيدرا دوست بدار با گيسوان زرينش .
 اگر به خاطر جواني دوستم ميداري دوستم مدار!
 به بهار عشق بورز كه هر ساله جوان است.
 اگر به خاطر دارايي دوستم مي داري دوستم مدار!
 پري دريايي را دوست بدار كه مرواريد و ياقوت ، بسيار دارد.
 اگر دوستم مي داري به خاطر عشق پس هر آينه دوستم بدار!
 دوستم بدار همواره من همواره عاشق ات خواهم بود
+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1386/08/03 و ساعت 20:38 |