تبليغاتX
ترنم عشق
سیر تکامل دختر خانمها 
 سن 14 سالگی : تا پارسال هر کی بهشون می گفت چطوری؟ میگفتن ... خوبم مرسی ... حالا میگن مرسی خوبم
سن 15 سالگی : هر کی بهشون بگه سلام ... میگن علیک سلام ... نقاشیشون بهتر میشه » بتونه کاری و رنگ آمیزی
سن 16 سالگی : یعنی یه عاشق واقعیند ... فردا صبح هم میخوان خودکشی کنن ... شوخی هم ندارن
سن 17 سالگی : نشستن و اشک می ریزن ... بهشون بی وفایی شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگی : دیگه اصلا عشق بی عشق ... توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن
سن 19 سالگی : از بی توجهی یه نفر رنج می برن ... فکر می کنن اون یه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگی : نه , نه ... اون منو نمی خواست آخرش منو یه کور و کچلی می گیره ... می دونم
سن 21 سالگی : فقط سن 27-28 سالگی قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگی : خوش تیپ باشه ، پولدار باشه ، تحصیلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چی نباشه
سن 23 سالگی : همهء خواستگارا رو رد می کنن
سن 24 سالگی : زیاد مهم نیست که چه ریختییه یا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چیزی که نرسیدیم برسونه
سن 25 سالگی : اااااااه ، پس چرا دیگه هیچکی نمی یاد... هر کن میخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگی : یه نفر می یاد ، همین خوبه ، بله
سن 27 سالگی : آخیش
سن 28 سالگی : کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمیومدی 
 

سیر تکامل آقا پسرها 
 سن 14 سالگی : تازه توی این سن، هر رو از بر تشخیص میدن . اول بدبختی
سن 15 سالگی : یاد می گیرن که توی خیابون به مردم نگاه کنن ... از قیافه خودشون بدشون می یاد
سن 16 سالگی : توی این سن اصولا راه نمیرن، تکنو می زنن ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن ... با راکت تنیس هم گیتار می زنن
سن 17 سالگی : یه کمی مثلا آدم میشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند می خونن ... یادش به خیر اون روزها که تکنو نبود راک ن رول می خوندن
سن 18 سالگی : هر کی رو می بینن تا پس فردا عاشقش میشن ... آخ آخ ...آهنگ های داریوش مثل چسب دو قلو بهشون می چسبه
سن 19 سالگی : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تیز میشن ... ابی گوش میدن
سن 20 سالگی : از همه شون رو دست می خورن ...ستار گوش میدن که نفهمن چی شده
سن 21 سالگی : زندگی رو چیزی غیر از این بچه بازیها می بینن ... مثلا عاقل می شن
سن 22 سالگی : نه می فهمن که زندگی همش عشقه ... دنبال یه آدم حسابی می گردن
سن 23 سالگی : یکی رو پیدا میکنن اما مرموز میشن ... دیدشون عوض می شه
سن 24 سالگی : نه... اون با یه نفر دیگه هم دوسته ...اصلا لیاقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگی : عشق سیخی چند؟ ... طرف باید باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نیست
سن 26 سالگی : این یکی دیگه همونیه که همهء عمر می خواستم ... افتخار میدین غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگی : آخیش
سن 28 سالگی : کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نمیومدم

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1386/09/24 و ساعت 20:22 |
 
گفتی پرنده ات اسیر است به دامم
گفتم که دگر من پر پرواز ندارم
گفتی سکوت است چو قفلی بر لب تو
گفتم که دگر میل به آواز ندارم
www.hamtaraneh.com
 
اخرین دیدار پشت دیدگان مر طوبم.عاشقانه از تو می گویم مثل پچکی

خسته.از کنار غصه میرویم از تو گر چه رنجیدام،دل نکندم از یادت.

با صدای زخمی قلبم،می زنم هر شبانه فریادت .باز همچنان من تنها،

می خزم روی سردس جاده بر شقیقه زمین انگار،جای ای من وتو مانده

می نویسم دوباره از اندوه می سپارم

دوباره دل بر غم می کشم شکسته قلبی را که فریب خورده از دو چشم نم

خسته ام.

خسته از دیروز که تمامش دروغ محض بود وچه نفرت گر فته ام از عشق

که مرا به وسوسه الود،چشمه اشک عا قبت خشکید،بر سر بستر دل تب

دار او هنوز در گلو به جا مانده بغض سو زان اخرین دیدار
....
 
 
 www.hamtaraneh.com
+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1386/09/24 و ساعت 20:9 |
دلم هوايت را كرده
كاش بودي
و باهمه خستگيها مي خنديديم ...
تو مي داني دلم بهانه چه چيز را مي گيرد
ذره ذره وجودم پر از بهانه است
بهانه نبودنت
من از اين همه تنهايي خسته ام
چرا با من حرف نمي زني ؟
چرا نيستي ؟
تو كجايي؟
چرا ديگر برايم نمي نويسي ؟
+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1386/09/24 و ساعت 20:0 |
 به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریک خدامانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن ، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است
یبا بنگر ، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ،ای همگناه من در این برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها
ومن می مانم وبیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیده متروک
شب افتاده است و در تالاب من دیریست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها ، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچکس ما را
نمی خواهم بداند هیچکس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده است و من تنها و تاریکم
بیا ای مهربان با من
بیا ای نازنین من

 www.hamtaraneh.com

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1386/09/24 و ساعت 19:45 |

 خدا نگهدار , خدا نگهدار
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !
 رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...
 تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...
افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم !
من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ...
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...
رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ...........
قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!
که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟
!!

ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !

 گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !

 بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !

اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود !

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !

 به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

 به حرمت بوسه هایمان ! نه !

تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !

 قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار
...

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1386/09/24 و ساعت 19:43 |

 
 سنجاق مي كنم
شب را با پنجره
و تو را تكرار مي كنم
همه شب
يا تو را بر دوش مي كشم
دستت را مي گيرم
قدم مي زنيم در اتاق كوچكم
نور كمي دارد
اما
باران از پنجره اش پيداست
من هم باران مي شوم
و مي چكم
بر نبودن هم اكنونت
+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1386/09/24 و ساعت 19:40 |
 
راه دوري نيست.
كافي است از كنار اين رديف درختان بيايي.
تا انتهاي اين جاده بيايي.
گم نمي شوي. راه ديگري نيست.
ميان بر نمي شود زد.
اگر پاييز باشد برگهاي خشك زير پايت صدا مي كنند.
شايد هم زمستان باشد و برف باريده باشد
و جاي پايت روي برفها بماند.
راه دوري نيست.
رديف درختان نمي گذارد گم شوي.
1اين همان جاست كه من كنارش ايستاده ام.
همان جا كه سر راه هيچ كس نيست.
راه دوري نيست.
اما دير شده است.
دور نيست اما دير شده است
+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1386/09/03 و ساعت 20:19 |
 
                                   لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...
تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ...
لمس  کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...
كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد
لمس کن گونه هایم را که خيس اشك  است و پُر شیار ...
لمس کن لحظه هایم را ...
تویی که نمی داني من كه هستم٬
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن  ...
 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1386/09/03 و ساعت 20:11 |
 
این روزها لحظه به لحظه پر و خالی می شوم!
کاش اینجا بودی
دلم دارد می پوسد
عکسهایت را گذاشته ام روبرویم
گونه هایم اشکبار ست
آن نگاه غمگینم
آن سکوت عذاب آور
ن ا ب و د م می کند
کاش بودی و دستانت می شد لحظه اي برای من
کاش بودی و سرت را می گذاشتی روی پاهایم
دست می کشیدم لای موهایت
همانطور كه گفته بودي نوازش كن
نگاهم می شد تنها برای تو
می رفتیم در وجود هم
آن وقت شاید کمی از این آشفتگیهایم کاسته می شد
این روزها من را چه شده
چرا هی نابود می شویم در خود !
دیشب وقتی به رويا دیدمت،
وقتی صدای گریه هایم پیچید در ثانیه هایم
تمام کردم
از این بی کسی ها، از این سکوتها،
از این چشمهایی که بعد از رفتنت
مهمان همیشگیش شده اشک و اشک و اشک ...
کی خیال آمدن داري نمی دانم !
ندانستم چه کنم، نمی دانم چه کنم، باید چه کنم،
چرا هیچ کاری نمی توانم بکنم !؟!؟
دستانم را می گشایم و به خیال آن ظهر تابستانی که در آغوش کشیدمت
خیال می کنم اینک باز در کنار منی، درست روبروی من،
چشم می دوزم به چشمهایت و التماست می کنم باز نروي !
بودنت زندگی است ، باش برایم

براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1386/09/03 و ساعت 20:6 |
 
 تو نیستی
اما من برایت شعر مي گويم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرقی می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم...
 
 
+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1386/09/03 و ساعت 20:4 |
 
 من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من ...
غصه هايت براي من  ...
همه بغضها و اشكهايت براي من ..
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را...
صدای همیشه خوب بودنت را
دلم برایت تنگ شده
 دوستت دارم ...
 

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1386/09/03 و ساعت 19:59 |
 
نمی خواهم برگردی
این را به همه گفته ام
حتی به تو
به خودم
اما نمی دانم
چرا هنوز
برای آمدنت فال می گیرم!
چرا هنوز
پشت هزاران ترانه خاموش به انتظارت نشسته ام!
تا تو را آرزو کنم!
اما هنوز نمی خواهم برگردی
می دانی که دروغ نمی گویم
اگر هنوز تو را آرزو می کنم
برای بی آرزو نبودن است
و شاید هم
آرزویی زیباتر از تو سراغ ندارم!
اما هنوز هم نمی خواهم برگردی...
 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه
+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1386/09/03 و ساعت 19:56 |
 
هر كسي از من خواست با او باشم از من دور شد
مهرباني ديد و از اين لطف  من مغرور شد
خواستم با او بمانم  تا ابد هم آشيان
ديدم اما هر چه راگفتم به او در گور شد
كاش مي شد قلب وسعت مي گرفت
شمع با پروانه الفت مي گرفت
كاش مي شد در پس احساسها
خنده ها از اشك سبقت مي گرفت
كاش مي شد از الفباي وجود
عين و شين و قاف نشات مي گرفت
كاش ميشد در پس سجاده ها
يك دعا تا اوج رفعت مي گرفت
آتش عشق تمام وجودم را فرا گرفت
گریه از گونه ام سرازیر شد 
شاید این اشک جدایی خاموش کند آتش دوری من را
کی برمیگرده اون یاره همیشه عاشق
میدونم اون عاشق بود و یک روز برمیگرده
چرا از من جدا شد
خدايا هرکه با من آشنا شد
نمي دونم چرا از من جدا شد 
روز اول که اومد با وفا بود
وقتي نازش کشيدم بي وفاشد
باز سحر اومد ، آفتاب در اومد
با خنده گل شب به سر اومد
گلي دارم به گلزار زمونه
که در زيبايي و خوبي نشونه
بگوئيد بيش نرنجونه دلم رو
که آهم سرد تر از باد خزونه
+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1386/09/03 و ساعت 19:52 |