تبليغاتX
ترنم عشق
دوری را دوست دارم هر چند که دلتنگ و غریب می‌شوم

 اما وقتی دوباره با یک بغل مهربانی در می‌گشایی و صدایم می‌کنی،

 دلم مثل یک کهکشان وسیع می‌شود.

شب را بخاطر تو دوست دارم که تا تولد سپیده صبح، دلواپس نیامدنت باشم.

 کسی که عاشق باشد می‌داند که تمام طعم عشق به دلشوره‌های شبانه است.

 دوست دارم همیشه شبها تو را کم داشته باشم،

 تا وقتی چشم بر روی هم می‌گذارم خوابت را ببینم

 و چشم که باز می‌کنم در صبحی دوباره تو را به نظاره بنشینم.

سفر را بخاطر حس قشنگ خاطره دوست دارم.

 وقتی نیستی و لحظه‌هایم از وجود مهربان تو خالیست کنار قاب عکست،

 با خاطراتت زندگی می‌کنم. این انتظار بازگشت، تمام لذت زندگی من است.

سفر را بخاطر بازگشت دوباره تو دوست دارم.

 شب را بخاطر صبح با تو بودن و دوری را بخاطر آغاز دوباره مهربانی.

اینطور است که همه چیز  حتی تلخیها  هم بخاطر تو قشنگ و دوست.

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1388/02/29 و ساعت 14:27 |

مناظره سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا

شعر « آزار » اثر سیمین بهبهانی:

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
 

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
 
 

جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم
 

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را
 
 

جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا:

 صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1388/02/22 و ساعت 14:30 |

گرچه رفتی از برم.امافراموشم مکن

باغمت ای آشناهرشب هماغوشم مکن

همچوموج اشک ازدریای چشمم پامکش

درپی خودچون حبابی خانه بردوشم مکن

دردلم نقش هزاران داغ عشق مرده است

بیش ازاین درسوگ عشق خودسیه پوشم مکن

ساغرچشم توسرشاراست ازمستی وناز

باخیال نرگست هرشب قدح نوشم مکن

من ز سوزاشتیاق تو سرا پا آتشم

بازبا توفان بی مهریت خاموشم مکن

جوشدامشب جادوی چشمانت ز جام

با شراب نرگست ای فتنه مدهوشم مکن

فریدون صلاحی

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1388/02/19 و ساعت 14:2 |

اين ساده ترين هديه من است، هديه اي غرق درشكوه

هديه اي از قلب عاشقم براي قلب عاشقت

مزين با اشك هاي شبانه ام

و پيچيده در صندوق اسرارهاي جاودانمان

هديه اي كه به آساني به دست نياورده ام

نه به آساني آشنايي نگاههايمان و نه به آساني پيوند دلهايمان

اين هديه اي است از قلب عاشقم براي قلب عاشقت

يك سلام دوباره، براي شكفتن شكوفه عشق در قلب زمستاني ات

براي يادآوري سلام ها و پيمان ها و دردهايمان

براي توآورده ام اين هديه را اين سلام را

هديه ناچيزم فداي قدم هاي پراز ترديدت

بيا، بيا و بپذير هديه ناچيز مرا

چشم هاي منتظرم را پاسخي ده

اگر پذيراي سلام من باشي اين چشم ها تا افق برايت اشك شوق خواهند ريخت

و لبهايم از ترنم پاسخ تو دست دوستي با لبخند خواهند داد.

+ نوشته شده توسط بهزاد در شنبه 1388/02/19 و ساعت 14:1 |

اي دل جهان به کام تو شد شد نشد نشد

دولت اگر غلام تو شد شد نشد نشد

اين دختر زمانه که هر دم به دامني ست

يکدم اگر به کام تو شد شد نشد نشد

اين سکه ي بزرگي و اقبال و سروري

يک روزهم به نام تو شد شد نشد نشد

چون کار روزگار به تقدير يا قضاست

تقدير بر مرام تو شد شد نشد نشد

روز ازل چو قسمت هر چيز کرده اند

عيشي اگر سهام تو شد شد نشد نشد

چون بايد عاقبت بنهي خانه را به غير

آباده کاخ و بام تو شد شد نشد نشد

زان مي  که تر کنند دماغي به روز غم

يک قطره گر به جام تو شد شد نشد نشد

دامي به شاهراه مرادي بگستران

اين صيد اگر به دام تو شد شد نشد نشد

يک دم غنيمت است بنوشان و مي بنوش

صبح اميد،شام تو شد شد نشد نشد

در درگه ملک چو غلامان بزي حکيم

بر حضرتش مقام تو شد شد نشد نشد

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1388/02/15 و ساعت 15:42 |

اي دل جهان به کام تو شد شد نشد نشد

دولت اگر غلام تو شد شد نشد نشد

اين دختر زمانه که هر دم به دامني ست

يکدم اگر به کام تو شد شد نشد نشد

اين سکه ي بزرگي و اقبال و سروري

يک روزهم به نام تو شد شد نشد نشد

چون کار روزگار به تقدير يا قضاست

تقدير بر مرام تو شد شد نشد نشد

روز ازل چو قسمت هر چيز کرده اند

عيشي اگر سهام تو شد شد نشد نشد

چون بايد عاقبت بنهي خانه را به غير

آباده کاخ و بام تو شد شد نشد نشد

زان مي  که تر کنند دماغي به روز غم

يک قطره گر به جام تو شد شد نشد نشد

دامي به شاهراه مرادي بگستران

اين صيد اگر به دام تو شد شد نشد نشد

يک دم غنيمت است بنوشان و مي بنوش

صبح اميد،شام تو شد شد نشد نشد

در درگه ملک چو غلامان بزي حکيم

بر حضرتش مقام تو شد شد نشد نشد

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1388/02/15 و ساعت 15:41 |

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری

نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که، چرا شبت نکشته ست

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟

که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1388/02/15 و ساعت 15:40 |

فریاد ثانیه ها

هشدار دقیقه ها

افسوس ساعت ها

تنهایی و خلوت

رگبار سکوت

و من و صد افسوس

و کجایم من اکنون؟

و به دنبال چه می گردم؟

غرق در اندوهم

صفحات غمناک دل ماتم زده ام

با نم نم اشکهایم کم کم

رنگ تطهیر به خود می گیرد

رنگ پاکی ،رنگ عشق

رنگ عشقی که به سبکبالی پر پرواز من است

و دگر در دل من کم پیداست

جای خود را این رنگ

به سیاهی داده

به ندامت،افسوس

که مرا با خود به سکوتی ابدی می خواند

به سکوتی که هم آهنگ است

هم سوز است با نی

و صدای این نی تنهایی بود

که به من راز تحرک آموخت

وپلی ساخت برایم این نی

تا که خورشید سحر با لبخندش

شبهای دراز تنهایی را به سپیده ی صبح

منور سازد

و به آوای طنین اندازش

غنچه ی امید را

در وجود سرد من شکوفا ساخت

و به من آموخت

که به طوفان هراس و ترسم

یاد تو

نام تو

ذکر تو

کشتی نوح امیدم باشد......

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1388/02/15 و ساعت 15:39 |

s7c3xpjfemccp2vry88d.jpg

دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا:گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظما ست
قاضی شهر عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1388/02/08 و ساعت 15:2 |
مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد , یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی,که همه سرد و غریبند باتو

تک و تنها به تو می اندیشد

و کمیدلش از دوری تو دلگیر است....

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد,یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند, هر کجایی هستی , به سلامت باشی

و دلت همواره ,محو شادی و تبسم باشد...

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد

یک نفر هست که دنیایش را

همه ی هستی و رویایش را, به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد, لحظه ها را با تو , به خدا بسپارد...

مهربانم ای خوب!

یک نفر هست که با تو

تک و تنها,با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور!

پر احساس و خیال است و سرور!

مهربانم !این بار , یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو

به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح,گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش,راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1388/02/08 و ساعت 14:51 |
شمشيرُ از  رو بستي، چشمات يه كاسه خونه

بزن تا هيچ عقده اي تو اون دلت نمونه

شمشيرتو ميبوسم، بزن به قلب ساده ام

تا ياد من بمونه دل به چه گرگي دادم

بيا، تو راحتم كن، خسته شدم بريدم

تو بازيِ كلاغ پر، بي پال و پر پريدم

بزن تا زخم كاريت، اين دفعه سر واكنه

يا بزنه قيدتو، يا فكر حلوا كنه

ژست فداكاري رو نگير كه تكراريه

زخم تو رو قلب من، بخواي نخواي كاريه

نگو بخاطر من مي خواي ازم جدا شي

بيچاره اون دلي كه عزيز اون تو باشي

من عشق دستگرميتم، دل از همه بريده

شدم اسير چنگ يه گرگ بارون ديده

تو مسلك و مرامت عشق و وفا، قبيهه

آخه به اشك تمساح، اشكهاي تو شبيهه

خوب ميدونم يه روزي سراغمو مي گيري

نگرد. بدون. بعدِ من از تنهايي مي ميري

شمشيرتو نگه دار، نگي طرف عازمه

يه روز واسه خودكشي، شمشير برات لازمه

                                                             رضا اُستا

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1388/02/08 و ساعت 14:46 |
نيستم! حرف هاي تازه هم ندارم

فقط با شما دردهاي کهنه را مرور مي کنم

ميبيني سکوتم را...؟

دوست داشتن هميشه گفتن نيست...ديدن نيست...

گاه سکوت است...گاه نگاه...

من از سکوت گريزان بوده ام هميشه....

اما سالهاست که سکوت کرده ام

و اينک ترس مرا تکان ميدهد و من پيوسته به عقب بر مي گردم

و ازخود اين سوال را بارها مي پرسم! که ايا راه را عوضي امده ام؟

دلم گرفته از اين فريبها و نيرنگها...

از اين دو رويه مردمان بيهوده گر...

از انهايي که خدا را پشت يک تکه ابر پنهان کرده اند...

چرا؟

چرا سادگي ها هميشه تهش باختن است؟

چرا قلب ساده ي من هميشه ساخت و ويران نکرد

اما ساخته هايش را ويران کرد دست فريب...

چرا بالهايم را ديگران نمي بينند؟

پرواز را از همين سکوي کوچک هم مي شود اغاز کرد.

در آرزوي پرواز , گذشتن از روي دريا و رسيدن به خورشيد ...

در آرزوي پريدن از لب صخره و اوج گرفتن در آسمان مي دوي

اما به انتها که مي رسي ... صبر مي کني !

مي ترسي وقتي بپري به جاي پرواز

در آسمان آرزوها در درياي کبود ناخواسته ها غرق بشي ...

يا حتي پرواز کني ولي خورشيد تنت رو بسوزونه ,

تني که به خاطر ترس از ندانسته ها و يک جا

ايستادن داره سنگ و سرد مي شه !

نه ! من اجازه نمي دم

اين گرماي خوابيده زير خاکستر وجودم خاموش بشه !

مي پرم ... پرواز مي کنم ... به خورشيد مي رسم ... ؟؟؟

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1388/02/08 و ساعت 14:45 |

دنيا بيستون است اما فرهاد ندارد، و آن تيشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است

مردم مي آيند و مي روند اما کسي سراغ آن تيشه را نمي گيرد.

ديگر کسي نقشي بر اين سينه سخت و ستبر نمي زند.

دنيا بيستون است و روي هر ستون ، عفريت فرهاد کش نشسته است.هر روز پايين مي آيد و

در گوش ات نجوا مي کند که شيرين دوستت ندارد. و جهان تلخ مي شود

تو اما باور نکن

زيرا که تا عشق هست ، شيرين هست

عشق اما گاهي سخت مي شود ، آنقدر سخت که تنها تيشه از پس آن بر مي آيد

روي اين بيستون ناساز و ناهموار گاهي تنها با تيشه مي توان ردي از عشق گذاشت ،

و گرنه هيچ کس باور نمي کند که اين بيستون فرهادي داشت.

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1388/02/04 و ساعت 0:12 |

 هوالرئوف

پیوسته ساکن درگاه تابناک خدا باشید و بدانید هر چه او برایتان می فرستد ،بهترین است

هدایای خداوند را با گشاده رویی بپذیرید

با دعای "هر انچه را پیش می آید ، می پذیرم" هیچگاه

احساس درماندگی و تیره روزی نخواهید  کرد....

براستی نیک و حق گفته شده و در صداقت این حرف شکی نیست

گاهی احساس راکد ماندن به ما دست میدهد و ترس اینکه مبادا چون مردابی شوم و بگندم ،

همه ی وجود ادمی را فرا می گیرد

غافل از اینکه هر انچه از جانب خداوند سبحان می رسد حکمتی دارد

غافل از اینکه گاهی این توقف ها  شاید جریان یا شدت قوی تری ایست برای طی کردن ادامه مسیر

در مسیر خودشناسی همیشه مسیر مستقیم نیست گاهی چپ یا راست هم دارد گاهی توقف کردن هم دارد.

انچه مهم است این است که در راه نمانی در هیچ منزلگاهی بیش از حد لنگر نیندازی و شوق رفتن را در دلت زنده نگاه داری و دوباره به مسیر مستقیم برگردی...

 

تقصیر دلم بود  ..دلم بزرگ نبود...هنگامی که خدا میخواست وارد دلم شود من همه و همه را

 وارد دلم نکرده بودم کسانی را پشت دلم قرار داده بود بیرون از دلم

او میخواست که من همه ی افریده هایش را بپذیرم

همه را با غمهاشون با شادیهاشون با خوبیهاشون و با بدیهاشون

باید همه را به درون دلم راه میدادم تا خدا در درون دلم میهمان میشد

آه چه نا سپام خدایا

بخشند ه تر از تو سراغ ندارم خدایا

به کرمت به مهربانیت مرا را ببخش

ساز دلم را دوباره کوک میکنم تا با هر نغمه ای با هر زخمه ای صدای تو طنین بیندازد در فضای زندگیم

عشق به خود عشق به دیگران عشق به همه ی افریده های خداوند

من بعد این را سعی میکنم ملکه ذهنم سازم

یا عشق مدد

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1388/02/04 و ساعت 0:11 |
خيلي با معرفتي

خيلي با مرامي

هر جوري كه فكرميكنم ميبينم تو دوستي خيلي ازم جلوتري

هر چي من نامردي كردم

هر چي من نامهربوني كردم

هر چي من بي وفايي كردم

هر چي من كم محلي كردم

هر چي من ناز الكي كردم

هر چي من از تو دوري كردم

اما تو هيچ وقت تورفاقت كم نياوردي و هميشه و در همه حال مثل يه دوست واقعي كنارم بودي

هميشه به حرفام و درددلام گوش كردي

هميشه سنگ صبورم بودي

هيچ وقت بهم غر نزدي

هيچ وقت تركم نكردي

هيچ وقت كم محلي نكردي

هيچ وقت به دل نگرفتي

خداييش دل بزرگي داري

بهتر بگم روح بزرگي داري كه اينقدر بزرگواري و

جواب اين همه بدي رو فقط و فقط با صبر و شكيبايي با خوبي جواب دادي

راستشو بخواي

بدون تعارف بگم تو رفاقتت كم آوردم

يعني هيچ وقت نميتونم به پاي تو برسم

تو كجا و من ناچيز كجا

من پيش تو اندازه يه قطره تو اقيانوسم

اي كاش ميتونستم ازت ياد بگيرم

ياد بگيرم

مثل تو ببخشم

مثل تو صبور باشم

مثل تو دل بزرگي داشته باشم

مثل تو بخشنده باشم

مثل تو رحيم باشم

مثل تو بزرگوار و بي ريا باشم

تو يك كلام

مثل تو دوستيم ( تا ) نداشت

ولي من كجا و تو كجا

كوچيكتر از اونم كه بتونم حرفي بزنم

فقط ميتونم بگم

خيلي نوكرتم خدا .........

+ نوشته شده توسط بهزاد در جمعه 1388/02/04 و ساعت 0:9 |