تبليغاتX
ترنم عشق

www.hamtaraneh.com

نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟

زخمی ام - زخمی سراپا می‌‏شناسیدم؟

با شما طی‌‏كرده‌‏ام راه درازی را

خسته هستم- خسته آیا می‌‏شناسیدم؟

راه ششصد ساله‌‏ای از دفترحافظ

تا غزل‌‏های شماها، می‌‏شناسیدم؟

این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است

من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

پای رهوارش شكسته سنگلاخ دهر

اینك این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را

همچنانی كه شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین بیگانه از من رو مگردانید

در مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق

رودهای رو به دریا! می شناسیدم

اصل من بودم, بهانه بود و فرعی بود

عشق(قیس) و( حسن)لیلا می‌‏شناسیدم؟

در كف(فرهاد)تیشه من نهادم، من!

من بریدم(بیستون) را می شناسیدم

مسخ كرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

با همین دیوار حتی می‌‏شناسیدم

من همانم, مهربان سال‌‏های دور

رفته‌‏ام از یادتان؟ یا می‌‏شناسیدم؟

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1387/05/21 و ساعت 11:29 |
دلیل گریه هام شاید واسه غربتیه که دارم ، شایدم واسه شستن گناهام باشه ، نمیدونم احتمالاً هم به خاطر این باشه که وقتی عظمت خدارو حس می کنم احساس حقارت می کنم .

خدا یی که تو قلبم جا دادم ، از این نبوده که بخوام خلوت تنهاییامو باهاش پر کنم ؛ خدا به خاطر این تو قلبمه چون که بهش نیاز دارم ، مثل همه ی آدمای دنیا ؛

می خوام وقتی اشک می ریزم ، هر قطره اشک اسم الله رو روی گونه هام حک کنه ، می خوام وقتی اشک به انتهای زندگیش می رسه رد پا بذاره و دوباره متولد بشه.

دیروز وقتی داشتم با هیبت از کنار زندگی رد می شدم ، فکر می کردم زندگی همون خداییه که باید تو قلبم باشه ،ولی اشتباه می کردم چون وقتی ازش گذشتم از چشمم افتاد ؛

بعد با کسی تا جایی همسفر شدم ، خیال کردم دیگه حتما خوده خودشه ؛

ولی وقتی وسط راه منو رها کرد فهمیدم که اینم نیست ؛

از اون روز به بعد هیچ چیز و هیچ کس را با خدا اشتباه نمی گیرم .

خدای من آنست که روحش در من جاریست ؛ فقط اوست که گریه هایم را می بیند ؛

او صدایم را می شنود ، گناهان صغیره و کبیره ی مرا می بخشد ،

او را چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم دوستم دارد ، همیشه با من است ،

خدایی که نزدیکتر از رگ گردن به من است. خدایا رحمتت را در اشکهایم قرار بده
+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1387/05/21 و ساعت 11:23 |

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست دارم
+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1387/05/17 و ساعت 21:30 |

گل من قلبت را به خداوند سپار
آن همه تلخی وغم ، این همه شادی وایمانت را
گاهی از عشق گذر کن و دلت را بسپار
به خداوندی که خوب می داند گل من
سهم تو از دل چیست !
گاه دلتنگ شوی ، گاه بی حوصله و سخت وغریب
زمانی را هم ، غرق شادی و پر از خنده ی عشق
همه را ای گل ناز به خداوند سپار
خاطرت جمع عزیز
که عدالت خصلت مطلق اوست
گل نازم این بار چشم دل را واکن
دست رد بر دل هر غصه بزن
حرفهایت را گرم و آرام و بلند به خداوند بگو
عشق را تجربه کن
حرف نو را این بار از لب شاد چکاوک بشنو
قطره آبی بچکان بر کویر دل و بر بایر این عاطفه ها ...
گل من در این سال که پر از روز وشب است.
و پر از خاطره های تازه
چشم دل را نو کن
و شبیه شب و شبنم غرق موسیقی باش
لحظه ها می گذرند
تند و بی فاصه از هم ....
مثل آن لحظه که دیروز شد و مثل آن روز
که انگار گلم هرگز از ره نرسید
آری ای خوب قشنگ
 زندگی آمدن و رفتن نیست
خاطره ها هستند گاه شیرین وگهی تلخ و غریب
بهتر آنست که در روز جدید
فکر را نو بکنیم
عشق را سر بکشیم
بنشانیم سر سفره نور
خانه اش را بتکانیم و سپس
هر در و پنجره را سوی چشمان خدا وا بکنیم
روز نو آمده است.
و بهار هم امسال مثل هر سال از آغوش خدا می روید
گاش این بار گلم .
با دل گرم زمین عهد بندیم دگر
قدر بودن ها  را خوب تر میدانیم
فاصله بسیار است بین  خوبی وبدی می دانم

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1387/05/17 و ساعت 21:28 |

 

و اعتراف قشنگ ست اگر چه با تاخير

پرنده بودم اما پرنده‌ای دلگير

پرنده بودم اما حوای باغ زمين

از آسمان بلندم کشيده بود به زير

پرنده بودم اما پرنده‌ای بی‌پر

پرنده بودم آری ولی عليل و اسير

چقدر منتظرت بودم ای چراغ مراد

که خط گمشده‌ام را بياوری به مسير

و آمدی و مرا زين خرابه پر دادی

به سمت باز افق‌های روشن تقدير

ميان اين من حال و تو ای من پيشين

تفاوتی است اساسي، قبول کن بپذير

گذشت آنچه ميان من و تو بود گذشت

ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير

به راز عشق بزرگی وقوف يافته‌ام

مرا مجاب نمی‌کرد عشق‌های حقير

پرنده‌ام اينک يک پرنده آزاد

پرنده‌ام آری يک پرنده ...

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1387/05/17 و ساعت 21:26 |
گر سکوت این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که در نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌همیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می آید!

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1387/05/14 و ساعت 14:24 |

در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير ...
از اين زنجيريان، يک تن، زنش را در تب تاريک بهتاني به ضرب
دشنه ئي کشته است .
از اين مردان، يکي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
را، بر سر برزن، به خون نان فروش
سخت دندان گرد آغشته است .
از اينان، چند کس، در خلوت يک روز باران ريز، بر راه ربا خواري
نشسته اند
کساني، در سکوت کوچه، از ديوار کوتاهي به روي بام جسته اند
کساني، نيم شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان را
شکسته اند
.

من اما هيچ کس را در شبي تاريک و توفاني نکشته ام
من اما راه بر مرد ربا خواري نبسته ام
من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام .
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير ...
در اين زنجيريان هستند مرداني که مردار زنان را دوست مي دارند .
در اين زنجيريان هستند مرداني که در رويايشان هر شب زني در
وحشت مرگ از جگر بر مي کشد فرياد .
من اما در زنان چيزي نمي يابم - گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش
من اما در دل کهسار روياهاي خود، جز انژاس سرد آهنگ صبور
اين علف هاي بياباني که ميرويند و مي پوسند
و مي خشکند و مي ريزند، با چيز ندارم گوش .
مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،
مي گذشتم از تراز خاک سرد پست ...
جرم اين است
! .

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1387/05/13 و ساعت 2:24 |

در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی
همچون نیلوفری باش در آب
زندگی در آب بدون تماس با آب!
زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات
ریاضیات وابسته به ذهن اند
وزندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند
زندگی سخت ساده است
خطر کن
وارد بازی شو
چه چیز از دست می دهی ؟
با دست های تهی امده ایم
وبا دست های تهی خواهیم رفت
نه, چیزی نیست که از دست بدهیم
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند
تا سر زنده باشیم
تا ترانه ای زیبا بخوانیم
وفرصت به پایان خواهد رسید
آری اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است !
مرگ تنها برای کسانی زیباست که,
زیبا زندگی کرده اند!
از زندگی نهراسیده اند
شهامت زندگی کردن را داشته اند
کسانی که عشق ورزیده اند
دست افشانده اند

و زندگی را جشن گرفته اند
پس;
هر لحظه را به گونه ای زندگی کن
که گویی واپسین لحظه است
و کسی چه می داند ؟
شاید اخرین لحظه باشد

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1387/05/13 و ساعت 2:17 |
 

تا کی آسمان را بنگرم
تا طلوع خورشید فروغ من باشد
آنکه در پس خانه ای تاریک
غربت تاریک نشینان تصویر کرد،
اما روشنایی خودش را هیچ کس باز نیافت،هیچ کس...

نمی دانم مغرضان پاکی ات را
به قطره های چکیده از آسمان افکارشان می آلودند،
کوته نظران و باطل اندیشان
روشنایی چه چیز را می آلودند؟
روشنایی چه چیز را می آلودند؟

من تو را از قاب پنجره ای که به عشق گشوده می شود،می نگرم
تو را در کوچه ای که زندگی از آن گذشت می جویم
اما تا به کی پنجره غم زده ام،از تصویر تو تهی ست
تا به کی زمان مرا از تو دور می سازد؟
تا به کی؟

چرا آنگونه که شایسته ستودنی،تو را نمی ستایند
آنکه راز جاودانگی از عمری در چشم به هم زدنی آموخت،
ناله ی دوستت دارم از تو را چه کسی پاسخ گو بود؟
حال آنکه من از اعماق وجود فریاد می کنم:
((دوستت دارم.))

تو را پرستو ها نوید دادند،
اما نه آنوقت که کبوتران بال هایشان را برای تو گشودند
ورق هایت خود را به صلیب کشیدند
آنوقت که تزلزل تکه های آینه در ریشه های خاک بود
آه که هوس هایت چه پاک بود!!!

می دانم برای هر کس هر چه بودی
برای من ورای آن بودی
حدیث عشق و نغمه ی تاریک مهتاب را در افق آموختی

تا کی باید این فاصله ها را بپمیمایم
تا به وصال دستان خسته ات برسم
تا کی باید مرثیه ها بخوانم
که ترانه ی میعاد را تو از سکوت آهنگین نمودی؛

در تبرک نامت آسمان جبهه می گیرد
اما ما هنوز شب ها داریم تا به نزد تو
ای پاکی سپیده دم
و ای آتشین نگار خورشید... .

زمان را به لحظه ات محبوس کردی
آن هنگام که زمان تو را از چشمان نادیده دریغ کرد،
افسوس؛
نه سهم من این است
نه سهم تو،
بلکه تقدیر برکه ای کوچک است از لجن.

در هراست خون رنگ وقوع داشت
و در دلت سبزینه امید بود؛
تو آن لحظه ی روشنی هستی که عشق
به یاد تو غروب را به خاطر آورد
ای مهربان،ای فروغ.

تا سپیده دم بیدار می مانم
بلکه فروغت را از فروغ شبنمی که چشمانم چکیده،ببینم
آی آسمان؛
ای فروغ... .

چرا تقویم یاد تو را گم کرد؟
و چرا مهربانت نیامد چراغ بدست؟
در انتهای کوچه ای که معبر باد بود،
و در عین حال گریستن گاه من،
چرا ...؟

بغض در سینه ام کفن گزیده بود
آن هنگام که در چشم هایت غربت مسکن داشت.

روزی خود چراغ بدست به میهمانی ات خواهم آمد
با سبدی پر از شاخه های خورشید
روزی که نه مردان از گره آویزانند
و نه زنان در آغوش گنگ گمراهی گم می شوند؛
بدان تا سحر بیدار خواهم ماند

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 1387/05/09 و ساعت 21:31 |
شكوفه هاي نگاه توست كه عطر خاطره هاي دور را به يادم مي آرد

سخاوت دستهاي زيباي توست كه گل عشق در باغچه خانه مان مي كارد
واژه هاي قشنگ و پر معناي توست كه در دفتر عشقم به يادگار مي ماند

اندوه از دست دادن توست كه غبار مرگ بر دلم مي افشاند

انديشيدن به چشمان بي پرواي توست كه خواب ناز را از ديدگانم مي رباید
پيوند دستهاي من و توست كه شوق زندگي در دلم مي روياند

وعده هاي پر اميد توست كه برايم نويد خوشبختي به ارمغان مي آرد

شبنم اشكهاي توست كه بر چهره ام گلهاي غم مي كارد

صداي آشناي توست كه مرا پيوسته به سوي خود مي خواند

من از او شور وحال و گرمي واحساس ميخواهم

من او را پاكتر از غنچه هاي ياس ميخواهم

من به غیر از تو نخواهم ،چه بدانی، چه ندانی

از درت روی نتابم ،چه بخوانی ،چه برانی

دل من میل تو دارد، چه بجوئی، چه نجوئی
+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 1387/05/09 و ساعت 21:23 |

 

رفتم ! مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی به جـــز گریـز برایم نمانده بود !

ایــن عشق آتشین پـــــر از درد بی­امید

در وادیِ جنــــونـــم کشانده بــــــــود

<><><><><><> 

رفتم که داغ بوسه پرحسرت تو را

با اشکهای دیده زلب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرودهم

<><><><><><> 

رفتم! مگو ! مگو که چرا رفت! ننگ بود

عشق مــــن و نیاز تـــو و سوز و ساز ما

از پردۀ خموشی و ظلمت، چو نور صبح

بیرون فتاده بــــــود به یکباره راز مـــا

<><><><><><> 

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامـــــن شبرنگ زنـــــدگــی

رفتم که در سیاهی یک گور بی­نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

<><><><><><> 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده­های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سردِهجر

ازرده از ملامت وجدان گریختم

<><><><><><> 

ای سینه ! در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر !

می­خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر !

<><><><><><> 

روحی مُشوشم که شبی بی­خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده­ها و پشیمان ز گفته­ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم !

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 1387/05/09 و ساعت 21:22 |

تازه از راه رسیده بودم

پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم

پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم

آسمان صاف و بی نهایت بود

و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی

جاده ها پر از حس همیشگی

و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم

در امتداد جاده گام بر می داشتم

طنین گامهای سنگینم

دلواپسی های جاده را تشدید می کرد

به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار را مقصدی باشد

اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد

گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود

و جاده ها پر از فریادهای خاموشی که مرا می آزارد

باید می رفتم

به پایان این همه انتظار می رسیدم...

تازه از راه رسیده ام

با کوله باری از عشق...

به دور دست ها می نگرم...

هنوز هم باید رفت

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 1387/05/09 و ساعت 1:35 |

بي شك عشق به دوست چنين است

چون مني كه تو را دوست مي دارم . زندگي معما گونه است

و نمي دانم كه در وجود تو غريو شادي سر مي دهم و مي گريم

يا تو نيك بختي و رنجي را برايم به ارمغان آورده اي .

 

ترا با تمامي اندوه نهفته در وجودت دوست مي دارم

اگر چاره اي جز نابودي من نداشته باشي

خود را از دستان تو نخواهم رهاند

چون دوستي كه از آغوش ديگري جدا نمي شود .

 

با تمام توان ترا در آغوش خواهم فشرد !

بگذار تا شعله هايت مرا بسوزاند

بگذار تا در آتش اين نبرد

معماي وجود ترا ژرف تر دريابم .

 

هزاران سال چنين خواهم بود ! چنين خواهم انديشيد !

مرا در آغوش خود گير !

آيا از هديه دادن به من نيك بخت نمي شوي ؟

به راستي كه هنوز دردي نهفته در وجود توست .

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1387/05/04 و ساعت 0:45 |