تبليغاتX
ترنم عشق

تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.

خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا
دوست قدیمی ات _ درخت را _
با خودت نمی بری؟

فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار.

خواب دیده ام
دست های من
آشیانه تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود.
میوه ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.

خواب دیده ام
شب، ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.

من همیشه
خواب دیده ام، ولی ...
راستی ، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست.

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1387/06/29 و ساعت 1:5 |
عشق طرح ساده لبخند ماست
معنی لبخند ما پیوند ماست
عشق را با دست های مهربان
هر که قسمت می کند مانند ماست
عشق یعنی اینکه ما باور کنیم
یک دل دیگر ارادتمندماست
دوستی همسایه ی نزدیک ما
مهربانی نیز خویشاوند ماست
شرح مبسوط زیان و سود عشق
چشم غمگین و دل خرسند ماست
گرچه ما خود را نصیحت می کنیم
عشق اما بی خیال پند ماست
دست خوبت را به دست من بده
دستهای ما پل پیوند ماست
در همه قاموسهای معتبر
عشق تنها واژه پیوند ماست
کیست عریان تر زما در متن عشق
ارتفاعات غزل الوند ما
+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1387/06/25 و ساعت 1:0 |


تنها چند خط گریسته ام میان دفتری که سالهاست
لذت خودکاری را به خویش ندیده است:
من نمیدانم چرا سهراب گفت:
"چشمها را باید شست جور دیگر باید دید"
من همه چیز را همانگونه که هست می بینم
آیا آن کودکی را که دراز کردست دست
و یا آ ن گل که ز بی مهری دهر پژمردست
و یا آن کس که از تنهایی
به نوشتن ترانه دل بست
جور دیگر دیدنش انصاف هست؟
وقتی می بینی که زنی با فریاد
بهر فرزندانش تن به هر کاری داد
...وقتی می بینی که غروب خورشید
همه جا را گرفته چون باد...
وقتی می بینی که همه غمگینند با نقاب گشتند شاد
..وقتی می بینی که سکوت در ظلمت با هزار آه و صد ها فریاد
ناله ها را سر داد
...باز هم میگوی جور دیگر باید دید؟
وقتی خط به خط متن های همه نیست جز آه
... وقتی مردن همه در شهر سیاه
... وقتی که بر لب هر پیر و جوان هست زندگیم گشت تباه
... باز هم میگویی جور دیگر باید دید؟
با هزار خنده تلخ میگویم که به این حرف تو باید خندید
... شا ید آن روز که سهراب میگفت:
"تا شقایق هست زندگی باید کرد"
خبر از داغ دله نسترن سرخ نداشت
... شاید آن روز سهراب به قد قامت موج ایمان داشت
شاید آن روز سهراب...!

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1387/06/24 و ساعت 1:9 |

حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود !
بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت
بی تو ای شوق غزل‌آلوده‌ی شبهای من
لحظه‌ای حتی دلم با من هم‌آوایی نداشت
آنقدر خوبی که در چشمان تو گم می‌شوم
کاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!
این منم پنهانترین افسانه‌ی شبهای تو
آنکه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت
در گریز از خلوت شبهای بی‌پایان خود
بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا کنم
زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت
پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود
قایقی می‌ساختم آنجا که دریایی نداشت
پشت پا می‌زد ولی هرگز نپرسیدم چرا
در پس نکامیم تقدیر جاپایی نداشت
شعرهایم می‌نوشتم دستهایم خسته بود
در شب بارانی‌ات یک قطره خوانایی نداشت
ماه شب هم خویش می‌آراست با تصویرِ ابر
صورت مهتابی‌ات هرگز خودآرایی نداشت
حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود
یا اگر هم بود ، حرفی از نمی ایی نداشت
عشق اگر دیروز روز از روز‌گارم محو بود
در پسِ امروز‌ها دیروز، فردایی نداشت
بی تواما صورت این عشق زیبایی نداشت
چشمهایت بس که زیبا بود زیبایی نداشت

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1387/06/24 و ساعت 1:7 |

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست

 

مرا در اوج می خواهی؟ تماشا کن ، تماشا کن

دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

 

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما

 

همه از من گریزانند

تو هم بگذر از این تنها

 

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالی ، قلم خشکیده در دستم

 

گره افتاده در کارم

به خود کرده گرفتارم

 

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟

 

رفیقان یک به یک رفتند

مرا با خود رها کردند

 

همه خود درد من بودند ، گمان کردم که هم دردند

 

شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند

به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

 

گره افتاده در کارم

به خود کرده گرفتارم

 

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟  

        

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1387/06/23 و ساعت 1:11 |

سلام گلم 

 همنفسم آرزوهام راضي شدن ديگه بهت نمي رسم
گفتم چيا گفتي بهم؟ گفتي كه آينده داري
دنيا همش عاشقي نيست گريه داري. خنده داري
گفتم كه گفتي من باشم به لحظه هات نمي رسي
به قول دل شايد دلت گرو باشه پيش كسي
خلاصه گفتم كه چشات قصدرسيدن نداره
روياها كاله و دسات خيال چيدن نداره
گفتم كه گفتي زندگيت غصه داره . سفر داره
هم واسه من. هم واسه تو. با هم بودن خطر داره
گفتم تو گفتي روياها مال شباي شاعراست
شهامتو كسي داره كه شاعر مسافراست
مسافرا اون آدمان كه با حقيقت مي مونن
تلخياشو خوب مي چشن . غصه هاشو خوب مي دونن
گفتم فقط مي خواي واست يه حس محترم باشم
عاشقيمو قايم كنم تو طالع تو كم باشم
گفتم كه گفتي ما دوتا به درد هم نمي خوريم
ولي يه جا مثل هميم. هر دو مون از غصه پريم
گفتم تو گفتي مي تونيم يادي كنيم از همديگه
اما كسي به اون يكي ليلي و مجنون نمي گه
گفتم تو گفتي سهممون از زندگي جداجداست
حرف تو رو چشم منه ..اما اينام دست خداست
هر چي كه تو گفته بودي گفتم به دل بي كم و بيش
حال خودم؟ نه راه پس مونده برام . نه راه پيش
دلم كه حرفاتو شنيد . اول كه باورش نشد
ولي نه. بهتره بگم .نفهميدش . سرش نشد
يه جوري مات و غمزده فقط به دورا خيره شد
رنگ از رخش . نه نپريد . شكست و مرد و تيره شد
بلور روياهام ولي . چكيد مثله خواب تگرگ
آرزوهام از هم پاشيد . رسيد ته كوچه مرگ
راستش ازم چيزي نموند . به جز همين جسم ظريف
خوب مي دوني چي ميكشه غريب تو خونه حريف
نگي چرا نوشته هام لطيف و عاشقونه نيست
روياو آرزو كه هيچ . حتي دل ديونه نيست
دوستت دارم . چه توي خواب . چه توي مرگ و بيداري
فداي يه تار موهات . كه منو دوستم نداري
مواظب آدما باش . زندگي گرگه مهربون
خداي روياي منم .. هنوز بزرگه مهربون

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1387/06/23 و ساعت 1:4 |

 

و اعتراف قشنگ ست اگر چه با تاخير

پرنده بودم اما پرنده‌ای دلگير

پرنده بودم اما حوای باغ زمين

از آسمان بلندم کشيده بود به زير

پرنده بودم اما پرنده‌ای بی‌پر

پرنده بودم آری ولی عليل و اسير

چقدر منتظرت بودم ای چراغ مراد

که خط گمشده‌ام را بياوری به مسير

و آمدی و مرا زين خرابه پر دادی

به سمت باز افق‌های روشن تقدير

ميان اين من حال و تو ای من پيشين

تفاوتی است اساسي، قبول کن بپذير

گذشت آنچه ميان من و تو بود گذشت

ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير

به راز عشق بزرگی وقوف يافته‌ام

مرا مجاب نمی‌کرد عشق‌های حقير

پرنده‌ام اينک يک پرنده آزاد

پرنده‌ام آری يک پرنده ...

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1387/06/23 و ساعت 1:2 |
بعد از رفتنت دستان منتظرم را در باغچه احساس تو کاشتم تا که به وقت
آمدنت درختي شود از چشم انتظاري هاي من.و تمام خاطرات کخنه ات را
قاب کردم
و بر ديوار احساس فرو ريخته ام آويختم تا تو
بيايي.
هر چند که بغض و کينه همچون پيچکي بر استواري هاي تن
زخمي دا شکسته ام
پيچيده ليک هنوز سحرگاهان اشک قرباني ميکنم تا تو
بيايي
و بعد از رفتنت لحظه ها را ميشمارک تک به تک و خورشيد را براي
حضور
بيشرمانه اش در آسمان ملامت ميکنم.و چشمانم را بدرقه راهت ميکنم
و اشکهايم
را پشت پايت ميريزم تا که شايد نه براي من به حرم
انتظارم باز ايي
و به نگاه سردت که از پشت پنجره چشمانت به انتظارم طعنه وار ميخنديد دل
نبستم و از حاشيه تنهايي مسير گم کرده نفسهايت را
جستجو کردم
من تورا تنها تورا از ميان تمام آرزوهايم آرزو کردم تا تو
بيايي.
+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1387/06/21 و ساعت 1:15 |

 

برو ای دوست برو

برو ای دختر پالان محبت بر دوش

دیده بر دیده من ، مفکن و نازم مفروش

من دگر سیرم ... سیر ...

بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست

تف بر آن دامن پستی که ترا پروردست

 کم بگو جاه تو گو ؟ مال و کو ؟ برده زر

کهنه رقاصه وحشی صفت زنگی خر

گر طلا نیست مرا ، تخم طلا ... مردم من

زاده رنجم و پرورده دامان شرف

آتش سینه صدها تن دلسردم من

دل من چون دل تو ، صحنه دلقکها نیست

دیده ام مسخره ی خنده ی چشمکها نیست

دل من مإ من صد شور و بسی فریاد است :

ضربانش : جرس قافله زنده دلان

طپش طبل ستم کوب ، ستم کوفتگان

چکش مغز ز دنیای شرف رو رفتگان

تک تک ساعت ، پایان شب بیداد است

دل من ای زن بدبخت هوس پرور پست

شعله آتش شیرین شکن فرهاد است

حیف از این قلب ، از این قبر طرب پرور درد

که به فرمان تو تسلیم تو جانی کردم

حیف از آن عمر که ، که با سوز شراری جان سوز

پایمال هوسی هرزه و آنی کردم

در عوض با من شوریده چه کردی نامرد

دل به من دادی ؟ نیست ؟

صحبت از دل مکن ، این لانه شهوت ، دل نیست

دل سپردن اگر این است ، که این مشکل نیست

هان ، بگیر ، این دلت ، از سینه فکندم به در

ببرش دور ... ببر

ببرش تحفه ز بهر پدرت ، گرگ پدر

 او رفت من خود او را فرستادم رفت ولی پس از رفتن او احساس ،

کردم که هیچ کس را نمی توانم واقعا دوست داشته باشم

باور کنید هیچ نمی دانستم ، که با مرگ او ، عشق من هم برای همیشه

میمیرد ، ولی چه کار می توانم بکنم ... رفته بود .. مرده بود .. و هرچه داشتم

با خودش ، همرا با خودش ، برده بود : وداع را پس از درک این حقیقت تلخ ساختم ...

افسوس

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1387/06/12 و ساعت 1:7 |

دیگر هیچ فرقی نمی کند
 آسمان قد پیاله باشد یا دریا
 حتی اگر پشت در خانه ات یک جفت کفش مردانه هم ببینم
 نمی پرسم دستان چه کسی برایت
 یاس و انار و کبوتر آورده بود
 می روم حوالی علاقه ی خلوت آن سال ها
 می روم دنبال کسی که با من تا نور می اید
 با من تا ستاره
 با من تا دربند ، تا دریا
می روم و دیگر نمی پرسم
سهم من از این همه سبز که سرودم چیست
حالا می توانم لباس های سبزم رابیرون بیاورم
 و سیاه بپوشم
 می توانم تمام ستاره های سبز را با تفنگ ساچمه ای هدف بگیرم
 دیگر نه رد پای پروانه را دنبال می کنم
 نه رنگین کمان را
 همه چیز مال خودت
 سه شنبه و دی و انار و کلمه
 برای سه شنبه انار دانه کن
 تمام روزهای باران را از آستین آسمانت خشک کن
 نام مرا هم در کوچه ای بن بست تنها بگار و برو
حالا یک فنجان قهوه برای خودت بریز
 نه انگار صدای گریه ای غریب
 از قصه های سفید پسری 
 ایینه ات را خاموش می کند
 تو قهوه ات را بنوش

حالا دیگر نه به سبز ایمان دارم
 نه به صدا
 نه به سکوت
 صدایی که مرا با نام دیگری می خواند
و سکوتی سبز
 که در آخرین شب پاییز
جا مانده است
 آه ، دریچه ی آفتاب
 کبوتران سوخته ات
بریده بریده
از آسمان می بارند
 دلهره روی صورت من رنگ می بازد
دریا خاکستر می شود
 رؤیاهایم بوی دود می گیرد
 به یاد بیاور
 گفته بودم
 خیلی صبورم که هنوز هم
 می نشینم
و از ته ایینه برایت انار می چینم
 اما دیگر نه انار و علاقه
 نه علاقه و اقاقی
نه پنج شنبه قد کشیده به سمت چراغ
نه روز به خیر و خداحافظ
خاموشت کرده ام
 نام من پرنده شد و پرید
 و نام تو ، ستاره ی سبز من
 با خاکستر کبوتران سوخته
آهسته وزید
من آلوده بودم
آلوده ی جزر ومد صدایت
 و تو برای دست کشیدن به پوست من
 انگشت هایت را
 گم کرده بودی
سه دقیقه از مرگ من گذشت
 حالا اندامم را در ایینه غسل می دهم
 و با هر چه بود و نبود این گنبد کبود ، بدرود

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1387/06/09 و ساعت 2:8 |

عشق من!‌ بي‌قرارم!‌ تو اما...
من تو را دوست دارم، تو اما ...
من فراموشي خاطراتم
احتمالاً‌ غبارم، تو اما...
هيچ‌كس اين طرف‌ها ندارد
هيچ كاري به كارم، تو اما...
گوش كن، من رگ خشك باغم
من كجا جويبارم، تو اما...
برگ زردم، بله، ‌مي‌پذيرم
پوچ و بي‌اعتبارم، تو اما...
چهره دردناك و تبسم؟
خنده‌اي مستعارم، تو اما...
بي‌پناهم، سپر هم ندارم
چشم اسفنديارم،‌ تو اما...
صورتم سرخ ... آري، قشنگ است
از درون هم انارم، تو اما...
فصل‌ها از بهارم گذشتند
خب، تمام است كارم، تو اما...
گفتمت: فصل خوبي است،

گفتي:خسته‌ام، كار دارم، تو اما...
باز در چشم من خيره ماندي
باز بي‌اختيارم، تو اما...
قلعه‌اي ماسه‌ام روي ساحل
سخت ناپايدارم، تو اما...
زخم، پاشيده شب را به جانم
مرگ دنباله‌دارم، تو اما...
بي تو اي ماه!‌ اي ماه!‌ اي ماه!‌
ظلمت روزگارم، تو اما...
شيهه‌ اسب من را خريدند
اين هم از افتخارم، تو اما...
ابر در ابر در ابر در ابر
در خودم سوگوارم، تو اما...
آخرين سرفه يك مسافر
سوت سرد قطارم، تو اما...
من خودت را به تو مي‌سپارم
جز تو چيزي ندارم، تو اما...

 

تو را می سپارم به نور تا برقصد به سازد

                                   تو را می سپارم به برف تا ببارد به نازت

تو را می سپارم به خورشید

                                   تا که بی منت بتابد برآن گیسوان سیاهت

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1387/06/09 و ساعت 2:4 |
باید عاشق شد و خواند
باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست
پشت دیوار کسی می گذرد می خواند
باید عاشق شد و رفت
چه بیابانهایی در پیش است
رهگذر خسته به شب می نگرد
می گوید : چه بیابانهایی باید رفت
باید از کوچه گریخت
پشت این پنجره ها مردانی می میرند
و زنانی دیگر
به حکایت ها دل می سپرند
پشت دیوار کسی دریاواری بیدار
به زنان می نگریست
چه زنانی که در آرامش رود
باد را می نوشند
و برای تو
برای تو و باد
آبهایی دیگر در گذرست
باید این ساعت اندیشه کنان می گویم
رفت و از ساعت دیواری پرسید و شنید
و شب و ساعت دیورای و ماه
به تو اندیشه کنان می گویند
باید عاشق شد و ماند
باید این پنجره را بست و نشست
پشت دیوار کسی می گذرد
می خواند
باید عاشق شد و رفت بادها در گذرند

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1387/06/07 و ساعت 19:33 |