سلام مرا که چونان تشعشع مهري است از درون من براي تو را بپذير
نمي دانم چرا زندگي اين گونه است
مرا به ژرفاي درونش مي کشاند
گاه رهايم مي کند و گاه درونش حل مي کند
مي ايستم و نظاره مي کنم و گوش فرا مي دهم
سخني نمي گويد
نگاهم نمي کند
مي گريم و فغان مي کنم
نوازشم نمي کند
بي اختيار به راه خويش مي روم
کسي صدايم مي کند
اين بار هم به حرمت نفسهايي که مي کشم مي ايستم
اما اين بار هم کسي نبود
مي دانم که صداي تو هميشه در من فرياد مي کشد
با تني خسته و نفسي بريده و اشکي چکيده بر صورتم باز هم به راه خويش مي خزم
در امتداد حزن آلود اين زيستن چيست ؟
در انتهاي خويشتنم کيست؟
مرا جسم و جاني نيست
بي حرکت خفته ام دراين درياي متلاطم
مرا از اين امواج سر کش ديوانه وار نجات ده
مرا به ساحلي آرام ببر
و تا ابد بر من بتاب
چونان خورشيدي که تنم را گرم مي کند
و چونان تبسمي که مرا غرق مي کند
و چونان بوسه اي که مرا در عطش داغش ذوب مي کند

