دردا كه باز بندي به پايم افكنده شد و مرا در پشت ميله هاي قفس قلبش اسير نمود
گاهي آواي لطيفش به گوشم مي رسيد و از شنيدن آن سيراب مي شدم .
گاه تا سحر نمي خفتم تا شايد نورعشقي از او بر من بتابد
با ستارگان بيدار مي ماندم تا بتوانم شايد بوسه هاي شيرينش را حس كنم
خود را در آغوش مهتاب جاي مي دادم و از دل شوريده و ديوانه ي خود ميگفتم.
مي گفتم كه چطور ناگهان به او تكيه كردم و حس كردم كه او همان كسي است
كه دوستش دارم و مي تواند مامن آرامي براي من باشد
او را صدا زدم ،در انتظارش ماندم تا آسمان ابري دلش برايم صاف و آبي شود
در انتظارش ماندم تا شهد شيرين عشقش را بنوشم ،
چهره ي خورشيد شهر دلم چه اندوهگين بود. نمي دانستم اميدي هست يا نه ؟
نگاه خسته اش را خريداري كردم
در طوفان غرور و بي مهريش صبوري را پناهگاه خود ساختم
خواستم تا در زمين سخت دلش همچو شقايق عاشقي برويم ،
خواستم كه هرگز شرمگين اين دل پاكم نباشم تا آه عشق بار دگر بر او بوزد
رنگ درد را در خود ديدم ،درد بي مهري،درد خاموشي،درد جدايي
عاقبت در سكوتم ، در چشمان منتظرم ، در روياهاي آشفته ام ،
در انتظارعميقي كه مرا احاطه كرده بود و در خيال اسيرم .
آفتابش رنگ شادي به خود گرفت
وغنچه ي نشكفته ي دلش كه مدتها بود نورعشق را
به خود نديده بود بار دگر شكفته شد
خنده را بر لبانم نشاند ،گلدان خشك دلم را با شراب عشق زيباي خود آبياري نمود
با نسيم مهرباني اش صورتم را نوازش كرد
و آشيانه ي دوست داشتنش را برايم مهيا كرد
آري او مرا بعد از مصائب فراواني پذيرفت
و در كلبه ي تنهائيش مرا ميهمان خود كرد آشفتگي را از من ربود
و گل اميد را با هزاران عشق و محبت به من هديه داد
او ديگر شاهزاده ي اين قلب عاشقم شد
او با مهرباني قدم بر سنگفرش دلم گذاشت
او ديگر محبوب آتشين و پرشرار من شد
ما از فصلهاي خشك گذر كرديم وبه گلستاني عطرآگين سلام كرديم
حال با يك نگاه با يك عشق با يك اميد در يك ساحل پائيزي در يك غروب زيبا
درآن كلبه ي عاشقي نظاره گر اين دوست داشتن هستيم
درآستانه ي عشق پرشورت ايستاده ام مهربانم و با تمام وجود مي گويم
سلام عشق خفته ي من
به قلب تنها و متروك من خوش آمدي
+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه
1387/04/10 و ساعت
20:0 |