تبليغاتX
ترنم عشق

سلام مرا که چونان تشعشع مهري است از درون من براي تو را بپذير

نمي دانم چرا زندگي اين گونه است

مرا به ژرفاي درونش مي کشاند

گاه رهايم مي کند و گاه درونش حل مي کند

مي ايستم و نظاره مي کنم و گوش فرا مي دهم

سخني نمي گويد

نگاهم نمي کند

مي گريم و فغان مي کنم

 نوازشم نمي کند

بي اختيار به راه خويش مي روم

کسي صدايم مي کند

اين بار هم به حرمت نفسهايي که مي کشم مي ايستم

اما اين بار هم کسي نبود

مي دانم که صداي تو هميشه در من فرياد مي کشد

با تني خسته و نفسي بريده و اشکي چکيده بر صورتم باز هم به راه خويش مي خزم

در امتداد حزن آلود اين زيستن چيست ؟

در انتهاي خويشتنم کيست؟

مرا جسم و جاني نيست

بي حرکت خفته ام دراين درياي متلاطم

مرا از اين امواج سر کش ديوانه وار نجات ده

مرا به ساحلي آرام ببر

و تا ابد بر من بتاب

چونان خورشيدي که تنم را گرم مي کند

و چونان تبسمي که مرا غرق مي کند

و چونان بوسه اي که مرا در عطش داغش ذوب مي کند

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1387/09/23 و ساعت 0:17 |

تو می روی آرام
من از پی ات غمگین
قدم به راه جنون گذاشته ام سنگین
تو می روی آرام
چه ساده و چه صبور
مرا نمی بینی که گشته ام رنجور
تو می روی آرام
چه با وقار و متین
تنی به سرخی تو به خط جاده نگین
تو می روی آرام
فرشته ای انگار
دل رمیده ی ما شده اسیر نگار
تو می روی آرام
در این شب یلدا
دراین شب باران شبی به رنگ خدا
گهی نظر به منُ
گهی به عشق کنی
نه عاشقم شویُ نه ترک عشق کنی
گهی به ره نگری
گهی به سوی خدا
تو عازم حرمی چه حاجتی به گناه
در این کشاکش راه
ز دوریت بیمار
به عشق دیدن تو نگاه تیره و تار
نشسته ام در سوگ
نگاه مات و کبود
سکوت سرد زمین گواه این غم بود
..

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1387/09/23 و ساعت 0:13 |

در هوایت بی‌قرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان می‌خواستند
جان و دل را می‌سپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب
می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزه‌ام
تا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز بعد
روز و شب را می‌شمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1387/09/22 و ساعت 23:52 |

گناه من شايد اين بود که تمام رؤياهايم را از کوچه‌هاي زندگي گرفتم و به آغوش زنی سپردم که ماندني نبود هر چند آغاز راه را دشوار ديدم اما دل سپردم و رها شدم در قلبي که تنها زمزمه‌اش نتوانستن بود دلم به حال دلتنگيهايش سوخت خواستم شکسته های دلش را بند بزنم ولی...دلم شکست . نگاهش کردم آري گناه من شايد دل باختن به آن نگاه بود و قدم زدن با زنی که عشق را شايسته‌ي تلاش و خواستن نمي‌دانست تا اينکه يک روز رفتن را بهانه کرد...

ومن هنوز هم عاشقم!!!

او می داند و باز می رود................!!!!!!

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1387/09/22 و ساعت 23:42 |

من تنهاترين تنهايم
بی تو،بی هيچ کس،حتی خودم...
غمگينم و دلسرد
از زندگی،از زيستن...
گريانم،هرروزوهرشب
در تمام لحظات عمرم
دلگيرم،ازخدا،از خودم
برای بودن در منجلاب زندگی...
متنفرم،ازصدای تپش قلبم
ازورودوخروج نفس به اين تن نيمه‌جان
خسته‌ام،ازعاشق شدن وعاشق ماندن
ازخواستن وخواسته نشدن...
بيزارم،از ماندن
از ديدن،از زندگی کردن
نيمه‌جانم،خسته ودلتنگ
روی شن‌های داغ تنهايی
دوری،دوری،دوری
بی معنی‌ترين وتلخ‌ترين واژه‌ی عالم
چرا انسان‌ها عاشق مي‌‌شوند؟
تامعشوقشان آرام و بی صداجانشان را بگيرد؟!
نمی‌توانم،بی تونمی‌توانم
شانه‌هايم ديگرطاقت سنگينی اين بارراندارد
باهمه‌ی وجودم،ازرگ وريشه‌ام
به تعداد ضربان قلبم رهايی را گدايی می‌کنم
رهايم کن معبودم...

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1387/09/19 و ساعت 23:58 |


دوسش داشتم،هنوزم دارم انقدر زياد که فقط خدامی‌تونه درکش کنه... يه جورايی يعنی بی‌نهايت به توان بی‌نهايت...!
شايد واسه همين هيچ‌وقت نتونست درکش کنه،شايد واسه همين بود که خيلی راحت تنهام گذاشت!!
آروم و بی صدا مثل يه قطره اشک از چشمای جادوييش که با همونا گرفتارم کرده بود افتادم...
عشقم و باور نکرد با اينکه خودش عاشق بود.
وقتی داشت می‌رفت تو چشماش ذول زدم و با همه‌ی وجودم موندنش و گدايی کردم،اما اون با خساست تمام چشماش و بست تا يه وقت اونا بهم محبت نکنن...
حالا من موندم و دلتنگی يه دل شکسته اما هيچ‌کس نمی‌خواد باور کنه که:
دلتنگی،دلتنگی،...،دلتنگی مرگه تدريجی...!!!

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1387/09/19 و ساعت 23:57 |

همش خاطره،خاطره،خاطره... می‌دونی چرا هميشه از گذشته می‌نويسم؟ آخه تو وزندگی هردوتاتون با هم ازم گذشتين. حالا من موندم تو يه گذشته‌ی شيرين و به ياد موندنی با يه حال مبهم و آينده‌ی تلخ،سردرگم سردرگم...
رابطه‌مون عادی شروع شد،به اوج علاقه رسيد. تو همين اوج بود که سروکله‌ی اون پيدا شد. آتيش عشقمون شد مثل آتيش زيره خاکستر،آروم و بی صدا خاموش شد...
تو اون و بيشتر از من دوس داشتی واسه همين بود که به من ترجيحش دادی... آخر يه روز ساکت و بستی تا بری سراغش. به عاشقانه‌ترين شکل ممکن بدرقت کردم! اشک چشمم و ريختم پشت پات تا خدا به حرمت اشک چشای عاشقم هواتو داشته باشه...!!
اون تو یه کویر زندگی می‌کرد. کلی سختی کشيدی تا پيداش کردی؛ولی وقتی بهش رسيدی ديدی اونی نيست که تو می‌خوای... اون فقط يه سراب بود از عشق وعاشقی...
برگشتی تا بهم بگی اشتباه کردی و بگی هنوزم همون قدر دوسم داری،حتی شايد بيشتر! اما منم ديگه نبودم؛تو واسم مرده بودی... ولی همين مرگت بود که اين مجنون ديونه رو ديونه‌تر راهی کوه و بيابون کرد...
»به حرمت دل شکسته‌ام به آرامگاه عاشقانه‌ی من سر بزن؛ آرامگاهی برای تو،برای قلبم... تندیس بلورين عشقمون، عشقی که با يه نگاه،يه تلنگور کوچيک از هم پاشيد...
+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1387/09/19 و ساعت 23:54 |

تو همونی که يه روزی، دلم رو ديونه کردی
قول دادی به قلب سادم،می‌ری امابرمی‌گردی
چرا من باور نکردم عشق تو همش فريبه؟
حالا قلبم توی درداش، تو زمونه، يه غريبه
برو اما مطمئن باش انتقامم رو می‌گيرم
يه‌روزی‌تواوج‌دردات،قلبمومن‌پس‌می‌‌گيرم
تو شدی مثل يه ساحر، واسه اين دل ديونه
امابازم بی تومی‌شه،دلم اين وخوب می‌دونه
تورومن لای کتابام،می‌سپارم به دست قصه
ولی دل راضی نمی‌شه تنهاشی باغم وغصه
کاش می‌شد از روز اول دل به چشمات نمی‌بستم
چون ديگه طاقت ندارم،بی تومن خسته‌ی خسته‌ام
دلم رو ازم گرفتی،رفتی و تنهام گذاشتی
جوابت فقط همينه: تو لياقتم رو نداشتی!!

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1387/09/19 و ساعت 23:48 |

 

در من غم بيهودگي ها مي زند موج

در تو غروري از توان من فزون تر

در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد

در تو گريزي مي گشايد هر زمان پَر

اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست

اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت

اي كاش دست روز و شب با تار و پودش

از هر فريبي رشتة عمرم نمي بافت

انديشة روز و شبم پيوسته اين است

من بر تو بستم دل ؟

دريغ از دل كه بستم

افسوس بر من ، گوهر خود را فشاندم

در پاي بت هايي كه بايد مي شكستم

اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين

ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد

در اين غروب سرد درد انگيز پائيز

با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد   

اينك دريغا آروزي نقش بر آب

اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر

در من ، غم بيهودگي ها مي زند موج

در تو غروري از توان من فزون تر.

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1387/09/04 و ساعت 21:27 |

تو نيستي که ببيني
 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است
 چگونه عکس تو در برق شيشه ها پيداست
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها
به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
 مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي کنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج
کنار باغچه
زير درخت ها لب حوض
درون اينه پاک آب مي نگرند
تو نيستي که ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر تو نگاه تو درترانه من
تو نيستي که بيبني چگونه مي گردد
 نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
چه نيمه شب ها کز پاره هاي ابر سپيد
به روي لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نيمه شب ها وقتي که ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي کند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب مي ماند
تنها به خواب مي ماند
 چراغ اينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي که ببيني
 چگونه با ديوار
به مهرباني يک دوست از تو مي گويم
تو نيستي که ببيني چگونه از ديوار
 جواب مي شنوم
تو نيستي که ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه ديرن خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده است
 تو نيستي که ببيني دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رهکرده است
غروب هاي غريب
 در اين رواق نياز
پرنده سکت و غمگين
ستاره بيمار است
دو چشم خسته من
 در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است
تو نيستي که ببيني

                                                                      فريدون مشيري

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1387/09/04 و ساعت 21:23 |

زیبای بی نهایت من، ای قدیس !
. . .
هیچ گاه طلبی از تو نکردم
جز تو،
و اگر تا کنون به تو نائل نیامده ام
کوتاهی از کسی نیست ،
جز من.
ببین چگونه در گذار پر توحش این طوفان
حتی بیدهای لاغر و کم وجود نیز
بر بی پناهی جاودانه ی من به چشم ترحم می نگرند .
سینه ام پر تپش از شعله ی شوری است که تو جوانه ی آن را در قلب من رویاندی
اما
پوستم را لمس کن
هیچ نشانی از دستان نوازشگر عشق بر آنم پیدا نیست
و عجب درد بزرگیست بیگانگی عمل از آرزو .
پرواز در بطن ابرها و زندگی در حریم پاک تو
اندیشه ام همیشه بوده و هست ،
واقعیت اما رنگ دیگری دارد و آبی نیست،
عبور از حضیض مه مرا فریفت
و تباهی بر سریر آرزوهای من نشسته است .
قدیس من !
دیر زمانی نیست از آن هنگام که
آوای مقدس تو ، ار لابه لای پرده های فروافتاده ی زمان برخاست
و دل اکنون پر التهاب مرا، تا اوج بی کرانه ی لذتهای پنهان و بی نیاز
افسنه وار با خود برد .
اینک ولی حتی فریادهای گاه گاه تو
که به سوی عشق و ابدیت فرا می خوانند
در بحبوحه ی صداهای بی ارزش این شبهای تهی از امید
بی اثر شده اند. . .
و با گوشهای من غریب .
معجزه ای مگر پدید آید
تا نجاتم دهد از این گرداب
که انتهایش در فنا و با دستهای من نا آشناست.
. . .
اما من میدانم . . .
خوب می دانم که تو ای قدیس
نغمه ی معجزه گرت را در گوش زمان بار دگر خواهی خواند
مرا از جشن بی روشنی خوابها به ضیافت آفتاب خواهی برد
و لبخند را بر لبهای پر عطشم خواهی راند .
 اگر من بخواهم

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1387/09/04 و ساعت 21:22 |