تبليغاتX
ترنم عشق


من زمین و آسمان را  کهکشان را دوست دارم

من پل رنگین کمان را  آفتاب مهربان رادوست دارم

ابرهای پر ز باران کوهساران ماهتاب و لاله زاران

 من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم

عاشقان ناتوان را عشق های بی امان را

 من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم

 دوستی های نهان را  خنده های ناگهان را

 بوسه های صادق و سرشارمان را

 من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را  دوست دارم

 مادران را  

قلبهای پاکشان را

اشکهای نابشان را

دستهای گرمشان را

حرفهای از صمیم قلبشان را

شوروشوق چشمشان را

من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم

 من دروغ بچگان را

شیطنتهای همیشه بکرشان را

رازشان را

پاکی احساسشان را

خنده های شادشان را

بادبادکهای قشنگ و نازشان را

دستهای کوچک وپربارشان را

هر نگاه خالی از نیرنگشان را

اعتماد خالی از تردیدشان را

من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم

 سایه های کاج های مهربان را

بید مجنون ها و برگ نازشان را

سروها و قامت رعنایشان را

نخلها و ارتفاع نابشان را

تاکها و مستی انگورشان را

سر کشی های شراب و ...

راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم

 نازهای معشوقان زمان را

دل شکستنهای بی منظورشان را

بوسه های گرمشان را

قهرهای تلخشان را

آشتیهای زود هنگامشان را

عشقهای آتشین و پر رنگشان را

قلبهای بی تاب و تنگشان را

آشنایی های پرلبخند شان را

و خداحافظی های پر اشکشان را

گریه های شوقشانرا

ضربه های قلبشان را

حرفهای بی حد و مرزشان را

من تمام عشق های جاودان را  دوست دارم

لیلی و مجنونمان را

خسرو و شیرینمان را

کوه کن فرهادمان را....

 یادم آ مد من خدا را وخودم را وجهان را

دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم

می پرستم.....

تا ابد هر جا که هستم


+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1387/07/13 و ساعت 2:4 |

 Entry for September 25, 2008

رفتم که چون همه روز گل سرخی از او گیرم،

ولی دریغ که ساعتها گذشت و وی هرگز از خیال من قدمی فراتر ننهاد.

آخرین گلی را که بمن بخشیده بود در دست داشتم،

 لبان لرزانم را بر آن نهادم و بی اختیار اشکها فشاندم.

رنج انتظار قلبم را می فشرد ، و بیم بی و فائی او

روحم را آشفته و ملتهب ساخته بود.

گاهی با دیدگانی گریان به راهش خیره می گشتم ،

 وزمانی با اشکهای گرم و دیوانه خویش ،

شبنم های سوزانی بر گلبرگ پژمردۀ گل می نهادم!

لحظات و دقایق با آرامی مرارات باری از پس یکدیگر می گذشتند،

و من هر دم با اعماق تاریک و جانشکاف یاس و ناکامی نزدیکتر می گشتم!

اندک اندک از خود بی خود شدم و سایه های غم انگیزی دلم را در میان گرفتند!

در میان این دگرگونیهای جانگذار ، گل از میان انگشتانم رها گردید

 و در آغوش جویباری افتاد که زمزمه کنان از کنارم می گذشت!

نمی دانم در سقوط آن تحفۀ عزیز چه نکتۀ لطیفی نهان بود ،

چون ضربۀ ناشناسی اعصاب خواب آلود مرا بیدار ساخت.

سراسیمه از جا جستم و دیوانه وار در پی اش دویدم!

اما  چه سود که جز رنج و افسردگی چیزی نیافتم!

 گل از آبشارها سرازیر گشته و در میان خزه ها و

 سنگ های نا پیدائی  فرو رفته  و ناپدید گشته بود!

پس، خسته و مبهوت بکنار صخرۀ که دامانش میعادگاه

 همیشگیه ما بود بازگشتم و باز هم تنها و متفکر در کنا رآب نشستم!

افق دوردست مغرب همانند قلب شکسته ام خونین گشته بود!

ابرهای سرگردان آسمان نیز بسان روح آواره ام آش گرفته بودند!

پردۀ تیره رنگی که بیم بی وفائی و درد  انتظار در مقابل دیدگانم

برپا داشته بودند،

 همه چیز و همه جا را در نظرم تاریک و طوفانی جلوه می داد.

آخ که نور و تاریکی دل آدمی چه زود بر سراسر آفرینش دامن می کشد!

سرانجام او نیامد..و سرخ گلی را که نشانه ی مهر و وفای خویش

 می خواندمش، بر سینۀ آشفته  و پر دردم ننهاد.

اما ،جویبار گل  خیال انگیز برای دل بدبختم بهمراه آورد

و لحظۀ روانم را بنور امید و آرزو گرم و روشن ساخت!

با دستانی لرزان آن تحفۀ دلفریب را گرفتم و بر سینه نهادمش !

 ارمغان جویبار بر اثر آخرین سرخیهای گریز پای شفق گلگون گشته بود

 ولی با این همه......

گل زردی بیش نبود....!!

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1387/07/13 و ساعت 1:58 |

شبی در آتشِ خشمِ
خدای جاودانِ من.
خداوندانِ خواب آلودة آلوده می سوزند.
شبی در قطرهِ اشک
فرو افتاده ازچشمم
تمامِ چشمه های تشنة این دشتِ بی رؤیا
بسان ِچشمِ خونینم
ز قبرِ خاک می جوشند.
شبی خفاشهای شب
به قعرِ غارهای خود
ز بیمِ روز می پوسند.
شبی شب
کوچه هایش را
به پیشِ پای روزی نو
با چشمِ هزار اختر
چراغان می کند , اما
کدامین شب؟
نمی دانم
نمی دانم که تا آن شب
چندین اخترِ بی پر
به قربانگاهِ این بتهای ویرانگر
خموش وسرد
در طوفانِ تاریکی
بلا گردانِ فکرِ روز می گردند.
نمی دانم که تا آن شب
چندین چشم
در رویای بیداری
به میلِ داغِ شنهای
کویرِ خشک کابوسی حقیقی
کور می گردند.
 نمی دانم که تا آن شب
چندین هرزة بد مست
در جامِ سرِ بلبل
ز خونِ نغمه می نوشند
هنگامی
که از تصویرِ مرگِ خود
برای لحظه ای
مغموم
یا مخمور می گردند.
نمی دانم که تا آن شب
چندین روزِ بی خورشید
چندین ماهِ بی رؤیا
چندین شامِ بی فردا
وچندین سالِ بی امید
در راه است.
نمی دانم که تا آن شب
کدامین قلعة خاموشِ بی شهزادة افسانه
زندانِ
مخوفِ دختر ماه است.
نمی دانم که تا آن شب
کدامین قطرةِ آوازهِ خوانِ چشمِ اقیانوس
حکایت گوی مرگِ جویبارِ خستة آه است.
نمی دانم نصیب من
از این راهِ بی انجامِ بی فرجام
کدامین د امِ رسوایی
کدامین چاله و چاه است.
نمی دانم
نمی دانم
به استغنای دانایان قسم
فرزانگانِ سرزمینهای نمی دانم
مرا از باتلاقِ بی کرانِ اینهمه کابوسِ بی پاسخ
به سوی ژرفنای آبی رؤیای دانایی
روان سازید.

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1387/07/13 و ساعت 1:54 |