تبليغاتX
ترنم عشق

زير خاکستر ذهنم باقيست

آتشي سرکش و سوزنده هنوز

يادگاري ست ز عشقي سوزان

که بود گرم و فروزنده هنوز

عشقي آن گونه که بنيان مرا

سوخت از ريشه و خاکستر کرد

غرق در حيرتم از اينکه چرا

مانده ام زنده هنوز

گاهگاهي که دلم مي گيرد

پيش خود مي گويم

آن که جانم را سوخت

ياد مي آرد از اين بنده هنوز

سخت جاني را ببين

که نمردم از هجر

مرگ صد بار به ازبي تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم، هستم

پيش چشمان تو شرمنده هنوز

گر چه از فرط غرور اشکم از ديده نريخت

بعد تو ليک پس از آن همه سال

کس نديده به لبم خنده هنوز

گفته بودند که از دل برود يار چو از ديده برفت

سال هاست که از ديده من رفتي ليک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا دست ايام ورق ها زده است

زير بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خيالم اما همچنان روز نخست تويي آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق

دل من بردي و با دست تهي

منم آن عاشق بازنده هنوز

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عيان مي بينند

زير خاکستر جسمم باقيست

آتش سرکش و سوزنده هنوز

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 1387/04/26 و ساعت 19:19 |
 

ندای دل یک ساله شد

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 1387/04/26 و ساعت 0:5 |

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

سلام

سلامي رســـا و جـــانـــانه حضور همگي شما دوستان عزيز و ارجمند

شماهايي كه در آستانه روز ميلاد امير مومنان (ع)

تبريكي شايسته رو براي پدرانتون يه ارمغان مياريد

با اميد به اينكه شروع امروز رو با لحظات خوبي سپري كرده باشيد و همه تون در سلامتي كامل بسر ببريد ، پیشاپیش ولادت با سعادت مولود کعبه حضرت علی (ع) را به يكايك شماها تبریک عرض میکنم و همچنین يك تبريك مخصوص براي همه بابا هايي دارم كه روز تولد مولي الموحدين ، حضرت علي عليه السلام رو به نام روز پدر جشن مي گيرند .

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
پـــدر ، واژه ي قشنگيه ! نه ؟ گرچه هر كسي مي تونه يه پـــــدر باشه ولي نبايد فراموش كنيم كه بــــــابــــــا بودن كار هر كسي نيست !
انشاالله كه سايه پرمهر بــــابــــاهاتون هميشه بالاي سرتون باشه و قدر اين نعمتي كه هم اكنون ازش بهره مند هستيد رو بهتر بدونيد كه اين قشنگترين هديه براي همه ي شماهاست.

بــابــا هاي تمـــوم دنيـــا روزتـــــون هــــزار بــــار مبــــارك بـــــاد

بهمين مناسبت دو تا پوستر دسكتاپي بسيار زيبا كه طراحي عرفان عزيز ، و نام علــــــي (ع) زينت بخش اين كار گرافيكي هست و همچنين يه شعر زیبا ، همراه با يه ترانه تقدیم ميكنم به تموم پدرهاي مهربون و شماهايي كه پدرانتون رو دوست داريد.

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

پـــــدر اي وجــــودم از تــو
قـــــدرت و تــــوان گـــرفته
اي که از دم نفســـــــهات
هستي من جــــان گرفته
پدر اي که از تــــو جــــاري
خون زنـــدگي تــو رگــهام
اي که از نـور دو چشــمت
نــور زنـدگي به چشمــام
پــــدر امـــروز بــه پــــاهام
ديگه نـــاي رفتني نيست
جـــز دريــغي روي لبــهام
ديگه حرف گفتني نيست
پــــدر ، پيــچ و خـم راهم
نميخوام بي راهــه باشه
گــــــــل ســـرخ آرزوهـــام
تــــوي فـــکر غنـچه باشه
پـــــدر دست يــــاري تـــو
اگــــــه دستــامـــو نگيــره
کــــــوره راه رفتــــن مـــن
مثل شبـهام ميشه تيـره



شاعر دنیا، من اگه بودم
آغاز شعرم، با کلام پدرم بود
تشنه تو صحرا، من اگه بودم
آب حیاتم توی دست پدرم بود
وای اگه گندم،پوست تنم بود
اون که با دستاش، منو می کاشت پدرم بود
ریشمو تو خاک اگه می ذاشت پدرم بود
پدر جونه، پدر روحه، پدر دینه و ایمونه
پدر خسته، پدر بیزار، از این دنیای دیوونه
از این دنیای دیوونه
از این دنیای دیوونه
پدر نوره، پدر امّید، پدر عشقه که می مونه
پدر خندون، ولی گریون، از این دنیای دیوونه
از این دنیای دیوونه
از این دنیای دیوونه



خدای علی (ع) پشت و پناه همه تون

امین

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1387/04/25 و ساعت 23:50 |

سحر خواب از سرم بیهوده بگریخت
ند ا نستم تویی رو یا ی نا بم
گشودم پلکهایم را به یک دم
تو پر بگشودی از دنیای خوابم
نگاهت بود بارانی دلم ریخت
نشد فرصت دلیلش را بگویی
تو رفتی من ولی در دل ندارم
بجز دانستنش هیچ آرزویی
صدایت مانده در گوشم که میگفت
نمانی خواب هنگا م نما ز است
مرا از خود جدا کردی نگفتی
خدا ا ز ذکر عاشق بی نیاز است
ولی خواب از سر و شادی ز دل رفت
به امید شبی دیگر نشستم
شب آمد خواب جار ی شد نبودی
بر آمد آفتاب و دل شکستم
به حسرت سوختم چون شمع تا صبح
نیامد د ر شبم ماهی چراغی
کجا آخر به دنبالت بگردم
کجا گیرم ز دیدارت سراغی
سحر گاهان غمی افزونتر از پیش
مرا می کاود از سر تا به ریشه
به خود می گویم امشب هم سحر شد
مبادا او نیاید تا همیشه
بیا شبها هنوزم استوارند
نمی آید به سر رنگ سیاهی
نمی میرد رها تا زندگی هست
نجویی گر به خوابم با ز راهی

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1387/04/25 و ساعت 23:42 |

دلبری دارم به غایت خوب رو
جویمش صحرا به صحرا کو به کو
گر دهد فرمان که در آتش روم
می کنم فرمان اطاعت مو به مو
یار اگر نازی کند از ساحری
خون ز دلها می رودهر جو به جو
از خدا خواهم کند کویش نصیب
تا دهم شرح فراقش رو به رو
تا روم در کوی او دیوانه وار
می کنم هر خار و خس جانانه بو
با که گویم سوزشی دارم به دل
سوزعشقست این به دل نه های و هو
گر رضا دارد کنم جانم فدا
پس تحمل بایدم بی گفتگو

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1387/04/25 و ساعت 23:38 |

دیشب رؤیایی داشتم:

خواب دیدم بر روی شن­ها راه می­روم

با خودِ خداوند

و بر روی پردۀ شب

تمام زندگیم را، مانند فیلمی دیدم !

همانطور که به گذشته­ام نگاه می­کردم

دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد !

یکی مال من و دیگری از آنِ خداوند !

راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص­یافته خاتمه یافت .

آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم ؛

در بعضی جاها فقط یک ردِپا وجود داشت .........

اتفاقاً آن روزها مطابق با سخت­ترین روزهای زندگیم بود

روزهایی با بزرگترین رنجها و ترسها و تردیدهاو .......

آنگاه از خدا پرسیدم:

خداوندا ! تو به من گفته بودی که در تمام روزهای زندگی با من خواهی بود

و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم !

خواهش می­کنم به من بگو چرا در آن روزها مرا تنها گذاشتی ؟

خداوند پاسخ داد:

فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود

من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت

حتی برای لحظه­ای !

و من چنین نکردم

هنگامی که آن روزها یک ردِّپا بر روی شن­ها دیدی

این من بودم که تو را بر دوش کشیده بودم !

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1387/04/25 و ساعت 23:29 |
در ديگران مي جويي ام اما بدان اي دوست

اين سان نمي يابي ز من حتي نشان اي دوست

 

من درتو گم گشتم مرا در خود صدا مي زن

تا پاسخم را بشنوي پژواك سان اي دوست

 

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردي مكن با اين چنين آتش به جان ، اي دوست

 

گفتي بخوان – خواندم – گرچه گوش نسپردي

حالا كه لالم خواستي پس خود بخوان اي دوست

 

من قانعم آن بخت جاويدان نمي خواهم

گر مي تواني يك نفس با من بمان اي دوست

 

يا نه ، تو هم با هر بهانه، شانه خالي كن

از من – من اين بر شانه ها بار گران- اي دوست

 

نا مهرباني را هم از تو دوست خواهم داشت

بيهوده مي كوشي بماني مهربان اي دوست

 

آن سان كه مي خواهد دلت با من بگو آري

من دوست دارم حرف دل را بر زبان اي دوست

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1387/04/25 و ساعت 23:27 |

چرا نمي شناسمت؟

مي دانم مرا نمي شنوي و من اين را از سيبي كه از دستت افتاد فهميدم

ديگر به غربت چشمهايت خو كرده‌ام و به دردهاي بادكردۀ روحم

كه از قاب تنم بيرون زده‌اند

با توام بي حضور تو

بي مني با حضور من

مي بيني تا كجا به انتحار وفادار مانده ام تا دل نازك پروانه نشكند.

همه سهم من از خود دلي بود كه به تو دادم و هر شب بغض گلويت را در تابوت

سياهي كه برايم ساخته بودي گريستم و تو هرگز ندانستي كه زخم‌هايت، زخم‌هاي مكررم بودند

نخ هاي آبي ام تمام شده‌اند و گل‌هاي بقچه‌ي چهل تيكه دلم ناتمام مانده‌اند.

بايد پيش از بند آمدن باران بميرم.                                           

حسين پناهي

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1387/04/24 و ساعت 23:25 |

 ساده بودم

ساده ديدم

ساده دل باختم

ساده عاشق شدم

ساده حفظش كردم

ساده كنارش موندم

ساده گفتم دوستت دارم

ساده نگاهم كرد و خنديد

ساده گفت ازت دليل مي خوام

ساده از كنارم گذشت و بي دليل رفت

غافل از اينكه عشق نيازي به دليل نداره

و بي خبر از اينكه چيزي كه ابدي و ماندگاره سادگيه

 

دیگه چشماتو فراموش می کنم
دیگه دستاتو می سپارم به خـــــــــــــــدا
آخه از دل من داری می شی جـــــــــــــــــــــــدا
من که ساده بودم مثل تو نبودم ,من تورا هدیه از خدا میدیدم ,ولی مثل تو را آی بی وفا ندیدم.
نمیدونم که کدوم حرف تورا از من برید  یا کدوم شعرم تو را مثل گلی پژمرد
میدونم یک روز میای تا بگی رهای اما اون روز دیگه خیلی دیره کاش
می شود زودتر بیای
اگه روزی تو نباشی , یا بری از من جدا بشی ,میدونم که نمی تونی عاشقی دوباره بشی ,اگه روزی تو نباشی, بین ما  حرفی نباشه, نمیدونم چه کسی میتونه برام مثل تو باشه
این پرنـــــــــــده دل من نمی تونه پر بگیره تورا می خواد در کنارش تا دوباره  بال و پر از سر بگیره 

آخه  حیف پر نگیره پشت ابرهارو نبینه حیف اینجا تک و تنها توی قفس  بیکس بمونه

بگذار تا که چون شمع کنار تو بمیرم

سر تا به پا بسوزم کنار تو بمیرم

این آخرین آرزوست این آخرین گفتگوست

بگذار تا که باشد تنها دلیل بودن کنار تو بمیرم

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1387/04/20 و ساعت 14:15 |
 تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني،
در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي
عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن

دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد
از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم
...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر ازمن براي تو گريسته است؟؟نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي
...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود
.
روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين

من و تو،...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم

کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد ...

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1387/04/16 و ساعت 20:44 |

در تمام مسیر طولانی که خود را همراه آن کرده بودم
تسلیم دوست داشتنهایم شدم و هزاران بار بغض خود را در گلوی خود حبس کردم
تو در دلم جوانه زدی و زیستی اما به خواست من ,و حال من به این زیستن خاتمه میدهم
دل گمراهم بوی عطر عشق تو را ناخواسته و ندانسته به سوی من آورد
فکر میکردم در پاییز هم می توان جوانه زد اما این بار ساقه های محبت در دل من خشک و سیاه شدند
قلب عاشقانه ام را چه بی رخمانه سوراندی
لحظه های سبز و شیرین مرا چه ناعادلانه به سیاهی و تلخی کشاندی
همیشه بر آن بودم که از عشق زیبایم برای همگان بخونم
و فریاد برآرم که چگونه عاشق دوست داشتنت بودم
اما هرگز این خروش عشق را در دل من باور نداشتی
حالا دیگر شرمگین این دل خود شدم.... براستی چرا تورا ساختم ؟؟؟؟

 

 

 چرا تورا ساختم ؟
چرا ترانه های عاشقی را برای تو سرودم؟
حال دیگر عشق من خفته است, دستانم دیگر آغوش گرمت را طلب نمی کنند
وای بر من که چگونه در حسرت دوست داشتنت سوختم
وای بر من که چگونه شب و روزم را آلوده ی تو کردم
چه ناگاه بانگ نفسهایت را برایم خاموش کردی
چه ناگاه شیشه ی دلم را با غرورت شکستی
و چه  ناگاه  مرا در آتش عشق بی فروغت سوزاندی
رهایت کردم,رهایت کردم که دیگر در قفس قلبم اسیرو درمانده نباشی
عشق تو را برای خود یک خاطره ی جاویدانه ثبت خواهم کرد
یقین داشته باش که دیگر سرزمین تشنه ی دلم را با وجود تو سیراب نخواهم کرد
و گلهای زیبای باغچه ی عشقم را دیگر با نگاه تو آبیاری نخواهم کرد
تقدیر را اینگونه برایم رقم زدی می توانست زیباتر از این باشد
غنجه ایی در حال شکفتن باشد اما تو خواهان آن نبودی
دیگر نمی مانم,می روم ,میروم و آن کلبه عاشقی و آن غروب پاییزی را تمام زیبائیهایش به تو می سپارم
پس رهایش نکن بگذار بپاس عشقی که به تو داشتم این خاطرات برای همیشه زنده بماند
هرگز شوق سفر را با من نداشتی ... و هرگز مرا همراهی نکردی
نمیدانم خانه عاشقی کجاست و به کدامین سو باید رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1387/04/16 و ساعت 20:42 |

 

تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم سهم كمي نيست

                  گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست

غم آنقدر دارم كه مي خواهم تمام فصل ها را

                   بر سفره رنگين خود بنشانمت،بنشين غمي نيست

حواي من بر من مگير اين خود ستايي را كه بي شك

                   تنها تر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست

آئينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم

                    تا روشنم شد در ميان مردگانم همدمي نيست

همواره چون من، نه؛ فقط يك لحظه خوب من بينديش

                  لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست

من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم 

                    شايد براي من كه همزاد كويرم شبنمي نيست

شايد به زخم من كه مي پوشم ز چشم شهر آن را

                   در دستهاي بينهايت مهربانش مرهمي نيست

شايد و شايد هزاران شايد ديگر، اگر چه

                    اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1387/04/13 و ساعت 1:4 |

 روزي که تنها شد م سايه انکار لابه لاي اين همه مستي خيالي بيش نبود .انکاري به کوچکي گرفتن يک نفس.انکاري که نفس مرا گرفت ..مست شدم از شور نبودنت..سبو بيا ور که شراب نبودنت زهري بيش نيست .شادي ديوانگان چيزي جز گريه نيست..فريب اين همه ضيافت را مخور که جام من چيزي به جز اشک سياهم نيست. سبوها زير اين همه سنگيني گريه ميکنند .مي شکنند ..چه بيرحم بودي ..اين همه احسا س براي که بود ؟

فکر نمي کردم که بشكني . تلخي خاطراتت زنگواره گوش هايم را مي دمد .ناشنوا شدم ..به خاطراتت بگو ديگر طلوع نکنند ..ديگر طاقت اين همه شکست و آه و نفرين رو ندارم ..ديگر چيزي براي گريستن ندارم ..با چه رويي بنشينم و به چشمهاي خاطره ها بنگرم ..فکرش را نمي کرد م ...نه فکرش را نمي کردم  تمام شود.

 برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

هر چه ميخواهم سکوت کنم ثانيه ها مي شکنند..چرا رهايم نميکني . چرا دلم را پس نمي دهي. نگاه طلوع آن صبح دل انگيزسراسر طلوع هاي زندگيم را غروب کرده است ..شبي که در لابه لاي آن همه شور و هيجان به چشمانم نگاه نمي کردي طعم تلخ شکست را مي چشيدم ..چه برقي داشت چشمان من ..اما دريغ از يک نگاه دلنشين از تو ...................

سرشت من از ابتدا ناکامي بود.از کسي گله نميکنم..از بخت خودم است ..نفرين به اين دل  که غرورم را شکست.بار ها آزموده ها را آزمودم اما قلب من چيزي به جز صداقت نداشت زود رو ميشد ..زود همه چيز را مي گفت ..کاش کمي صبر ميکرد ..چه بي طاقت بود.اين بارهم طعم شيرين شکست را چشيد .."دوباره يه گوشه مي شينم و واسه دلم مي خونم ..دوباره نمي خوام چشاي خيسمو كسي ببينه ..يه عمره حال و روز من همينه" .

کوتاهي از من بود ببخش دلبرم.... چه روياها كه در سرداشتم ....................

ببخش عزيزم ..چه گستاخم..هر گاه به کسي  گفتم دوستش دارم چيزي جز خاطرات نصيبم نکرد .عشق سرابي بيش نيست. اين سراب تمام زندگي من بود بگذرم ؟ چگونه !

تو که موج صدايت اذان صبحم بود.بغض نگاهت خداي قلبم بود .کاش صبوري ميکردي.کاش مي ماندي تا اين همه ويرانه نبودم ..باز هم بايد بگويم ..باز هم بايد بخوانم ..باز هم شکستم.اين بار تلخ تر از گذشته ..بيا خاطراتت را ببر تاب ديدن اين همه غم را ندارم ..حال من بدون تو نابسامان تريم..دنيا يت آبي شده ..آه چه ننگي بودم  برا يت و نمي دانستم ..درست مثل يک نقطه پرگاربودي من فقط خط دور تو بودم..نتوانستم نزد تو بيايم  ..عاشق شدن بدون مرگ دروغي بيشن نيست .اما من اين حقيقت را به تو نگفتم ..جاده اي قصه من خطي موازي همراه خود ندارد.كاش مي ماندي تا ببيني كركس ها چه خوش آواز شده اند.بوي مرگ را مي شنوم در لا به لاي اين همه درد...

شبي كه با گريه به تو گفتم غيرممكن..تو با خنده گفتي خواهد شد ..چه شب شيرني بود.چه گريه هايي داشتيم.هنوز هم فداي اشكها يت هستم عزيزم..دل انگيزترين اشك هاي دنيا ريخته شد و هيچكس خبر نشد .به خيال بوسيد نت رفتم به  پيشواز عشقت..چشمهايم را كه باز كردم خودم را در آغوش تو ديدم ..فقط صبح را ديدم كه نگذاشت بيشتر تو را ببوسم ..كاش تا هميشه ما ل من بودي ..دنيا را برايت  چتر مي كردم تامبادا فكر كني گريه من از بارونه ...

حال مالک خاطرهاي من ...عاشق شو بدون من ..به ياد من نبا ش که باز مرا درگير خود ميکني .من فداي تو شوم ،عشق رابهتر بشناس ..کاش مي دانستي مالک شيون هاي  گنگ من  هستي تا ابد..هنوز هم دوستت دارم..."قلب منو شكستي ، فداي سرت...فداي سرت اگه من خيلي تنهام ..فداي سرت اگه گريون چشمام...شايد من واسه چشمات خيلي كم بودم.. ببخش اگه كمم ولي زيادي عاشقت شدم "...

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1387/04/11 و ساعت 0:39 |

دردا كه باز بندي به پايم افكنده شد و مرا در پشت ميله هاي قفس قلبش اسير نمود

 گاهي آواي لطيفش به گوشم مي رسيد و از شنيدن آن سيراب مي شدم .

گاه تا سحر نمي خفتم تا شايد نورعشقي از او بر من بتابد

با ستارگان بيدار مي ماندم تا بتوانم شايد بوسه هاي شيرينش را حس كنم

 خود را در آغوش مهتاب جاي مي دادم و از دل شوريده و ديوانه ي خود ميگفتم.

مي گفتم كه چطور ناگهان به او تكيه كردم و حس كردم كه او همان كسي است

 كه دوستش دارم و مي تواند مامن آرامي براي من باشد

او را صدا زدم ،در انتظارش ماندم تا آسمان ابري دلش برايم صاف و آبي شود

در انتظارش ماندم تا شهد شيرين عشقش را بنوشم ،

چهره ي خورشيد شهر دلم چه اندوهگين بود. نمي دانستم اميدي هست يا نه ؟

نگاه خسته اش را خريداري كردم

در طوفان غرور و بي مهريش صبوري را پناهگاه خود ساختم

خواستم تا در زمين سخت دلش همچو شقايق عاشقي برويم ،

خواستم كه هرگز شرمگين اين دل پاكم نباشم تا آه عشق بار دگر بر او بوزد

رنگ درد را در خود ديدم ،درد بي مهري،درد خاموشي،درد جدايي

عاقبت در سكوتم ، در چشمان منتظرم ، در روياهاي آشفته ام ،

 در انتظارعميقي كه مرا احاطه كرده بود و در خيال اسيرم .

آفتابش رنگ شادي به خود گرفت

وغنچه ي نشكفته ي دلش كه مدتها بود نورعشق را

 به خود نديده بود بار دگر شكفته شد

خنده را بر لبانم نشاند ،گلدان خشك دلم را با شراب عشق زيباي خود آبياري نمود

با نسيم مهرباني اش صورتم را نوازش كرد

 و آشيانه ي دوست داشتنش را برايم مهيا كرد

آري او مرا بعد از مصائب فراواني پذيرفت

 و در كلبه ي تنهائيش مرا ميهمان خود كرد آشفتگي را از من ربود

 و گل اميد را با هزاران عشق و محبت به من هديه داد

 او ديگر شاهزاده ي اين قلب عاشقم شد  

او با مهرباني قدم بر سنگفرش دلم گذاشت

او ديگر محبوب آتشين و پرشرار من شد

ما از فصلهاي خشك گذر كرديم وبه گلستاني عطرآگين سلام كرديم

حال با يك نگاه با يك عشق با يك اميد در يك ساحل پائيزي در يك غروب زيبا

 درآن كلبه ي عاشقي نظاره گر اين دوست داشتن هستيم

درآستانه ي عشق پرشورت ايستاده ام  مهربانم و با تمام وجود مي گويم

 سلام عشق خفته ي من

به قلب تنها و متروك من خوش آمدي

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1387/04/10 و ساعت 20:0 |

 

 عشق مرا در نگاهت تيره و تار مكن ، اي مهربان

نور چشمانت را برايم خاموش مكن، اي مهربان

 

              من سوخته ام از اين شرار عشق، تو مرا درياب

               خرقه پوش از اين باران عشق شدم ،تو مرا درياب

 

                                      قفل سنگين قلبت را برايم باز كن، اي نازنين

                                        شعر سپيد عشقت را برايم آغاز كن، اي نازنين

 

مي خواهم تو را،  در اين لحظه هاي سخت با من باش

مي گذارم نام تو را،  در اين سينه ي سبز با من باش

 

               تو آن ستاره ي درخشان در سينه ي عاشق مني ، ميداني

                تو آن زورق غريب انديشه ي ذهن عاشق مني،  ميداني

 

                   مي گريزم از افسون دبده ي پر مهرت، اي جانان من

                  مي شتابم به سوي ان قلب خفته ومهربانت، اي جانان من

 

مردم طعنه ها زدند و گفتند از اين عشق پر شرار من

زآن آتشي فكندند در اين قلب بي قرار و بي رياي  من

 

                  بهر فريب آنان نام تو را هرگز بر زبان نياوردم دگر

                   مي ترسم از اين فريب جانسوز كه من تو را نيابم دگر

 

                       مي روم تا ساحل آرام عشق يابم تو را،  شيرين جان

                      مي سرايم لحظه هاي عاشقي خوانم تو را،شيرين جان

 

ميروم بي شك در اين راه تو را مي بويم اي دلدار من

غم هجران تو را همراه خود مي سازم  اي دلدار من

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1387/04/10 و ساعت 19:52 |

 

در كوير خلوت دلم با لباني تشنه راه دشواري را در پيش گرفتم

مي دانم كه نياز به جرعه آبي دارم تا خود را با آن سيراب نمايم

در قلبم غوغايي است غوغاي عشق تو

نگاهت برايم همچون رودخانه ايي است كه هرگز درآن ركودي نيست

مي خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاري و مرا هميشه با خود همراه سازي

بگذار تا از احساسات شيرينت لبريز شوم

بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست يابم

زلالي عشقت را از من مگير، انشاي چشمت را برايم بخوان

 تا با شنيدن آن سرشار از شادي شوم

دريچه ي نگاهت را به روي من مبند مگذار تا نگاههاي محبت آميزت انتها يابد

بگذار تا با دلي سير به تماشايت نشينم و از عمق نگاهت سيراب شوم

تو در پاسخ به عشقم هميشه سكوت را اختيار كردي

 و هرگز به خود اجازه ندادي كه از لبانت شكوفه هاي عشق و محبت بيرون بيايد

 و بوي عطر خوش آنان مرا مدهوش كند

ای رویای دیرینه ي من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم

بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زير اين باران زيبا خود را سيراب نمايم

بگذار تا برگهاي خسته ي پاييزان به رقص عاشقي در بيايند

 تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد

بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم

بگذار تا جاودانگي عشق را در خود ببينم

بگذارتا صدف درياي دل من باشي

كه مرواريد درونش برايم درخشش عشق زيباي تو را داشته باشد

مي خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم

 ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید

 که من او را چگونه دوست داشتم

 ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم

 اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم  

عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشيد

    پس پذيراي آن باش و پرده ي بي مهري را بر روي آن مكش

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1387/04/10 و ساعت 19:49 |

به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1387/04/10 و ساعت 2:12 |
شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد... هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم... ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره... یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش بود... نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش و اونو تنها میزاره... و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره... نشنیدم چی گفتی: یک کم تندتر بگو: چی! روزهای شاد هم داشتیم! خوبه! ولی میدونی چیه: این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن...

تقدیم به عاشقان

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1387/04/10 و ساعت 2:11 |

آموختم در انتهاي نياز بي نياز باشم.

آموختم در عمق رزالت ،با اصالت باشم.

آموختم در پستي فطرت ،انسان  باشم.

آموختم در كنه بي كسي ،همه كس باشم.

آموختم در سراب هميشه سيراب باشم.

آموختم در بي پناهي ،پناه باشم.

آموختم در سوز دل ،تسكين دل باشم.

آموختم در آيينه دق ،سنگ صبور باشم.

آموختم در نا اميدي ،اميد باشم.

آموختم در تاريكي،نور باشم.

آموختم در فرياد،سكوت باشم.

آموختم در بي تابي ،شكيب باشم.

آموختم در دوري ،نزديك باشم.

آموختم در كذب،صادق باشم.

آموختم درخواب،بيدار باشم.

آموختم در كثرت ،نادر باشم.

آموختم در پژمردگي ،رستن باشم.

آموختم در تمنا،عرضه باشم.

آموختم در فصل،وصل باشم.

آموختم در حجاب ،عريان باشم.

آموختم در تولد ،مرحوم باشم.

آموختم در ترس ،شهامت باشم.

آموختم در رنگين كمان ،يك رنگ باشم.

آموختم در پستي ،معرفت باشم.

آموختم در نامهرباني ،مهربان باشم.

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1387/04/06 و ساعت 21:28 |
در این دنیا که گه تاریک و گه سرد است
و ناگه می شود لبریز اندوه و همان گه غرق در
حسرت
و گه گاهی ، هر از گاهی میان باید و شاید
که باید رفت و شاید و ماند
در این دنیا که باید بود؟ چه باید کرد؟
در این دنیا که چون دل بر کسی بندی
به ترفندی همه دل بستگی هایت حبابی پوچ برآب
است
چه باید کرد؟
من آواره خسته، در این دنیا، در این ویرانه،
وانفسا
به دنبال چه میگردم نمی دانم، و یا شاید که
میدانم و می ترسم
میترسم..........
میترسم از این ظلمت، از این تاریکی بی حد
و بیزارم از این دل بستن و کندن
از این ماندن ولی رفتن
وزین عشق پر از نفرت
از این سرگشتگی هایم
از این دنیا، از این تکرار بیهوده ولیکن سخت
پا برجا
چه بیزارم،
چه بیزارم از این ماندن
و این گه گاه و گاهی ها
و شایدها
چه بیزارم از این......
+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1387/04/06 و ساعت 21:26 |
سردی دستانم رابگیر...
پاهای لرزانم  بی تو دگر توان ماندن ندارند ....
بیا که  یاد لحظه رفتنت  هنوز هم کابوس هر شب است ...
چشمان من...
چشمان من به انتظار عادت کنید که هنوز هم راه سختی در پیش است ...
حسرت را با نگاه آمیختم ... تنهایی را با یاد تو به پایان بردم ...
 شب ها را با حس نگاهت ... و سرما را ...
با حس بودن در آغوشت....
جنش آمدنت به زندگی ... صدای هق هق  تنهایی ام ...
ستاره ها پر نور تر می شوند ...چشمان پر از اشکم  کم سو تر...
می خوانم ...
آواز های شبانه هر شب را
این بار برای تولدت :
فرشته کوچکم 
بعد رفتنت  نه توان ماندن هست و نه جرئت رفتن
بعد رفتنت هیچ شبی زیبا نیست ...
هیچ خیابانی زیبا نیست ...
و هیج شعری .....
فرشته کوچکم ...
هنوز هم طمع خوش حرفهایت ...
قلبم را به آتش بازی های شبانه می کشد...
بیا ...
بیا که هنوز هم بی صبرانه  زنجیر دستانم ُ  انتظار فردا را می کشند...
بیا ..
بیا که  سرخی چشمانم  دگر تاب ندارد ...
بس که باز هم میان اشک هایش خواب فردا را دیده است..
بیا..
دیر زمانی است که چشم هایم به دیدنت لحظه شماری می کنند...
هر صبح کوچه را با اشک هایشان آب و جارو می کنند...
و به استقبال انتظار می کشند...
آری ..این کار هر روز آن هاست...بیا..
دوباره امروز متولد می شوی ...
در دستان غریبه ای جای می گیری ...
نگاه تو به آن...
من و قلب و چشمم ..
باز هم منتظر...
امشب باز هم ستاره ها می آیند ... به جشن آغاز تو
تنها تر می شوم و حتی ستاره ای نیست
که از او نشانی تو را بگیرم ..
بیا که سیاهی این آسمان  فقط با تو و ستاره هایت روشن می شود...
نذار حتی یک شب هم دوباره تاریک بمانم ...
 دوباره آغاز می شوی ... در تنهایی همه پایان هایم ...
+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1387/04/06 و ساعت 21:24 |
جهان خسته است , تنم خسته است , دلم از این همه نیرنگ شکسته است , خدا هم شاید اینک خسته است و شاید هم رها کرده است این مردمان مردم نماها را
من اینجا بس غریبم غربتم را چاره ای نیست , پاسخی نیست , بالینی که سر بر آن فرود آرم وهرآنچه درون سینه ام تنگی کند بیرون بریزم اندکی آرامش یابم
محبت را سرایی نیست , سلامت را جوابی نیست , نگاهت را نگاه گرم مهرآمیز یاری نیست. من اینجا بس غریبم , غریبی آنچنان بر جان می تازد که جانم را برایش هیچ نایی نیست... میان این همه مردم کسی آیا نگاهم را نمی بیند؟! نگاهی خسته و گاهی پوشیده شده از اشک چندین ساله ام را آیا کسی نمی بیند؟! کسی باور نمی دارد رنجی هست, عذابی هست خشمی هست
 ...!!و شاید هم خدایی هستوقربونت برم خدا چقدر قریبی رو زمین

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1387/04/06 و ساعت 21:13 |