تبليغاتX
ترنم عشق

نه... من دیگر نمی خندم
نه من دیگر بروی ناکسان هرگز نمی خندم
دگر پیمان عشق جاودانی
با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم
شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت
ز قلب آسمان جهل و نادانی
به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت
تگرگ ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید
شما ،‌کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی
بفرمان خدایان طلا ،‌ تخم فساد و یأس می کارید ؟
شما ، رقاصه های بی سر و بی پا
که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه
چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت
به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت
سحر تا شام می رقصید
قسم : بر آتش عصیان ایمانی
که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم
که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم
پای می کوبید و می رقصید
لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید
می بینم که می لرزید و می ترسید
از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم
که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و ساکت و فانی
خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی
و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی

کنون خاموش ،‌در بندم

ولی هرگز به روی چون شما غارتگران فکر انسانی نمي خندم

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 1387/10/25 و ساعت 0:44 |

 

نمیتــــــــــــــــوانم عهـــــــــــــــــد کنم که تغییر نخواهم کرد
نمیتــــــــــــــــوانم عهـــــــــــــــــد کنم که خلقیات متفاوت نخواهم داشت
نمیتـــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــد کنم گاهی احساسات تو را جریحه دار نخواهم کرد
نمیتــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــد کنم که آشفته نخواهم شد
نمیتـــــــــــــوانم عهـــــــــــــــــــد کنم که همواره قوی خواهم بود
نمیتـــــــــــــوانم عهـــــــــــــــــــد کنم که قصوری نخواهم کرد
امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا....
میتـــــــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــد کنم که همواره پشتیبان تو خواهم بود
میتـــــــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــد کنم که افکار و احساستم را با تو سهیم خواهم شد
میتـــــــــــــــــوانم عهـــــــــــــــــــــد کنم که تو را آزاد خواهم گذارد تا خودت باشی
میتــــــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــــد کنم که هر کاری بکنی درکت خواهم کرد
میتــــــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــــد کنم که با تو کاملا صادق خواهم بود
میتــــــــــــــــــوانم عهـــــــــــــــــــــد کنم که با تو خواهم گریست و خواهم خندید
میتـــــــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــــد کنم که کمکت خواهم کرد به هدفهایت برسی
امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا....
بیش از همه میتـــــــــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــــد کنم که

دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــتت خواهم داشــــــــــــــــــــــــــــــت

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1387/10/21 و ساعت 14:40 |

www.hamtaraneh.com

واس
منـــــــــــو شبهای بی کســــــــــــــی
تـــــــــو همون بودی که من خوابـــــــــــش رو دیدم
تـــــــــو همونـــــــی که میخوام بـــــــــراش بمیــــــــــــــــرم
با رفتنـــــــــــــت غـــــــــــــــــم می شه شــــــــــــریک قلبـــــــــــــم
دلم خودکشی میکنه خودش رو دار میزنه پای چوبه دار اسم تورو فریاد میزنه
قول با تو بــــودن رو فرشتـــــــــه ها میــــــــــدن نــــــــــــــــــــــــــدا
خــــــــــدا نکنـــه برســــــه اون لحظــــــــــــــــــــــــــــه ودا
آره پـــرپـــــــر می شم واسه طنین ناز صدات
توی این شهر غریـب شدم آواره نگـات
بی تو دلــــــــــم هــــــــــــــــــــــــــــــــــــوای غربـــــــــــــــــــــــت داره
آره گلــــم حتی اشکـ هـــــــام باهات حــــــــــــــــــــــــــــــــــــرف داره
تو همون فرشتـــــــــــــــه ای از جــنس آدم
تو واسم نشـــــــــــــــونه از خــــــدای عالم
تو همـــــــــــــــــــــونی که توی خنـــــــــــدهام شـــــــــــــــــــریکی
توی دردو غصـــــــــــــــه هام واســـــــــم طبیبــــــــــــــــــــــــــــــی 
تو همـــــــــــــون روئیــــــــــای پاکی که توی شبهــــــــــــــــای منی
تو یه قطــــــــــــــــــــره از خـــــــــــــــــــدای
تو یه هدیـــــــــــــــــــه از خــــــــــــــــــــدای
قلــــــم بنویســـــــه من هم میگـم  آرزوهامـــــــــــو با اون 
 من میمیــــــــرمو زنده میشم واســـــــــــــه عشقمــــــــــــــــــون
 اگه قیامــــــــت  بشه حتی دنیـــــا بینمون نزار ثانیه فاصله بشه بینمــــــــون
نفــــــــرین به روزگـــــــــــار اگه بخواد تـــــــــــــو رو ازم بگیـــــــــــــره
خـــــــــدا رو پیشونیــــــم اسم تـــــو رو نوشــــــــــــه
 تو همــــــــــــــون بودی و هستــــــــــی که میخوام براش بمیـــــــــــــــــــــــــرم
از خـــــــــــــــــدا میخوام همیشـــــــــــه پیش  تو آروم بگیــــــــــــــــــــــــــــــــرم
تو واســــــــــــــــم دنیـــــــــــای عشقـــــــــــــــــی 
کــــــــه توی تمـــــــــــوم لحظــــــــــــه های منــــــــــی
تازه میشـه روح و جونـــــــــــــــــــــــم وقتـــــــــی که تو  پا به پامـــی
از خـــــــــــــــــدا میخوام که همیشـــــــــــــــــه کنــــــــــــــار تو بمونـــــــــــــــــــــــم
پروانـــــه باش شمــــــــع میشــــــــــــــــم تا به پای تو بســــــــــــــــــــــوزم
وقتــــی چشمـــــات گریه داره آرزومــــــه  که بمیــــــــــــــــــرم
کاش بودم کنارت ای گــــــــل تا دستاتو بگیــــــــــرم
تو یه قطــــــــــــــــــره از خـــــــــــــــدای
تو یه هــــــــدیه از خــــــــــدای
تــــــــــو یـــــه قطـــــــــــــــــــــــره از خــــــــــــــــــــــــــــــــدای
تـــــــــو یـــــه هدیــــــــــــــــــــــــه از خــــــــــــــــــــــــــــــــدای

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1387/10/19 و ساعت 0:27 |

تو باختي
نامه اي بر اب و باد
واي كه چقدر سر انگشت خسته بر بخار شيشه اين پنجره ها كشيدم و..... تو نيامدي
نيامدي تا ببيني بي توچه تنهايم
نيامدي تا شايد وجدانت راحت بماند
نيامدي تا نشوني تمام وجودم فرياد مي زد بي معرفت ترين معشوقه ي دنيا
هستي
تا يادت نيايد روزگاري كه تمام دنيايم بودی
اما تمام اينها باعث نخواهد شد تا تقدير فراموش كند بي مهريت را
من شايد بتوانم بازم سكوت كنم
اما مطمئنم روزگار و بازيهايش نه...
نگرانم
نگرانم براي روزهايي كه مي ايند تا از تو تاوان بگيرند
نگرانم براي پشيمانيت زماني كه هيچ سودي ندارد
روزگار درد كشيدنت برايم عذاب اور خواهد بود .....
اما روزها خواهند گذشت
و
تو
اري تو
انچه كه به من بخشيدي
ز دست ديگري باز پس خواهي گرفت
تو مرا فراموش خواهي كرد
مي دانم
من منتظر شكستنت نيستم
نفرين هم نمي كنم
به حرمت عشقي كه هرگز معنايش را ندانستي..!!!!!!!!!!
به خاطر اشكهايي كه به من ارزاني داشتي
به خاطر
به خاطر خودت
اما مي دانم اين براي فرار از سرنوشت كافي نيست
نمي دانم هنوز هم مثل قديم مي خندي
اينجا هميشه سرد است
هميشه هميشه حالم خوب نيست
اما هرگز گرمايي از وجودت طلب نخواهم كرد
باورم بود كنارمي هميشه
باورت داشتم
بودنت مهمترين دليل بودنم بود
ستايش ات كردم نه انگونه لايقش باشي ...!!!
اما چشمانم تنها تو را مي ديد
تويي كه امروز به جانم ضربه زدي وتنها رفتي
بي من بمان تجربه كن ياري دگر را گرمي دستي ديگر را
به خاطر نياور مرا اگر اينگونه راحتي

بخند و به همه بگو كه شادي
ولي كه من مي دانم
حتي دمي هم نمي تواني اسايش داشته باشي
اخر انچه تو با من كردي خارج از توان
تو بود
هرگز باور نداشتم اين چنينم كني
هرگز
مي ترسم براي روزهايي كه مي ايند براي تو
افسوس
افسوس كه تا دم اخرندانستم چه با من خواهي كرد
ندانستم دلت، نگاهت، دوست داشتنت همه يك فريب بود
مي ترسم از روزي كه حالت چون حال امروزم بارانيست
و در پي شانه اي براي گريستن
نمي دانم يادت هست
چگونه دلي كه در دستانت بود
براي تو مي تپيد زير پايت گذاشتيد
تا انجا كه توان داشتي فشردي
كه نشايد باري ديگر در پي ات چون كودك گرياني دوان دوان
گوشه ي دامنت را بگيرد
تا لحظه اي درنگ كني اما تو حتي نگاه هم نكردي
نگاه نكردي
مي دانم
چون نمي توانستي
نمي توانستي ببيني انكه زير گامهاي توست
منم
مني كه تمام زندگيم بودي
مني كه تمام دنيايم را به پايت ريختم تا نروي
يادت مي ايد
پيش روي توي سرد دل
به چه سان اشك ريختم
تا شايد گرماي اشكهايم دل سخت تو را نرم كند
اما چه خيال باطلي
تو نگاهت به من نبود
من تنها يك بازيچه
بازيچه
هرگز ندانستم چه ازتو دريغ كردم
چه برايت كم گذاشتم كه بي من قصد رفتن كردي
كاش كه هرگز نمي ديدمت
كاش كه چشم هايم كور بود
ولي حالا كه ديدم
دل سپردم
و رفتي بی من ........؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1387/10/13 و ساعت 23:47 |

ستاره شب های تارم بودی،

ستاره ای که با درخشیدنش چتر آسمان را زینت می داد،

ستاره ای که با وجودش وجود دیگری را میسر می کرد،

ستاره ای که با تمام دل خستگی ها و دلتنگی های یه دل آزرده کنار میامد،

ستاره ای که ستاره بود وبا بودنش به دیگران روح حیات می داد،

ستاره زندگی من،

همیشه بدرخش،

همیشه در شبهای تارم سوسو کن،

تابدونم هستی و کنارمی،

تا حس کنم وجود نازنین تو،

تا حس کنم و کنار بیام با نبودنت تو شبهای ابری،

ای نسیم...ای باد...بیا...

بیا وبا آمدنت ابراها رو کنار بزن تا نور ستاره من دوباره زخم های دل منو دوا کنه و با چشمکش دلتنگی های منو از بین ببره.

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1387/10/13 و ساعت 23:44 |
يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم
گر كه در خويش شكستيم صدايي نكنيم
خود بتازيم به هر درد كه از دوست رسد
بهر بهبود ولي فكر دوايي نكنيم
جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم
شكوه از غير خطا هست،خطايي نكنيم
ياور خويش بدانيم خداياران را
جز به ياران خدا دوست وفايي نكنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم
گر كه دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم
تا بهاران نرسيده ست هوايي نكنيم
گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان
با غم خويش بسازيم و شفايي نكنيم
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نكنيم
پر پروانه شكستن هنر انسان نيست
گر شكستيم ز غفلت من و مايي نكنيم
و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق
جز براي دل محبوب دعايي نكنيم
مهرباني صفت بارز عشاق خداست
يادمان باشد از اين كار ابايي نكنيم

هوروش نوابي

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1387/10/13 و ساعت 14:13 |
به من بگو ای عاشق من

بگو که این سخن ها همه راست است

 آنگاه که برق دیدگان تو می درخشند

ابرهای سیاه سینه ی تو پاسخی توفنده می دهد

راست است که لب های من

همچون غنچه ی نو شکفته ی نخستین عشق هوشیار

شیرین است ؟

آیا خاطر آن ماههای سپری شده ی بهاران

هنوز در پیکر من درنگ می کند؟

آیا تارهای زمین نیز مانند چنگ

 به زخمه ی پاهای من نغمه می زند؟

پس این راست است که چون من پدیدار می شوم

 شبنم ازدیده ی شب فرو می چکد

 و هنگامی که پرتو بامداد

گردم می پیچداز شوق خنده می زند؟

حقیقت دارد وراست است که

عشق تو در سراسر جهان

وطی قرون تنها در جستجوی من ره سپرده است.

وچون سرانجام مرا یافتی ،

تمنای سالخورده ی تو ،

در سخن های شیرین و دیدگان ولبها

وزلفان مواج من آرامشی تمام یافت؟

پس این راست است که رمز ابدیت را

بر این پیشانی کوچک من نوشته اند.

ای عشق من ،

بگو این همه حقیقت دارد......

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1387/10/06 و ساعت 15:16 |

 

شب نیست از اندوه چشمانت،پلکی به روی پلک بگذارم
ترسم فراموشت کنم ناگه، تا از خیالت چشم بردارم

من بودم وماه وشب وشعرم؛ ـ شعری که سهم چشمهایت شد!
حرفِ دلت با ماه می گفتی؛ ـ ماهی که هر شب داده آزارم ـ

اینگونه با من دشمنی تا کی؛ ـ دیگر به خواب من نمی ایی ـ
در کوچه باغ خواب رویاها ایا نخواهی کرد تکرارم

این چندمین بار است بی خوابی سهم من از چشمان ناز توست
هرگاه قرص ماه کاملتر، من نیز تا خورشید بیدارم

زیبا شبی بر چشم من بُگذر تا در وجودِ خویش دریابی؛
من شاعری آواره با عشقم ازشعر چشمان تو سرشارم

یک روز باران خوب یادم هست؛آهسته گفتی دوستم داری
با واژه های ساده اما سخت،گفتم که من هم دوستت دارم

حالا هزاران سال بعد از تو یاد سکوت خویش می افتم
یک شوق دیرین می دود در من، می‌خواهد از من خواب انگارم


فردا مرا از یاد خواهی برد، فردا؛ - همین فردا که می‌‌اید

 زان پس درونِ خود به آسانی روزی تو خواهی کرد انکارم.

وحید طلعت

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1387/10/06 و ساعت 15:14 |

از خدا یک کمی وقت خواست
وای ای داد بیداد
دیدی آخر خدا مهلتش داد

*
آمد و توی قلبت قدم زد
هر کجا پا گذاشت
تکه ای از جهنم رقم زد

*
او قسم خورد و گفت
آبروی تو را می برد
توی بازار دنیا
مفت قلب تو را می خرد

*
آمد دور روح تو پیچید
بعد با قیچی تیز نامریی اش
پیش از آنکه بفهمی
بالهای تو را چید

*
آمد و با خودش
کیسه ای سنگ داشت
توی یک چشم بر هم زدن
جای قلبت
قلوه سنگی گذاشت
قلوه سنگی به اسم غرور
بعد از آن ریخت پرهای نور
وشدی کم کم از آسمان دور دور

*
برد شیطان دلت را کجا، کو؟
قلب تو آن کلید خدا ، کو؟

*
ای عزیز خداوند
پیش از آنکه درآسمان را ببندند
پیش از آنکه بمانی
توی این راههای به این دور و دیری
کاش برخیزی و با دلیری
قلب خود را از او پس بگیری.

عرفان نظرآهاری

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1387/10/06 و ساعت 15:9 |

http://gallery.photo.net/photo/2600445-md.jpg


 

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن


خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند


تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو


خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم


نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم


خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني

طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ
+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1387/10/06 و ساعت 15:6 |

گر چه از فاصله ماه به من دور تری
ولی انگار همين جا و همين دور و بری

ماه می تابد و انگار تويی می خندی
باد می آيد و انگار تويی می گذری

شب و روز تو ـ نگفتی ـ که چه سان می گذرد
می شود روز و شب اينجا که به کندی سپری

گر چه آنجا کمی از فصل زمستان باقی ست
و هنوز از يخ و برفاب ولنجک اثری

باز بگذار در و پنجره ها را امشب
باد می آيد و می آورد از من خبری

خبری تازه که نه يک خبر سوخته را
باد می آورد از فاصله دور تری

خبر اينقدر قديمی ست که هر پير زنی
خبر اينقدر بديهی ست که هر کور و کری

می تواند که به ياد آورد و بشنودش
تو که خود فاعل و مفعول و نهاد خبری

بهروز یاسمی

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1387/10/06 و ساعت 15:5 |
 
شايد.....!
ما انسان ها با هم دوست مي شويم تا يكديگر را در رسيدن به كمال كمك كنيم . با هم دوست مي شويم تا طرف مقابلمان را شاد كنيم . و خودمان هم نشاط را مزه مزه كنيم .
دوست مي شويم تا تنهايي يكديگر را فراري دهيم به سمت ابد. ما....
من نمي دانستم فلسفه دوستي من و تو چيست ؟
من مدام فقط بايد به نبودنت فكر كنم
!
مزه تنهايي تمام وجودم را گرفته!
ديگر نمي دانم شادي چه طعمي دارد !
من هر روز را با تكرار عبارت هاي تاكيدي و مثبت شروع مي كنم .
يك احساس خوبي در رگهايم وول مي خورد با اين كار .
اما... فقط كافي ست به خلا نبودنت فكر كنم .
ديگر خبري از آن احساس خوشايند نيست كه نيست !
لطفاً فلسفه دوستي بين خودمان را براي من تعريف كن ؟!لطفاً!
تو چگونه مي تواني بدون من زندگي كني ؟!
تويي كه مي گفتي " دوستت دارم "
تويي كه با مهرباني هايت به من خاطرنشان مي كردي كه برايت ارزش دارم .
حالا فلسفه اين تنهايي و دلتنگي و .... چيست ؟
اين فقدان خواسته يا ناخواسته ات را ترجمه كن برايم ، شايد خمودگي دست از سرم بردارد .
من اين شهر شلوغ غربت زده را نمي خواهم .
اين پله هاي روز افزون پيشرفت را بی تودوست ندارم . دارم با پرنده ها و درخت ها بيگانه مي شود ! اين بيگانگي بزرگترين فاجعه زندگي من است . ( البته بعد از فاجعه كوچ كردن تو !)
كاشكي دير نشود !
كاشكي جنون دست از سرنوشته هاي من بردارد ،كاشكي !
دلم برای سلام هاي خوش طعمت تنگ شده ، ای عزيز روزهاي زندگيم !
دلم برايت تنگ شده ، ای عزيزي كه به من تكرار جمله " دوستت دارم " را آموختي !
نمیدانم چرا تودلت برایم تنگ نمیشود؟!
مگر نمی گویند دل به دل راه دارد
مگر نه اینست که هر لحظه به یاد توام
مگر تو نبودی که حرفهایم را از چشمانم میشنیدی
مگر تو نبودی که دلتنگی را برایم معنی کردی؟؟
مگر خدا که حرفهایم را میشنید برایت نگفت؟!
مگر ستاره ها دلتنگیهایم رابرایت نشمردند؟!
مگر باران گریه های هر شبم را به دستانت نسپرد ؟!
دلم برایت تنگ شده بود مگر اضطراب سلام هایم به سکوتت نمیرسید؟!
مگر تو نبودی آنکس که مرا از ویرانی نجات داد ؟میخواهی غروبم را تماشا کنی؟! !
مگر تونبودی از هر چهار گوشه ی دنیا دل را به هم منطبق میدادی!
امروز از روزهایی است که ازنگاهت میترسم
از چشمهای پرغضب برافروخته ات میترسم!
دیگر از بیان احساسم به تو می ترسم!
دیگر از گفتن دوستت دارم به تو می ترسم!!
چرا مرا نجات نمي دهي از اين همه دغدغه!!!! ؟
ميبيني ؟! سطر به سطر نوشته هايم لهجه دلتنگي شديد به خودگرفته اند ؟!
راستي ! اين نوشته ها را هنوز مي خواني ؟!
اگر پاسخت " آري " ست كاري بكن كه فلسفه دوستي زيباترين فلسفه زندگي مان بشود
+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1387/10/06 و ساعت 1:17 |