تبليغاتX
ترنم عشق
 
gurlzgroup [www.friendmails.net.tc]

gurlzgroup [www.friendmails.net.tc]

gurlzgroup [www.friendmails.net.tc]

gurlzgroup [www.friendmails.net.tc]

gurlzgroup [www.friendmails.net.tc]

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1386/12/25 و ساعت 20:27 |

موهای شونه نکرده یادته ؟ چشمک از پشت پرده یادته ؟
روز تمرین اشاره یادته ؟ شب چیدن ستاره یادته ؟
شعرای کتاب درسی یادته ؟ یادته گفتی میترسی یادته ؟
عکسمون تو قاب عکسو یادته ؟ بله بدون مکث و یادته ؟
دستمون تو دست هم بود یادته ؟ غصه هامون کم کم بود یادته ؟
چشم نازت مال من بود یادته ؟ دیدن من قدغن بود یادته ؟
رویاهای آسمونی یادته ؟ قول دادی پیشم بمونی یادته ؟
دست گرمت تو زمستون یادته ؟ شونه من زیر بارون یادته ؟
گل سرخارو نچیدیم یادته ؟ یه روزی همو ندیدیم یادته ؟
شرطامون سر صداقت یادته ؟ تو مجازات خیانت یادته ؟
پنهونی سر قرارا یادته ؟ تاخیرات توی بهارا یادته ؟
دستاتو میخوام بگیرم یادته ؟ راستی تو بی تو میمیرم یادته ؟
پیش هم بودیم نذاشتن یادته ؟ اونا ما رو دوست نداشتن یادته ؟
نامه بدون امضا یادته ؟ اسم مستعار نیما یادته ؟
طرح اون انگشتر من یادته ؟ پاسخ مختصر من یادته ؟
چی میخواستیم از خدامون یادته؟مستجاب نشد دعامون یادته ؟
چشممون زدن حسودا یادته ؟ چشامون شد مثل رودا یادته ؟
گفتی ما باید جدا شیم یادته ؟ گفتی باید بی وفا شیم یادته ؟
یه روزی ازم بریدی یادته ؟ خط رو اسم من کشیدی یادته ؟
چش من به چشمت افتاد یادته ؟ کاری که دست دلم داد یادته ؟
روزای خیلی طلایی یادته ؟ روز ترس از جدایی یادته ؟
حالا اومدم همونجا وایسادم ... جایی که دل به دلت داده بودم
دراوردم از دستم انگشترو ... جا گذاشتمش همونجا دفترو
اما قول دادم به قلبم و خدا ... دیگه دل ندم به عشق آدم
 
+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1386/12/25 و ساعت 20:13 |
        صبح که از خواب بیدار می شوید به اولین چیزی که فکر میکنید چیست؟

اگر روزتان را با نگرانی ،کج خلقی ،افسردگی شروع کنید آهنگ ان روز را ناموزون خواهید نواخت.
تا انتهای آن روز گوئیا از دنده چپ بلند شده اید و همه آن روز را خراب کرده اید
یک آن تصور ،همه روزتان را خراب خواهد کرد
اما اگر به آرامش و خوشحالی از رختخواب جدا شوید ،اهنگ ان روز را مورزون
 و ان روز را نیز تا به انتها با موفقیت سپری خواهید کرد
وقتی ازخواب بیدار می شوید با خوشحالی بگویئد
سلام
سلام خدا ،صبح قشنگت بخیر خدا،ممنونم که یه روز زیبای دیگه رو به من هدیه کردی
 ازت متشکرم خدا
راستی خدا تو خوبی؟
من؟
عالی ام ،عالی، خوب           شاد سرحال           سرشار از انرژی
اخه خوب چون تو خدای منی چطور میتونم بی روح باشم و سرد؟
اسمون؟
وای چقدر زیباست  .ابیه با کمی ابر
خوب طبیعیه
سلام گنجشکها
سلای اقای همسایه
سلام دختر کوچلویی که سبد دسته
وای
سلام مورچه کوچلو صبحت بخیر
همه اینهایک مثال بود برای اینکه تو صبحت را اینگونه اغاز کنی
اری از همان اول و ابتدای روز اینگونه اغاز کن
خواهی دید که تا اخر شب سرشار از انرژی خواهی بود
وقتی بیدار شدی بعد شستشن صورت ابتدا یک لیوان را با اشتها نوش جان کن و فرض کن از همان اول صبح اب حیات و شادابی را نوشیده ای
و هر کسی حالت را جویا شد بگو خیلی خوبم عالی ام
حتی اگر بیمار باشی باز هم بگو
هنگامی که بر زبان جاری می کنی  گوش می شنود و به مغز پیام ارسال میکند که حالش عالی است و خودبخود سیستم عصبی بدنت این خبر را دریافت میکنن و خو دبخود حالت عالی خواهد شد
امتحان کن
و نکته جالبتر اینکه وقتی میگوئی عالی هستم خیلی خوبم  انرژی بسیار زیادی را به دوستت می بخشی و او را شاداب میکنی
او از شادابی تو شاداب شده و این با فضیلت ترین اعمال است
بخشیدن شادابی به دوستان
کسب فضیلت فقط به نماز و روزه و مستجبات و واجبات نیست
نشاندن لبخندی بر روی لبان دوست،از بزرگترین فضائل است
از فردا که هر صبح بیدار می شوم به همه صبح بخیر خواهم گفت
به اسمان و زمین و هر انچه که در ان است
به همه موجودات، جمادات ،انسان و حیوان همه و همه..........
و هر کسی حالم را جویا شد خواهم گفت که بسیار عالی هستم و اسمان دلم نیز ابی و روشن به رنگ خدا
کسی که دلش تاریک است چگونه میتواند راهنمای دیگران باشد و به دیگران درس دهد؟
کسی که اسمان دلش ابریست چگونه مدعی زندگی و دادن ارامش به دیگران است
بیاید دلهایما ن را صاف کنیم اگر معتقدیم که جایگاه خداوند در دلهای ماست
و او از رگ گردن به ما نزدیکتر است
خجالت بکشیم که خدا را در سرایی تاریک جای دهیم
چرا که همیشه بهترین جاها و روشنترین منزلها را برای مهمانان اماده میکنیم
او که خداست؟
چگونه در دلی افسرده و تاریک و ابری جایش دهیم؟
چگونه؟
اگر اینگونه بیندیشم که در دلم مهمانی حضور دارد، حتی اگر کوهی از غم هم داشته باشی
یک ان دلت روشن وابی و زلال میشود
در مقابل تابش افتاب سایه هم می گریزد سایه را یارای مقاومت نیست او آفتاب است
او نور است وقتی بیاید تاریکی می رود
یا لاف نرنیم که خدا در دلمان است
 یا اگر معتقدیم باید دلی شاد ،ابی ،زلال،داشته باشیم
حتی اگر تظاهر هم کنیم کم کم دل،  صافی خود را بدست میاورد
همت کنیم
بنام خداوند.........
دریا دل باشیم و اسمانی
لطفا یک روز امتحان کنید و نتیجه را برایم بنویسید
سپاس از مهرتان
امین

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1386/12/25 و ساعت 19:54 |
  حالم به هم می خورد
از نشخوار واژه ....عشق!
در کلام بوزینگانی که نمی دانند
ا ش غ ! را چگونه می نویسند؟
در قاموس اینان ع ش ق یعنی:
I LOVE YOU......!
وسپس فیلمی که مخفیانه!!
از معشوقشان می گیرند...
تا عشق شان مستدام باشد
تا وقتی گیتی هست
تا وقتی سی دی هست
شبها خرناس هوس
روزها سر درآخور چشم چرانی
سیاه دلان بیدل
عشق را قباله آبا و اجدادیشان می دانند
که شب بخوابند و صبح بگویند:
من عاشق تو هستم ....
من مجنون دیده ام
لیلی شنیده ام
...
عشق خوانده ام
اما در آخر الزمان
اینجا عشق یعنی:
هوس...نفس اماره...گناه...
آی ای عشق...
حالم دارد به هم می خورد .....

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1386/12/25 و ساعت 19:50 |

 

کاش یه بچه بودم و تو عالم بچگی داد میزدم که من دوستت دارم و

.... میخوام که برای خودم باشی
کاش یه عروسک بودی که قسمت من میشدی ... مطمئنا نمیذاشتم
که دست کسی به تو برسه و تو قلبت بشینه
خودم برات قصه می گفتم ... خودم برات لباس میدوختم و کفش میخریدم
تازه ... اگه تو ویترین مغازه هم میدیدمت انقدر گریه میکردم تا مامان تورو برام بخره
.
.
.
.... کاش الان هم بچه بودم
چون میخوام داد بزنم یکی اینو به من ببخشه
یه جوری بشه .... یه اتفاقی بیفته که سلام هارو بی پاسخ نذاری
معنی خدانگهدارم رو بفهمی
و .... برای خودم بشی

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/12/19 و ساعت 19:43 |
 
 
با شوق و اشتیاق چکیدی بر گونه های سرخ جوانم

با شعر ناب عشق کشیدی راهی به برکه های نهانم

گفتی که آشنای نسیمی بی گفتگو تر از گل یاســی

بوئیدمت به چشمه ی ادراک دیدم چو آب چشمه روانم

بر خاک جای پای دلت بود دل دل کنان به راه کشید م

جاری شدم به سوی نگاهت تا در حصار جسم نمانـم

پیدا نبود سرخی پرواز زیرا که خانه پر ز قفس بـــــــــود

آواز سرد شانه به سر ها می برد تا کجا کــه ندانــــــم

از اوج چون زلاله چکیدی با دانه های بکــــــــــر نجابت

من با تو با نگاه تو دیدم در اوج قلــــــــــــــه های زمانم

ای عشق بر تمامی جانم جای عبور سرخ تو پیداست

با نکته ای دوباره نمایان خود را که بی تـــــو سر نتوانم
 
 
 
تنهائی روشن است

عقربه ها با چرخش آتشدان اعداد بر دستان

گیج شده اند

به دنیا آمده ام

به جهانی که تو ترسیم کرده ای

پشت همه ی پنجره ها باران پرسه می زند

میان همه ی دیوار های محدود تنهائی بزرگ می شود

تنهامنم

که پرچم تو را بر فراز خویش به اهتزاز در آورده ام

و مقابل چشمان ابدی ات

می رقصم
+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/12/19 و ساعت 19:31 |

عشق من ؛
من در عاشقانه ترين سكوتهايم
با تو حرف خواهم زد
چيزي نگو....
بگذار صداي نفسهايت
صداي پاي ثانيه ها باشد....
گوش كن.....
مي خواهم برايت از شكفتن شكوفه هاي سيب ترانه اي بسازم....
و صداي باران را
(آنزمان كه بر چمنزارها بوسه ميزند)
موسيقي اش كنم....
به من بگو
ترانه اي اينچنين معصوم و پاك
آيا دوست ميداري....؟

من با عاشقانه ترين نگاه هايم
در بي صداترين لحظه ها
تو را نظاره خواهم كرد....
ببين...
مي خواهم كاغذي از جنس شب پيدا كنم
و بر روي آن
آبي ترين ستاره ها را نقاشي كنم ....
وقتي تو
دلواپس تيرگي شب ها شدي
به نقاشي ام نگاه كن....
به آبي نوراني ستاره هايش....
و بياد انگشتهاي عاشق من باش....
(آنزمان كه با تمام روشنايي وجودم شبانه هايت را نقاشي كردم)
به من بگو
شبي اينچنين روشن و رويائي
آيا دوست ميداري؟

من با پاكترين احساس ها
در تمام لحظه هايي كه زنده هستم...
تو را دوست خواهم داشت...
دوست داشتنم را در بي صداترين لحظه ها
برايت ترانه هاي عاشقانه خواهم كرد....
و ترانه هايم را در تمام لحظه هايي كه زنده هستم
به نگاه هاي نجيبت هديه خواهم كرد.....
بگو عاشقي اينچنين شيدا و پريشان
آيا دوست ميداري.....

به من بگو نازنينم
آيا مرا دوست ميداري؟؟؟


دوستت دارم مهربانترينم .....


+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1386/12/10 و ساعت 1:13 |

از رو به روی چشمانم دور نشو

 

اي کسيکه من را در آتش عشق و پريشاني رها کرده اي


شب و روز روياي با تو بودن را مي بينم

 
دلتنگي من را رنج مي دهد و باعث خستگي من شده است


تنها هنگاميکه در کنار تو هستم احساس آرامش مي کنم

 

من عاشق تو هستم


و در عشق تو مي
سوزم


و زندگي من به خاطر وجود توست اي هستي من

 

من عاشق تو هستم


و در اين عشق مي سوزم


و روز همچون يک سال بر من سپري مي شود

 

باور کن که دلم واقعا برايت تنگ شده است
 
وجود من به همراه توست در حاليکه قلبم غمگين است

 
به تو فکر مي کنم در حاليکه تو از من دور هستي

 
و همچنان منتظر تو هستم و از شدت مهر تو ذوب شده ام

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 1386/12/08 و ساعت 0:39 |
چه خبر از دل من ؟ كه تو بهتر داني كه چه كردي با من

 
تو شكيبا بي شكيبم كردي
 
بنگر آنقدر غريبم كردي
كه شبي از شبها من غريبانه ترين شعر زمين را گفتم
 
باز هم مي گويم انتظارم روزي مي ستاند پايان
 
باز هم مي گويي ، جاي پاي اميد
مژده پاياني نيك باشد شايد
 
باز هم مي گويي ،‌كه همين ها بايد
 
باز هم مي گويي كه نباشد حرف من از براي گفتن و نباشد هر جا از براي رفتن
 
انجمادم را باز متهم مي سازي
 
مجمر صبر دل تا لبالب پرشد
اين تلاطم آخر سر به طغيان بگذاشت و خروشم از ركودم پرسيد
توچرا مدتهاست هيچ پيدايت نيست؟
 
و من از تو مي پرسم اي دوست
از تو اي دغدغه ساز
از تو اي شور افكن
 
تو چه كردي با من ؟
 
تو چه كردي با من
كه غريبانه ترين شعر زمين را گفتم

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/12/05 و ساعت 20:28 |
 

ساده بودم ساده

                            پاک مثل کف دست
                                                      من چه میدانستم ساده بودن سخت است
به تو دل خوش کردم
                        به تو عاشق بودم
                                                شدم آیینه تو
                                                            صاف و صادق بودم
 تو به من می گفتی ساده بودن زیباست
                                         عشق مثل خود تو
                                                             ساده مثل خودماست
عشق ساده نبود...
               عاشقی ساده نبود...
                                               همسفر اهل سفر راهی جاده نبود
اتفاقی کوتاه عشق هم آمد و رفت
قصه من این بود این سراغازم شد بعد از آن قصه عشق هم هم آوازم شد ,
 
www.hamtaraneh.com
من گريه نخواهم کرد... من اشک نخواهم ریخت...
من خسته نخواهم شد... افسرده نخواهم شد...
فريادزنم، فرياد: من عشق نمی خواهم، معشوق نمی خواهم...
 می خندم و می رقصم فرياد زنم , فرياد : اينگونه خزانم را در عشق نهان کردم
من درد جدا بودن، بر گور عيان کردم افسوس نخواهم خورد ،
افسانه نمی بافم بر شانه هر بادی ، کاشانه نمی سازم
من زشت نمی گويم,بر چهره معشوقم او خوب و وفادار است ،
من خسته و رنجورم امروز چنان ديروزافسوس نخواهم خورد
من یاد گرفتم عشق بيگانه نمی داند ليکن به دل شادم
سرمشق کنم امروز : دنيای خودم گرم است من دوست نمی خواهم!!!
 
+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/12/05 و ساعت 20:26 |
 
 
Click for Full Size View
 
ديشب دلم گرفته بود ، مثل هواي باروني
دلم هواتو كرده بود ، هواي شيرين زبو نيت
دلم ميخواست گريه كنم ، بگم كه سخته تنهايي
اي همصدا اي آشنا ، بگو كه پيشم مي موني
نمي دونم چه حالي و كجايي و چه مي كني
ولي صدات تو گوشمه ، مي گي كه اينجا مي موني
رفتم كنار پنجره ، گفتم شايد ببينمت
ديدم محاله ديدنت ، چون گل بايد بچينمت
رو صندلي نشستمو يهو ديدم
يه قاصدك اومد پيشم
خبر آورد اي آشنا ، يه رازي را بهت بگم ؟
گفتم بگو : آهي كشيد، اومد نشست رو شونه هام
يواشكي چشماشو بست ، تا نبينه اشك چشام
مي گفت كه تو يه راه دور
يه راه دور و سوت كور
مسافري نشسته بود
مسافره غريب و دلشكسته بود
از تو همش شكوه ميكرد
با اشك گرم و دل سرد
مي گفت كه يادت نمياد
اون روزاي آخريه
چه قدر دلش مي خواست كه تو
نگاش كني ، صداش كني
بهش بگي دوسش داري
به شرطي تنهاش نذاري
تا اومدم بهش بگم برو بگو
دوسش دارم ، پاش مي شينم
ديدم كه اون رفته بود و
منم دارم خواب مي بينم 
+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/12/05 و ساعت 20:22 |
همین امروز یا فردا تو را از دست خواهم داد
چگونه بگذرم از تو
بگویم هر چه با دا با د
تو خواهی رفت می دانم اگرچه دوستم داری
ودرشبهای من عمری گل فانوس می کاری
مگر هر قصه شیرین شبی پایان نمی گیرد ؟؟
و تو ان قصه ای هستی که بی پایان می میرد
  پس از تو تا ابد مثل خزان متروک می مانم
سراغ از من نمی گیرد اقاقی خوب می انم
و مثل پشته ای هیزوم و خواهد شد
و عمرش به همین اتش فقط محدود خواهد شد
منم با رفتنت بی شک شوم خاکستری خاموش
که داغ مرگ را 
تنها به سختی می کشد بر دوش
بهشت من! بدون تو فقط هم صحبتم اه است
مگر این را نمی دانی که دوزخ بی تو در راه است؟؟
نمی دانم چرا پرم از دلهره بی تو و می افتد به جان من غمی مثل خوره بی تو...
تمام لحظه هایم را هراس الود می بینم
فقط نا باوری را از درخت عمر میچینم
مرا با این پریشانی کسی جز من نمی فهمد
شکستن های روحم را کسی جز تن نمیفهمد
همیشه فکر میکردم برایت ارزو هستم
همان یک  روزن نوری را که داری پیش رو هستم
ولی اکنون می بینم تمامش خواب بود و بس
خیال تشنه از رویا فقط سراب بود و بس
مسیر چشمانت را
شبی ناگاه گم کردم
چراغی نیست راهی نه
چگونه بی تو برگردم؟؟؟؟؟؟؟
نمی دانی چقدر از این شب دل تنگ می ترسم
از اواز تنهایی از این اهنگ می ترسم
تو دستم را نمی گیری که از این خاک برخیزم
و به سوی اسمانی که بنام توست بگریزم
سرنوشت من همیشه مقیم درد اباد است
کدامین دست ویرانگر در خوشبختنیم را بست؟
ببین ای دوست که مرگ دل چگونه سوگوارم کرد
رسید لحظه اندوه بار خواب و بیقرارم کرد
دلم در بستر دوری بسان بید می لرزد
 ... به جانت جان شیرینم به دیدارت نمی ارزد
 
+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/12/05 و ساعت 20:21 |
 اگر سکوت  این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی  آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،

می خواهم از بی پناهی  پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار هر ور دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک  ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،

که ورد زبان کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،

که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟

کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال رفاقت است،

که در نیمه راه رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار آنهایی که عاشق می مانند،

از انگشتان دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،

در دوردست دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت گریه هایم بمانی،

تا از سکوی سرودن تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل بی درمان را که در شمار عاشقان همیشه می گنجانم،

انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می آید...
 
+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1386/12/05 و ساعت 20:19 |
  ستــــــــــاره منwww.hamtaraneh.com
بعد از تمام تاریکی های زمین که تاریکی شعرهای مرا ،
 درون خود می بلعد ،
 تا آخرین نفسهای شعرم تو را غزل می کنم
میخواهم نامم تنها اسمی باشد کــــــه
 در دفتر عاشقانه هایت به ثبــــت میـــرسد
میخواهم مالک همیشگی روشنی قلبت باشم
 و هرگاه تنها شدي تورا ببینم
 و تنهاییت را با سرانگشتان مرطوبم پاک کنم.
 هنوز زلالی نی نی چشمانت را زیارت نکرده ام...
هنوز دست هایم از لمس دستانت سیراب نگشته است.
تازه در کوچه آشنایی بودم که تو اسمم را
 روی اولین درخت حک کــردی
و همانجا قسم خوردم مرد مردانـــــــــــــه
عاشقت بمانم....
 
www.hamtaraneh.com

 

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1386/12/03 و ساعت 20:57 |