تبليغاتX
ترنم عشق
زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و در آخر زندگي زندگي است.
اگر زندگي خدا نيست پس چرا فقط خدا هست؟!
اگر زندگي شعر نيست پس چرا هوهوي بادش ياهوي رند خرابات است؟!
اگر زندگي مهر نيست پس چرا كبوتر با كبوتر باز با باز كند پرواز؟!
اگر زندگي عشق نيست پس چرا ستاره ها باز چشمك مي زنند؟!
اگر زندگي بوسه نيست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟!
اگر زندگي آغوش نيست پس چرا نسيم در تن برگ اين گونه مي پيچد؟!
اگر زندگي آهنگ نيست پس چرا صداي جغد و كلاغش نواي پائيز و خرابه دارد؟!
اگر زندگي شور نيست پس چرا شبهايش اينقدر پر درد و حال است؟!
اگر زندگي سوز نيست پس چرا شمع بايد بسوز و بسازد و بگريد و بخندد؟!
اگر زندگي ناز نيست پس چرا مَهْوشاني كه هَوي مهتابند اينقدر كرشمه دارند؟!
اگر زندگي ساز نيست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب مي نوازند؟!
اگر زندگي بهار نيست پس چرا صداي پرندگان را در برگ ريز خزان هم مي شود شنيد؟!
اگر زندگي آبي نيست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دريا و آسمان دارد؟!
اگر زندگي ساده نيست پس چرا همه در خواب اينقدر بي نقشند؟!
اگر زندگي رقص نيست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را مي رقصند؟!
اگر زندگي صبح نيست پس چرا هر طلوع زندگي آغاز مي شود؟!
اگر زندگي چشم نيست پس چرا نور اينقدر مي رقصد؟!
اگر زندگي كام نيست پس چرا عسل اينقدر شيرين است؟!
اگر زندگي حال نيست پس چرا غروب اصلا خواستني نيست؟!
اگر زندگي رود نيست پس چرا فصلِ خشك، بهار كركس است؟!
اگر زندگي جوي نيست پس چرا زمزمه اش اينقدر شنيدني است؟!
اگر زندگي گل نيست پس چرا اشكِ گل، آئين عزا است؟!
اگر زندگي رنگ نيست پس چرا خاكستري، تنها، رنگ خاكستر است؟!
اگر زندگي مست نيست پس چرا اينقدر پاسبان بر هر كوي و برزن است؟!
اگر زندگي اشك نيست پس چرا آسمان كه مي گريد زمين مي خندد؟!
اگر زندگي صفا نيست پس چرا بي صفا زندگي نيست؟!
اگر زندگي لرز نيست پس چرا اينقدر ماه در بركه مي لرزد؟!
اگر زندگي خوب نيست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟!
اگر زندگي زنده نيست پس چرا بوته رز هميشه گل مي كند؟!
اگر زندگي صاف نيست پس چرا گورستانش مه آلود است؟!
اگر زندگي شراب نيست پس چرا اين همه مست، زنده اند؟!
اگر زندگي خواب نيست پس چرا مرگ، مردمان را بيدار مي كند؟!
اگر زندگي نوش نيست پس چرا نيش اينقدر سوز دارد؟!
اگر زندگي شاد نيست پس چرا حيوان نمي خندد؟!
اگر زندگي گنج نيست پس چرا مردن اينقدر سخت است؟!
اگر زندگي نيايش نيست پس چرا بي نيايش كسي زنده نيست؟!
اگر زندگي جاده نيست پس چرا مرده ها در حاشيه دفنند؟!
اگر زندگي ماه نيست پس چرا بي ماه، ماه و سالي نيست؟!
اگر زندگي روز نيست پس چرا هر روز زندگي نو مي شود؟!
اگر زندگي وفا نيست پس چرا هيچ كس بي وفا شِكَّرين نيست؟!
اگر زندگي سخا نيست پس چرا آسمان كه مي بارد زمين مي رويد؟!
اگر زندگي لطيف نيست پس چرا خار، سبز و خشكش يكي است؟!
اگر زندگي دل آويز نيست پس چرا دل، به غير او آويز نيست؟!
اگر زندگي طروات نيست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار مي نهند؟!
اگر زندگي زيبا نيست پس چرا مرده ها اينقدر زشتند؟!
اگر زندگي لبخند نيست پس چرا به وقت مرگ لبخند نيست؟!
اگر زندگي نور نيست پس چرا شبهاي سياهش انگار زندگي نيست؟!
اگر زندگي جور نيست پس چرا "هر روز دريغ از ديروز" دروغ نيست؟!
اگر زندگي زندگي نيست پس چرا هيچ چيز در توصيف زندگي بهتر از زندگي نيست؟!
آري، زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و نور و جور و در آخر زندگي زندگي است.
+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 1388/04/24 و ساعت 15:7 |
خدایا
احساس مي کنم زود عادت مي کنم و گاهي به اشتباه اسم آنرا دوست داشتن مي گذارم.
 
خدايا...
مي ترسم از اينکه به گناه کاري که نفسم آنرا صحيح مي خواند و دلم از آن مي ترسد و عقلم به آن شک دارد، در آتش بي مهري ات بسوزم.
 
خدايا...
مي دانم تمام لحظه هايم با توست. مي دانم تنها تويي که مرا فراموش نمي کني. مي دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز مي گويي برگرد. مي دانم؛ همه اينها را مي دانم، ولي نمي دانم چه کنم؛ نفسم مرا به سويي مي کشد و عقلم حرفي ديگر مي زند و دلم در اين ميانه مانده.
خدايا...
تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهي که بهترين است.
خدايا...
مي دانم تو هميشه با مني ، ولي تنهايم مگذار؛ يا شايد بهتر باشد بگويم: نگذار تنهايت بگذارم. 
خداوندا..
من از تنهايي و برگ ريزان پاييز، من از سردي سرماي زمستان،
من از تنهايي و دنياي بي تو مي ترسم.
خداوندا...
من از دوستان بي مقدار، من از همرهان بي احساس،
من از نارفيقي هاي اين دنيا مي ترسم..
خداوندا...
من از احساس بيهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن،
من از ماندن چون مرداب مي ترسم.
خداوندا...
من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک مي ترسم.
خداوندا...
. من از ماندن مي ترسم
خداوندا...
من از رفتن مي ترسم 
خداوندا...
من از خود نيز مي ترسم
خداوندا...
پناهم ده
خداوندا ! 
 
مگر نه‌اينکه من نيز چون تو تنهايم
 
 پس مرا درياب 
 
و به سوي خويش بازگردان ،
 
دستان مهربانت را بگشا 
 
که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم...
+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 1388/04/24 و ساعت 15:6 |

سلامم به عشقهایی که به زلالی آب و به پاکی آسمانند  

 

کوله باری سنگین به دوش می کشیدم

صدای نفس نفس زدنم گواهی می داد

شاید این کوله بار من نیست  

به جاده نگاه می کنم

در انتهای این خطوط موازی

در آن دور دست کسی است که برایم دست تکان می دهد

کسی که انتظارم را می کشد
این منم که سر به زیر دارم

 و ترانه ای بر لب
از جنگل های سبز احساس گذشتم

در راه صورت تمام گل ها را بوسیدم

حال گونه هایم پر از عطر خوش جوانیست


به زمین های خوش رنگ عاشقی رسیدم

و تا چرخی زدم تمام وجودم رنگ رنگ شد
هر بار که به آبادی می رسیدم

خوش نشینان شهر چیزی به بودنم می افزودند


و من همچنان سر به زیر داشتم

و ترانه می خواندم


تا اینکه به تو رسیدم

سرم را بالا کردم

در کنار راه

خارج از هر سبزی

در مجاورت بیابان

بی روح وغمگین

نشسته بودی


کسی کوله بارت را پاره کرده بود


تا مرا دیدی چشم در چشم هایم دوختی

وبا سکوتت فریاد کشیدی

" کمـــــــــــــــــــــکم کـــــــــــــــــــــــــــن"

 
با لبخندی همیشگی بارهایت را به دوش کشیدم

تا تو سبک شدی و در کنارم به راه افتادی

و من اندیشیدم که مسافر جاده ای


من همچنان سر به زیر بودم

و اختیار راه را به چشم هایت سپردم


اما تو مرا به کجا می بردی ؟ خودت هم نمی دانی


در راه می گفتم و می شنیدی

و می گفتی و می شنیدم


رنگین کمان عشقم در چشمت موج می زد

        و بوی خوش گل های بهاری ...


اما خدایا چرا دیگر از آبادی نشانی نیست ؟

من در این اندیشه بودم تا تو به سخن آمدی

که :

ایست اینجا پایان راه من است

تا سری چرخاندم بارهایت را جدا کردی

حتی نگذاشتی سیر نگاهت کنم

حتی راه راهم نشانم ندادی


این تمام همراهیت بود با من

  گمشده در بیابان

از ترس رنگ باختم

گونه هایم خشکید


نه بیابان می دانم

نه راه جاده

...

حتی ستاره قطبی هم پیدا نیست ... !

 

دوست من  

نو شدن و تازه شدن

 فقط در چشمان توست."

 امین

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 1388/04/24 و ساعت 15:2 |

عاشقانه ترین سلامم را روی قایقی به دست باد نشاندم

 و پارو زنان به سوی تو فرستادم 

 

به بهترین امیدوار باش

هرگز ریسمان امید را رها نکن

وقتی احساس می کنی که دیگر تحمل نداری

جادوی امید است که به تو نیرو می دهد تا راه را ادامه دهی .

اعتماد به نفس را هر گز از دست نده

تا آن زمان که باور داری توانایی

دلیلی داری تا بکوشی .

هرگز مهار شاد زیستن خود را به دست دیگری مده

برآن چنگ بزن

آنگاه همواره در اختیارت خواهد بود

این ثروت مادی نیست که پیروزی یا شکست را رقم می زند .

پیروزی و شکست در چگونگی احساس ما نهفته است.

احساس ماست که زر فای حیاتمان را نشان می دهد.

روا مدار که لحظه های نا خوشایند بر تو چیره شوند

صبور باش و ببین که آنها در گذرند .

در یاری جستن از دیگرا ن تردید نکن

امروز یا فردا همه بدان نیازمندیم

از عشق مگریز به سوی آن بشتاب

چه....

عشق ژرف ترین شادی هاست

چشم به راه انچه که می خواهی نمان

بلکه با تمام وجود ان را بجوی

و بدان که زندگی در نیمه راه با تو دیدار خواهد کرد

اگر تدبیرها و رویاهایت با امیدهای تو همسو نشدند

تو راه گم نکر ده ای

هر آینه که چیزی نو از خود و زندگی بیاموزی

بدان که پیش رفته ا ی

داشتن احساس نیکو به زندگی در گرو داشتن احساس نیکو به خود است

هرگز خنده را از یاد مبر

و غرور نباید مانع گریستن تو شود

با خندیدن و گر یستن است که

زندگی معنایی کامل می یابد.

  

دوست من

شخصی دوست داشتنی باش

 تا در نظر مردم با ارزش و شریف جلوه کنی

امین

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1388/04/23 و ساعت 15:31 |

Lights go out and I can't be saved
Tides that I tried to swim against
Have brought me down upon my knees
Oh, I beg, I beg and plead, singing
Come out of things unsaid
Shoot an apple off my head
And a trouble that can't be named
Tigers waiting to be tamed, singing
You are, You are
Confusion never stops
Closing walls and ticking clocks
Gonna come back and take you home
I could not stop but you now know, singing
Come out upon my seas,
Cursed missed opportunities
Am I a part of the cure
Or am I part of the disease, singing
You are, you are
And nothing else compares
And nothing else compares
You are, you are
Home, home where I wanted to go

چراغها خاموش می شود و من از دست می روم
آن امواجی که می خواستم برخلافشان شنا کنم
عاقبت مرا به زانو در آوردند
آه، تمنا می کنم، التماس می کنم و چنین می خوانم:
از سمت ناگفته ها بیا و سیب روی سرم را،
و این درد مبهم مرا هدف بگیر
ببرها در انتظارند تا رام شوند و چنین می خوانند:
تویی که، تویی که ...
آشفتگی تمامی ندارد:
دیوارهایی که راه را می بندند و ساعت هایی که یکسره در گردشند
می خواهم برگردم و تو را به خانه ببرم
نمی شد باز ایستاد و تو اکنون می دانی، و من چنین می خوانم:
ای فرصت های از دست رفته! بار دیگر بر دریای من بتابید
من آیا خود، دردم یا که درمانم؟ و چنین می خوانم:
تویی که، تویی که ...
و نه هیچکس دیگر، و نه هیچکس دیگر
تویی که، تویی که
خانه‌ای، همان خانه‌ای که می خواستم بدان برگردم 

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1388/04/23 و ساعت 15:24 |
ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است


این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود


صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند


ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد


مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1388/04/23 و ساعت 15:21 |
بعضی از آدمها به تو فکر می کنند

بعضی از آنها به تو توجه می کنند

بعضی ها عاشقت می شوند

بعضی ها آرزو دارند هدیه شان را بپذیری

بعضی ها فکر می کنند که تو برای آنها یک هدیه ای.

بعضی ها دلتنگت می شوند

بعضی ها برای موفقیت هایت جشن می گیرند

بعضی ها قدرتت را تحسین می کنند

بعضی ها فقط می خواهند با تو حرف بزنند

بعضی ها تنها می خواهند دستت را بفشارند

بعضی ها می خواهند که تو همیشه شاد باشی

بعضی ها می خواهند که همیشه سلامت باشی

بعضی ها برایت آرزوی سعادت دارند

بعضی ها می خواهند فقط با تو باشند

بعضی ها حمایت تو را می خواهند

و بعضی ها شانه هایت را برای گریه هایشان

و همه احتیاج دارند تا اینها را به تو بفهمانند

اما هرگز از آرزوی کسی مگریز شاید این تنها چیزی

باشد که آنها در زندگی دارند

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1388/04/15 و ساعت 14:26 |
کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می اموخت

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم روی آرامش اندیشه ما می رقصید

کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهیست رها می کردیم

و سکوت

جای خود را به هم آوایی ما می بخشید

و کمی مهر بانتر بودیم

کاش می شد دشنام

جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهایی هم

یک بغل عاطفه گرم

به مهمانی دل می بردیم

کاش می فهمیدیم

قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم

کاش می دانستیم

راز این رود حیات

که به سر چشمه نمی گردد باز

کاش می شد مزه خوبی را

می چشاندیم به کام دلمان

کاش ما تجربه ای می کردیم

شستن اشک از چشم

بردن غم از دل

همدلی کردن را

کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لبهای همه دور شده ست

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

قبل از آنیکه کسی سر برسد

ما نگاهی به دل خسته خود می کردیم

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

پیش از آنکه به پیمانه دل باده کنند

همگی

زنگ پیمانه دل می شستیم

کاش در باور هر روزه مان

جای تردیدنمایان می شد

و سوال که چرا سنگ شدیم؟

و چرا خاطر در یایی مان خشکیده ست؟

کاش می شد که شعار

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان

کاش می شد که کمی آیینه پیدا می شد

تا ببینیم در آن

صورت خسته این انسان را

شبح تار امانت داران

کاش پیدا می شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود خاطره ان پیمان

و کسی می آمد و به ما می فهماند

از خدا دور شدیم ......

"کاشکی"واژه درد آور این دوران است

"کاشکی"جامه مندرس امیدی است

که تن حسرت خود پوشاندیم

کاش می شد که کمی

لا اقل

قدر وزن پر یک شاپرکی

مهربانتر بودیم

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1388/04/11 و ساعت 16:34 |
 

How Do You Interpret Love؟

عشق را شما چگونه تفسیر می كنید؟

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can''t tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can''t even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don''t know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه... باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover''s answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

 No! Therefore I cannot love you
 نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم

True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
 این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1388/04/11 و ساعت 16:31 |
اگر تو نبودی

کدام واژه مرا تا عروج "ما"می برد؟

اگر تو نبودی سلام را که به لبخند پاسخش می داد ؟

نگاه منتظرم راه بر نگاه که می بست؟

ز پشت پنجره چشمان من که را می جست؟

اگر"تو"نبودی کدام واژه به لبهای من گره می خورد؟

سرای خاطره ام راز دار که می بود؟

اگر تو نبودی دلم هوای که می کرد؟

سفر به یاد که آغاز می توانستم؟

اگر تو نبودی فضای خاطره ام عطر یاد که را داشت؟

کدام واژه به جای "تو"ورد لب می شد؟

اگر تو نبودی دل غمدیده را چه کس می برد؟

کدام خنده مرا جان تازه ای می داد؟

کدام شرم نجیبانه آتشم می زد؟

کدام بغض غریبانه گریه سر می داد؟

اگر تو نبودی به شوق که آغاز می توانستم؟

به کوی که پرواز می توانستم؟

تو را به جان سپیده تو را به سوسن و شبنم

تو را به ساقه گندم تو را به سوره مریم

تو را به نازکی خواب یک بنفشه زیبا

تو را به بارش باران تو را به آبی دریا

تو را به پاکی کوثر تو را به عمر شبنم بی تاب

تو را به رویش نیلوفرانه در مهتاب

تو را به جان شقایق تو را به لاله تب دار

تو را به گرمی آتش تو را به لحظه دیدار

تو را به هق هق آرام و بی صدا سوگند

بمان

بمان که گر تو بمانی بهار خواهد ماند

بمان که گر تو بمانی هزار خواهد خواند

بمان بهانه بودن بمان دلیل سرودن

بمان امید شکفتن

که گر "تو"بمانی

دوباره خواهم ماند دوباره خواهم خواند

برای باور فردا شبانه خواهم راند

بمان که من به شوق بودن با تو

به آفتاب روشن فردا سلام خواهم داد

بمان که گر تو بمانی

امید خواهد ماند...

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1388/04/11 و ساعت 16:27 |

آسمانی باز می خواهد دلم

لحظه ای پرواز می خواهد دلم

بغض باران در نگاه برکه هاست

ابر چشم انداز می خواهد دلم

در ميان کوچه باغ لاله ها

يک دهن آواز می خواهد دلم

ای نگاه معبد اسرار شرق

باز تاب راز می خواهد دلم

غنچه های بوسه لب وا کرده اند

گل بهار ناز می خواهد دلم

چنگ مفکن در جگر گاهم که باز

سوزشی از ساز می خواهد دلم

از غزل های عزيزی خسته ام

حافظ شيراز می خواهد دلم...

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1388/04/04 و ساعت 14:19 |