تبليغاتX
ترنم عشق

 

 

مهربانی ممنوع !
دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه جیبت بگذار
تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی
خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت می جنگند
دوستی مسخره است
مهربانی ممنوع !
و تو ای دوست ترین
در نهانخانه جیبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را
من و تو
باید از سلسله بایدها, دستهامان را زنجیر کنیم
با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم
و نگوئیم که بازیگر یک قصه معتبریم
کاش میدانستی
که نباید حس کرد,که نباید دل بست
در فضایی که پر از همهمه آدمهاست
من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین
دل ما بسته وابستگی است
قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟!...

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/10/23 و ساعت 19:33 |
 
امروز با تو سخن خواهم گفت اما نوعی دیگر. زیرا امروز همه چیز نوع دیگراست حتی تو.اینگونه نگاهم نکن.راست می گویم تو نیزنوع دیگر شده ای نه چون همیشه.....
امروزحتی چشمهای زیبایت نیز نوع دیگری به من می نگرد.....پر غروراما زیبا.
چقدر در نگاهت حرف نهفته هست...مرا که می شناسی حاجتم به سخن نیست...
ازنگاه معنادارت می فهمم آنچه را که در دل داری....پس اینگونه با من سخن نگو.
حتی لحن شیرین کلامت هم نیز نوع دیگریست....
کاش همان حرف زدنهای عادی مرا دوست داشتی.اما انگار نه.خوشت نیامد...
پس با خود گفتم با زبان شعر بگویم ....اما گویی فایده نداشت و ندارد...
دل تو سخت پسند است...تو بگو چگونه بگویم؟؟؟؟
می خواهی حرفهایم را برایت نقاشی کنم؟؟؟....نه...قلم که توان ترسیم ندارد...
می خواهی حرفهایم رابر روی سنگ حک کنم؟؟؟...سنگ که یارای مقاومت ندارد
می خواهی حرفهایم را به باد بسپرم تا به دستت برسد؟؟؟....نه....اگر نا محرمی شنید چه؟؟؟.....
می خواهی حرفهایم را فریاد کنم تا گوش فلک کر شود؟؟؟.........
پس چگونه بگویم؟؟؟...به خدا دیگر طاقتم طاق گشته و توانم از دست رفته.....
دیگر نمی دانم چه بگویم جز اینکه ...

 

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/10/23 و ساعت 19:32 |
 
آن دم که باران می بارید و قطره های آن بر روی گونه ام مینشست تو را یافتم!
تو همان قطره بارانی بودی که بر روی چشمانم نشستی ، قطره ای پر از محبت و
عشق!
آن لحظه احساس کردم آن قطره ، قطره اشکم است که از چشمانم سرازیر شده !
اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد....
از آن لحظه هر زمان باران می بارید به زیر باران میرفتم بدون هیچ چتر و سرپناهی ...
باران می بارید و من خیس خیس در زیر قطره هایش می نشستم تا دوباره تو را
احساس کنم....
یک لحظه بغض گلویم را گرفت و قطره های اشک از چشمان سرازیر شد ....
قطره های اشکی که بوی باران میداد !
گویا یکی از آن قطره های اشک ، همان قطره باران بود که در چشمانم نشسته بود!
احساس کردم چشمانم عاشق شده اند ، عاشق باران و لحظه های بارانی...
حس غریبی بود .....
حسی که میگفت این قطره های اشک فرشته ایست که از آسمان بر گونه های من
میریزد....
یک لحظه چشمانم را به آسمان دوختم ، در میان شاخه های درختی که در زیر آن
ایستاده بودم تو نشسته بودی و چشمان خیست را به من دوخته بودی...
تو بودی که اشک میریختی و قطره های اشکت همراه با باران بر گونه های من
میریخت....
آری آن قطره از اشکهای تو بود نه از قطره های باران!
آن زمان بود که عاشق باران شدم ، عاشق تو و لحظه های بارانی

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/10/23 و ساعت 19:30 |
 
 
باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم
 
نسیم بوی تو در مشامم پیچید وچشمان زیبایت

تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت ودستان گرمت
 
 درهای جدایی را درهم کوبید وصد واژه ی پر مهر
 
از لبانت جاری شد

تو مثل هیچ کس مهربان بودی

تو مثل هیچ کس خندان بودی

تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی

من وتو باز هم دستانمان در دست هم بود

وباز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان
 
را می پیمودیم ومثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود
 
نمی دانم ؟.........نمی دانم می شود که ما
 
همیشه در کنار هم باشیم

وتو با وجود گرمت به کالبد یخ زده ام گرما ببخشی

ومرا اسیر نگاه جادویی ات کنی
 
ویار همیشگی من باشی
 
ای کاش هیچ وقت این شب به صبح نرسد

تا من بیشتر از تو
تورا ببینم
 
+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/10/23 و ساعت 19:28 |

دستهايم را که ميگيري...

حجم نوازش لبريز ميشود!

گويي تمام رزهاي زرد باغها

با دستهاي بي دريغ تو

براي من

چيده ميشوند

و قلب من

پرنده اي ميشود

به پاکي بيکران نگاهت

پر ميکشد...

و در آن وسعت بي انتها

در خاکستري اندوه ابرها

گم ميشود

دستهايم را که ميگيري...

نگاهم

اين قاصدک هاي بي تاب هزاران شور

در آبي فضا رها ميشوند

و بغض گريه ها

از شنيدن نفس زدنهاي روح

زير هجوم آوار سرنوشت

بي صدا شکسته ميشود...

دستهايم را که ميگيري...

عبور تلخ زمان را

ديگر

نميخواهم که باور کنم.....!

 

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/10/16 و ساعت 19:52 |
 
www.hamtaraneh.com


تو چه هستي
اين همه آزار دادنم برايت کافي نيست
اين سنگدلي است تو چه هستي؟
 تو چه هستي؟ چطوراشکهاي من برايت اينقدر بي ارزش هستند عزيزم
وليکن چرا من راضي به آزار از جانب تو هستم

و تمام وجودم متعلق به توست
 يعني چرا من به مورد ستم واقع شدن در دستان تو رضايت مي دهم

اي واي اگر معناي عشق اين باشد

 
اگر گناه من دوست داشتن توست هرگزتوبه نخواهم کرد

اگر قسمت من اين باشد که با عذاب تو زندگي کنم
 زندگي خواهم کرد


 فکر نمي کني سنگدلي است؟ 
سنگدلي است که من را درعشق خود فريب مي دهي
سنگدلي است تمام دوست داشتن و سالهاي زندگي وعشقم
 
به سرعت از بين بروند

و بازيچه اي براي راحتي تو باشد

 
تمام محبت و جايي که در قلبم داشتي , تمام آرزوهايم به سرعت نابود شدند

اي واي اگر معناي عشق اين باشد

 
اگر گناه من دوست داشتن توست هرگزتوبه نخواهم کرد

 
اگر قسمت من اين باشد که با عذاب تو زندگي کنم
 زندگي خواهم کرد  

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/10/16 و ساعت 19:40 |
جاي پايت
بر روي جاده ها
را دوست دارم
رفتنت زير باران
را دوست دارم
گريه هاي شبانه ام براي تو
را دوست دارم
من خيالت زير باران
را دوست دارم
ايستادن كنار پنجره
انتظار كشيدنت
را دوست دارم
آمدنهاي گاه به گاهت به خيالم
را دوست دارم
تو در رويايي ، روياهايم
را دوست دارم
من گفتنت را دوست دارم
ماندنت را دوست دارم
رفتنت را دوست دارم
نبودنت را دوست دارم
نيامدنت را دوست دارم
+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/10/16 و ساعت 19:39 |
Fast & Free
Image Sharing
Fast & Free Image Sharing دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو راFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing در انحصار قطره های اشک نبینمFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد Fast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینمFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم Fast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را داردFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing همیشه از حرارت عشق گرم باشدFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم Fast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوندFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنمFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشندFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکندFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدیFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکندFast & Free Image Sharing
+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/10/16 و ساعت 19:35 |
 
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
   
و تماشای تو زيباست اگر بگذارند
.
دل آواره من اين همه آواره مگرد
 
                 خانه دوست همينجاست اگر بگذارند        
Beating Heart
 
من از اظهار نظرهای دلم فهميدم
            
 
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند.
 
غضب آلوده نگاهم مکنيد ای مردم
                
 
دل من مال شماهاست اگر بگذارند
Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/10/16 و ساعت 19:34 |
می خواهم بگذرم،
بگذرم از هر آنچه که تو ندیدی و من احساس کردم
تو نشنیدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم
ساختم و تو خراب کردی
و من چقدر تشنهء حرفهایی بودم که تو هرگز نزدی

اشک ریختم،
برای روزهایی که چه نیازمند تو در کنارم بودم
برای خودم که چگونه غرق تو شدم

و به یاد آوردم،‌
خودم را
که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم
چگونه پرواز را دوست داشتم
و تو را
که بالهای مرا شکستی
همچون قلبم

می خواهم بگذرم،
از تو
از عشق ویران کنندهء تو
از منی که با تو بوجود
میامد
و چه غریب بود

قلب این پرنده امروز از پیش تو پرواز خواهد کرد
 
 
+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/10/16 و ساعت 19:32 |

 

سينه بي عشق مباد

 
مهرورزان زمان هاي کهن، هرگز از خويش نگفتند سخن
که در آنجا که" تو" يي
بر نيايد دگر آواز از "من"!
ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد
هر چه ميل دل دوست،
بپذيريم به جان،
هر چه جز ميل دل او ،
بسپاريم به باد!
 
آه !
باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد:
بيستون بود و تمناي دو دوست.
آزمون بود و تماشاي دو عشق.
در زماني که چو کبک ،
خنده مي زد " شيرين" ،
تيشه مي زد "فرهاد"!
نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس،
نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد .
کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسي ريختن است!
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .
رمز شيريني اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين ،
بي نهايت زيباست :
آن که آموخت به ما درس محبت مي خواست :
جان چراغان کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي .
تب و تابي بودت هر نفسي .
به وصالي برسي يا نرسي! 
سينه بي عشق مباد!! 
 
 
 
+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1386/10/14 و ساعت 19:45 |
شب است و من به ياد تو پر از هواي گريه ام . ستاره گوش مي كند به هاي هاي گريه ام ، تو رفته اي و عشق تو به داد من نمي رسد ، به گوش تو مگر نمي رسد صداي گريه ام ؟!

نگاه من به خون تپيد در سكوت درد تو مرا به خويشتن بخوان به خون بهاي گريه ام
ترانه ي طلوع را هزار بار گريه كن اگر كه پي نبرده اي به ماجراي گريه ام
شبي كه رفتي و دگر نيامدي ، شكفته شد گلي به ياد  عشق تو در باغ هاي گريه ام
سكوت جاودان تو ، شكسته ساز سينه را ،  شب است و من به ياد تو پر از هواي گريه ام
+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1386/10/14 و ساعت 19:42 |
 
 
 من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
 
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
 
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
 
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
 
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
 
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
 
 
 ابري تر از هميشه
امین
+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1386/10/14 و ساعت 19:41 |


تو این دنیای بی حاصل بودن با همه شکستگیهای دل من

با همه تلخیه قصه ی تو ومن من که حیفم میاد از گلایه کردن

ارزش گلایه ی من بیش از اینهاست نه برای اونکه اهل سوداست

کسی که لحظه به لحظه رنگ دنیاست من ساده به خیالم از خود ماست

سهم من از تو چه بوده غیر ازار تویی که دنیا برات شده یه بازار

من تو رو به چشم یاری دیده بودم تو منو اما به چشم یه خریدار

تو رو باید میشناختم که هزار تا چهره داشتی روی احساس دل من داشتی قیمت می گذاشتی

تو نتونستی بفهمی که وفا خریدنی نیست چینی شکسته دل من دیگه پیوند شدنی نیست

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1386/10/14 و ساعت 19:38 |
آن روزهای خوش با تو بودن را چگونه فراموش کنم !

این روزهای سرد و ساکت و تنها را چگونه تحمل کنم ؟
آن روزهای افتابی با تو بودن را چگونه فراموش کنم !
این روزهای ابری و تاریک را چگونه تحمل کنم؟
آن همه تبریک گفتنها ؛ آن همه آرزوی خوشبختی شنیدنها را چگونه فراموش کنم !
این همه دلسوزی و تمسخر شنیدنها را چگونه تحمل کنم ؟
" صـــــدای شکستن قلبم وغرورم را چگونه فراموش کــــنم "
دیگر مهم نیست خورشید بیاید یا باران ببارد.......... !!!
دیگر مهم نیست من کجای صفحه زندگی مثل ادمکی بی جان جابجا می شوم......... !!!
چه اهمیتی دارد که خوب باشم یا بد . زشت باشم یا زیبا ......... !!!
اصلا" باشم یا نباشم ......... !!!

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1386/10/14 و ساعت 19:28 |
 

نمی توانم از عشقم برایت بگویم

این است داستان من
آوازی عاشقانه خواهم خواند
تنها برای تو خواهم خواند
گرچه هزاران فرسنگ دوری
امااین احساس نیرومند است
نزد من بیا
مرا چشم انتظار مگذار
شبی دیگر بی تو اینجا باشم دیوانه خواهم شد
دیگری نیست
هیچ کس دیگری نیست
هیچ عشق دیگری نمی تواند جای تو را بگیرد
یا با زیبایی تو برابری کند
همچنان خواهم خواند تا روزی که ترا با آواز عاشقانه ام
افسون کنم
این لحظه کجایی عشق من ؟
من ترا اینجا می خواهم تا در آغوشم بگیری
قلب مرا که می تپد و به نرمی زمزمه می کند دریاب
می خواهم که ترا در آغوش بگیرم
ترا نزد خود می خواهم
نزد من بیا
مرا چشم انتظار مگذار

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1386/10/14 و ساعت 19:25 |
 
چشمهایم را می بندم و بی هراس روی لبه پشت بام راه می روم.
دیگر چه فرق دارد که در بستر بمیرم یا در جوی آب.
اینک فریادی به دیواره ی رگهایم مشت می کوبد.
فریادی که از ناله هایی جانکاه زاییده شده است.
ناله های زجر آور هم نوعان منآرام آرام راه می روم.
می دانم که هر لحظه امکان سقوطم هست.
می دانم که همه ی لذت کودکانه ای که از زندگی می برم ممکن است در چشم به هم زدنی به نیستی بپیوندد.
ولی چه فرق دارد!
به هر حال دیر یا زود باید از محنت گاه زندگی گریخت
کاش وقتی بین زمین و آسمان معلق می شوم، پیش از آنکه بمیرم لحظه ای بیاسایم
و بدانم برای چه می میرم
چراکه هرگز نفهمیدم برای چه زندگی می کنم
می دانم که آسمان هم با من هم درد است
نور مهتاب هم تیره و آلوده شده استاو هم از خویش می هراسد.
همچون من
او هم پا به پای من روی پشت بام راه می آید
نمی دانم تا کی این بازی ادامه خواهد داشت
امیدوارم زیاد طول نکشد
چون به هر حال بازنده ی این بازی من هستم
+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1386/10/14 و ساعت 19:23 |
 
   

اینجا من هستم؛ سکوتی محض
سکوتی شکسته و درهم بخاطر هر روز ندیدن تو
اینجا من هستم ؛ تهی از زندگی و روزمره‌گی
خالی‌تر از همیشه؛ با کلافی درهم و پیچ در پیچ
معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها فرستاده‌ام
اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی
من هستم و سازی مبهم
اینجا من مانده ام تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم
من هستم و گلی پرپر شده از عشقی کور
من هستم و یکرنگی شکسته‌ام
اینجا در شهری دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که میایی
در شهری خاک گرفته و غروبی تنگ
که سینه‌ام را هر آن می‌درد
اینجا من مانده‌ام و سرمایی که استخوانم را داغان کرده است
من هستم سیمایی شکسته‌تر از همیشه
اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان مشکی تو

 

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1386/10/14 و ساعت 19:21 |
 


نمی دانم چرا از نگاه این مردم بیزارم اگر تو بودی چه می کردی مثل این می ماند که به صحنه ی قتلی رفته ای کاردی را می بینی و در دست میگیر ی حال که رسیده اند کارد در دستان توست چه می کنی چگونه خواهی گفت که بی گناهی و این کار تو نبوده ؟؟؟؟؟؟
خداوندا تو میدانی که من ..........................................آری و لی این قوم را چه بگویم ،دگر توان نوشتن نمانده فقط :
در حیرتم از مرام این مردم پست            این طایفه ی زنده کش مرده پرست.
+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1386/10/14 و ساعت 19:17 |