تبليغاتX
ترنم عشق

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایی بنوازد آشنا را  

  

و بعد از رفتنت …

شبی از پشت یک تنهایی نمنک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
 تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب سکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم که چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
 دانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
 و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد ....
 

بار الهی دوست بدار

 کسانی که دوستشان داریم

 ونمی دانند

 وحفظ بدار

 کسانی که دوستمان دارند

 ونمیدانیم

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 1388/05/28 و ساعت 15:49 |

با سلامی به سرسبزی باغ آرزوهایتان  

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان www.bahar-20.com  

تنها کسی که در زندگی مرا شاد می کند

 کسی است که به من می گويد: تو مرا شاد می کنی

ای همه من  

ای همه من! وقتی تو آمدی دلم به رویت خندید!اندوه تنهاییم در زلال چشمه های نگاهت خود راشست و سِحر جادوی حضورت مرا به یادم آورد . تورا وقتی یافتم که همه حجره های دلم به عطر نام تو معطر شدند و نفس نفس ، حضورت را با دم و بازدم حس میکردم و به خاطرِت جان می سپردم ! تو در شبستان خیالم نازل شدی ! طعم دعاهای اجابت شده ام بودی ، اولِ روشنی و آغاز تَبَم بودی .. از پشت پرده لرزان اشکهایم دیدی که قابل بودم پس به حریم خلوتم پا گذاشتی !

ای همه من ! وقتی تو آمدی روی حریر برف تازهِء بر زمین نشسته پا گذاشتم تا از چشمهای تَرَم به شوق دیدارت گل ببارم ! دیدی که کبوترهای حرم دل ، چه معصومند و بر سر هر سفره ای که به سخاوت گشوده باشند ، بی دعوت می نشینند و یقین دارند میزبان عاشق است و من عشق را می شناختم ! همان حسِ تازهِ رسیدن ، که بی تابِ بخشش بود ! همان نوازشی که بر سر شاخه های لختِ درختان ، جاپای جوانه های مشتاق رویش را لمس میکرد . همان عطر آشنایی که دل زمستان را گرم میکرد.

ای همه من ! وقتی تو آمدی ، دیدی که من عاشقم ! فریاد میزنم و کوچه های برفی را از خواب بیدار میکنم . میخواهم به دلکوبه های من گوش بسپارند و همراه من چرخ بزنند، همهء آوازهای خفته در رگ درختان خوابزده !

ای همه من ! کجا می گریزید؟! عشق سهم ماست ! این دست را هر جا به سمتت جاودانگی را پیشکش میکند بگیر و رها مکن !

ای همه من ! وقتی که تنهایی مجالی شد تا تو را بیابم ، وقتی سکوت شبانه ام فرصتی شد تا صدای قدمهای نورانی ات را بشنوم ، وقتی دور از های و هوی مشغله ها بر قلبم فرود آمدی ، از آن پس دریافتم که زندگی خط فاصله ای است از اینجا تا ابدیت ، لحظه ها کوتاه نیستند و هر لحظه با حضور عشق عمری به بلندای عمر زمینیان دارد و قدرتی به عظمت خواستن و توانستن !

پس از آن روز دریافتم که سخت ، سخت نیست اگر تو نرم باشی ! و هرگز سختی نمیتواند بر نرمی غلبه کند . دریافتم که عشق نرم است و میتواند بر هر کینه و عداوتی غلبه کند . مهربانی ، نرم است و میتواند خشونت را مغلوب کند . صبوری نرم است و میتواند بر رنج پیروز شود .  

ای دوست

عاشق شو

گویا هرگز کسی دلت را نشکسته!

 و زندگی کن گویا بهشت اینجاست...

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 1388/05/21 و ساعت 15:22 |
" وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی حاضری دنیا رو بدی، فقط یه بار نگاش کنی به خاطرش داد بزنی، به خاطرش دروغ بگی رو همه چی خط بکشی، حتی رو برگ زندگی وقتی کسی تو قلبته، حاضری دنیا بد باشه فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه قید تموم دنیا رو به خاطر اون می زنی خیلی چیزا رو می شکنی، تا دل اونو نشکنی حاضری قلب تو باشه، پیش چشای او گرو فقط خدا نکرده اون یه وقت بهت نگه برو حاضری هر چی دوس نداشت، به خاطرش رها کنی حسابتو، حسابی از مردم شهر جدا کنی حاضری حرف قانونو، ساده بذاری زیر پات به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات حاضری جونتو بدی، یه خار توی دستاش نره حتی یه ذره گرد و خاک تو معبد چشاش نره حاضری مسخرت کنن تمام آدمای شهر اما نبینی اون باهات کرده واسه یه لحظه قهر حاضری که هر جا بری به خاطرش گریه کنی بگی که محتاجشی و به شونه هاش تکیه کنی حاضری هر چی بشنوی، حتی اگه سرزنشه به خاطر اون کسی که خیلی برات با ارزشه حاضری هر روز سر اون با آدما دعوا کنی غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش بکنی پشت سرت هر چی می گن چیزی نگی، گوش بکنی وقتی کسی رو دوست داری، صاحب کلی ثروتی نذار که از دستت بره، این گنج خیلی قیمتیه "
+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 1388/05/21 و ساعت 15:19 |

 

در جنگلی پر از درختان انبوه که سر به فلک کشیده بودند و با آبی آسمان در آمیخته بودند.

غرق در سکوت خویش بودم...

ابرها تا نیمه،تنه های درختان را محو کرده بودند.

آنها نیز میخواستند در آغوش جنگل به لذت خوشی برسند.

چه زیبا...آسمان خود را به زمین رسانده بود...

چه زیبا...ابرها را وسیله دلربایی انتخاب کرد بود...

و چه زیباتر...زمین (جنگل)درختان سبز و کهنش را در آغوش ابرها رها کرده بود..

زمین میزبان فرستاده های آسمانی بود....

آری..من در اوج سکوت و آرامشم...

سکوتی که با زیبایی درختان جنگل،و ابرهای آسمان بیشتر معنا پیدا میکرد...

من در اوج تنهاییم...

کسی در برم نیست....

بارها صدایش کردم...بارها نام زیبایش را خواندم.اما او نیز مانند پرندگان جنگل خود را  به نشنیدن زد...

آری... او نشنید...

پرندگان از شرم خود را به نشنیدن زدند...

آنها نخواستند آسمان سرخ شود...

آنها پیغام ابررا که به درختان میگفت  شنیدند...

اما نخواستند که حرفها ناتمام بماند و سکوت کردند...

زمان در حال سپری شدن بود...

آسمان میرفت تا مهتابی شود...

ابرها کم کم بساط چیدند تا راهی آسمان شوند...

چرا پس اینگونه میروند؟چرا آسمان بارانی شد؟

آسمان آبی ،سرخ شد،وسرخی کم کم جایش را به تاریکی می دهد.

زمین در ماتم است...

او دل آسمان راشــکاند....                 

وای...وای...وای...

ابرها که مهمان زمین بودند ...

رفتند....

ولی آسمان تحفه ای دیگر برای زمین فرستاد...

تحفه ای که در جان او ریشه دواند ...

تحفه ای که با زمین در آمیخت...

آری....آسمان قطره های بــــارانش را برای زمین فرستاد...

من هم با ارزش ترین دارایی خود را برای او به یادگار گذاشتم....

اما او میرود ...

او روزی خواهد رفت...

زمین شاداب شد و این شادابی را نتوانست پنهان کن...

آسمان تغییرات زمین را دید....

لبخند زیبای درختانش را بعد از بارش دید....

آری آسمان جواب خود را از زمین گرفت...

و من ماندم و این...

تنهایی...

کاش می شد فراموش کرد...

یا برای همیشه با خاطره ای خوش رفت...

زمینی باش اما دلت را آسمانی هدایت کن...

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1388/05/19 و ساعت 23:14 |

تمام پاکیها نثارتان

 

آی سهراب  کجایی که ببینی حالا
      
      دل خوش مثقالی است
      
      دل خوش نایاب است
      
      توسوالت این بود
      
      دل خوش سیری چند
      
      من سوالم این است
      
      معدن این دل خوش
      
      تو بگو ای سهراب

       در کدامین کوه است
       
      در کدامین صحرا
      
      در کدامین جنگل
      
      راستی این دل خوش میوه ی زیباییست؟
      
      من شنیدم این دل
      
      بوی خوبی دارد
      
      مثل خون دل آن آهوها
      
      راستی ای سهراب
      
      نکند این دل خوش
      
      مثل آن مشک ختن
      
      نافه ی آهوییست
      
      شاید اصلادل خوش
      
      بوده یک افسانه
      
      چون در این عهد ندیدم دل خوش
      
      دم هر عطاری عده ای منتظرند
      
      مرد عطار به ایشان گفتست
      
      دل خوش می آید
      
      قیمت مثقالش
      
      جانتان میطلبد
      
      مردهامیگویند
      
      جان ما را تو بگیر
      
      دل خوش را به عزیزانمان ده
       
      مرد عطار فرورفته به فکر
      
      او چنین قیمت گفت

       تا کسی در پی این افسانه
      
      به در دکانش
      
      ننشیند شب و روز
      
      خود مرد عطار
      
      فکر می کرد ، دل خوش مثل
      
      نغمه های ققنوس
      
      بوده یک افسانه
      
      آی سهراب بگو  ، تو اگر میشنوی
      
      بکجا باید رفت  ، تادل خوش را دید
      
      عده ای می گویند ، دل خوش  ، مال و منال دنیاست
      
      دیگران می گویند ، دل خوش اینجانیست ، دل خوش آن دنیاست
      
      من بلاتکلیفم
      
      دل خوش گر پول است
      
      مردم ثروتمند ، پس چرا نالانند
      
      لب آنها خندان ، چشمشان گریان است
      
      آی سهراب تو از این دنیا ،رفته ای گو تو به ما
      
      دل خوش آنجابود ؟!
      
      چند بود ارزش آن
      
      مزه اش چیست بگو – مشتاقیم –
      
      حیف بین من وتو سخنی ممکن نیست
      
      ما ندیدیم دل خوش اما ، در پی اش می گردیم
      
      اگر آن را دیدیم ، ما به او میگوییم درپی اش می گشتی
      
      آی سهراب ... توهم .... اگر او رادیدی
      
      نبری از یادت مردم عهد مرا
      
      گو به این عهد سری هم بزند
      
      شاید اینجا ماند و ، دل ما هم خوش شد
      
      آی سهراب بخواب
      
      سرد وآرام و خموش
      
      چون که آرامش تو ،پر از زیباییست
      
      ما ولی می گردیم ،ما ولی می جوییم....

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1388/05/19 و ساعت 23:13 |

اگر چه نزد شما تشنه سخن بودم کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

ترنم

  

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛

عشق چيزي جز ظهور مهر نيست ...

.عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛

عشق يعني كوشش بي ادعا .....

عشق يعني مهر بي اما اگر ؛

عشق يعني رفتن با پاي سر ....

.عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛

عشق يعني جان من قربان اوست ...

.عشق يعني خواندن از چشمان او ؛

حرفهاي دل ولی بی گفتگو .....

عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛

عشق يعني بوسه بي شهوتي .....

عشق ، يار مهربان زندگي ؛

بادبان و نردبان زندگي .....

عشق يعني دشت گلكاري شده ؛

در كويري چشمه اي جاري شده ....

.يك شقايق در ميان دشت خار ؛

باور امكان با يك گل بهار ....

.در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛

عشق تاب آخرين برگ درخت ....

.عشق يعني روح را آراستن ؛

بي شمار افتادن و برخاستن

عشق يعني زشتي زيبا شده ؛

عشق يعني گنگي گويا شده ....

.عشق يعني مهرباني در عمل ؛

خلق كيفيت به زنبور عسل ....

.عشق يعني گل به جاي خار باش ؛

پل به جاي اينهمه ديوار باش ....

.عشق يعني يك نگاه آشنا ؛

ديدن افتادگان زير پا ......

عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛

عشق يعني ماهي راهي شده .....

عشق يعني آهويي آرام و رام ؛

عشق صيادي بدون تير و دام .....

عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛

عشق يعني گل به روي شاخه ها ....

.عشق يعني از بديها اجتناب ؛

بردن پروانه از لاي كتاب

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1388/05/11 و ساعت 14:53 |

این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست

نه! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست

آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم

دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست

حتی نفس‌های مرا از من گرفتند

من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست

دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم

که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست

باید خدا هم با خودش روراست باشد

وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست

من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگ

پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1388/05/11 و ساعت 14:51 |

آمدی آتش بجانم ریختی

شعله بر دامان پاکم ریختی

آمدی با یک صدا مستم کنی

ناگهان با یک نگاه هستم کنی

آمدی من را رها سازی بدشت

قلب من افتاد زیر پایت و شکست

خواستم تا فراموشت کنم

بلکه در یادم در آغوشت کنم

خواستم تا بشویم این گناه

غرقه گشتم در سیلاب فنا

خواستم تا نفس گیرم زخود

بلکه آرام گیرم بعد موت

ای دریغا مرگ هم من را نخواست

چونکه دامانم پلید بود از نخست

-------------------------

در زمان غوطه ور و در زمین دلتنگم

خون خود می خورم و با قضا میجنگم

از دروغ و هوس و رنگ و ریا بیزارم

عاشق سادگی و صلح و دل یکرنگم

باده در دست به هر ساز و نوا می رقصم

خرم و شاد به یک جرعه ساقی منگم

بام تا شام پی یار و می و خال و خمم

این چنین است که بر شیشه ی عمرم سنگم

قلب چرکین شده را نیست جز این ره چاره

ارغوان جام به یک قطره بشوید زنگم

پیش رویم همه اسرار عیان است ولی

باز در قافیه ی شعر خودم می لنگم

--------------------------------

مشنو از نی من حکایت می کنم

از دل نی من روایت می کنم

من به هر جمعیتی خندان بدم

شور عشق پیر و برنایان بدم

سالیان در سور و سات و بزم و رقص

بی نوای نی محفلشان به نقص

شادی شاه و گدا و عاشقان

می سرودم با نوایی خوش ز جان

گرمی محفل منم در من دمید

با نوایم جام می را سر کشید

لیک روزی خنده هایم ناله شد

بر سرم پرپر گلی آلاله شد

شرحه شرحه سینه ام شد از غمش

ناله دارم روز و شب در ماتمش

در نفیرم مرد و زن زاری کنید

اشک ها با ناله ام جاری کنید

در دلم دارم دمادم سوز را

چون حکایت میکنم آن روز را

---------------------------

گرآمدی که بمانی عزم سفر چرا ؟

یا روز رفتنت ای دوست بی خبر چرا ؟

خورشید و ماه و ستاره هر یک به سجده اند

با بودن تو به محفل شمس و قمر چرا ؟

در جمع عاشقان چو تو وعظ سخن کنی

دیگر ز عاشقی سخنی - نظر چرا ؟

حور و ملک به نگاهی دیوانه کرده ای

لطفی کن و مگو به من اما - اگر - چرا !

روز و شبی که بی تو رود مرگ لحظه هاست

پس بی دلیل شمارش شام و سحر چرا ؟

از اشک چشم و آه دلم عالمی گریست

در قلب پر ز مهر تو بی اثر چرا ؟

------------------------------------------

متاسفانه نام شاعران  اشعار بالا را نمی دانم

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1388/05/11 و ساعت 14:50 |

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگردر روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1388/05/11 و ساعت 14:48 |
من باور دارم ...
 
  که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم
  به معنى اين که آن‌ها همديگر را
  دوست ندارند نيست.
  و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به
  معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست
  دارند نمى‌باشد.
  من باور دارم ...
  که دوستى واقعى به رشد خود ادامه
  خواهد داد حتى در دورترين
  فاصله‌ها. عشق واقعى نيز همين طور
  است.
   
  من باور دارم ...
  که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى
  کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به
  درد آورد.
  من باور دارم ...
  که هميشه بايد کسانى که صميمانه
  دوستشان دارم را با کلمات و عبارات
  زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن
  است آخرين بارى باشد که آن‌ها را
  مى‌بينم.
 
  من باور دارم ...
  که ما مسئول کارهايى هستيم که
  انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که
  چه احساسى داشته باشيم.
 
  من باور دارم ...
  که اگر من نگرش و طرز فکرم را
  کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود
  درخواهد آورد.
 
  من باور دارم ...
  که قهرمان کسى است که کارى که بايد
  انجام گيرد را در زمانى که بايد
  انجام گيرد، انجام مى‌دهد،
  صرفنظر از پيامدهاى آن.
 
  من باور دارم ...
  که گاهى کسانى که انتظار داريم در
  مواقع پريشانى و درماندگى به ما
  ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آيند و
  ما را نجات مى‌دهند.
 
  من باور دارم ...
  که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق
  دارم که عصبانى باشم امّا اين به
  من اين حق را نمى‌دهد که ظالم و
  بيرحم باشم.
 
  من باور دارم ...
  که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى
  که داشته‌ايم و آنچه از آن‌ها
  آموخته‌ايم بستگى دارد تا به اين
  که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.
 
  من باور دارم ...
  که هميشه کافى نيست که توسط
  ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد
  ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را
  ببخشيم.
 
  من باور دارم ...
  که صرفنظر از اين که چقدر دلمان
  شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه
  ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.
 
  من باور دارم ...
  که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و
  اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار
  بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه
  که خواهم شد هستم.
 
  من باور دارم ...
  که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند
  و کاو کنم، زيرا ممکن است براى
  هميشه زندگى مرا تغيير دهد.
 
  من باور دارم ...
  که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک
  چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً
  متفاوت را ببينند.
 
  من باور دارم ...
  که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند
  ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را
  نمى‌شناسيم تغيير يابد.
 
  من باور دارم ...
  که گواهى‌نامه‌ها و
  تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار
  نصب شده‌اند براى ما احترام و
  منزلت به ارمغان نخواهند آورد.
   
  من باور دارم ...
  که کسانى که بيشتر از همه دوستشان
  دارم خيلى زود از دستم گرفته
  خواهند شد.
 
 
  من باور دارم ...
  «شادترين مردم لزوماً کسى که
  بهترين چيزها را دارد نيست
  بلکه کسى است که از چيزهايى که
  دارد بهترين استفاده را مى‌کند.»
  من باور دارم ...
  که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى
  باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما
خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را
 ببخشيم.
+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1388/05/06 و ساعت 0:29 |

عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کارهموارۀ باران با دشت

برف با قلۀ کوه

رود با ریشۀ بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌ای با آهو

برکه‌ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما!

عشقبازی به همین آسانی است...

شاعری با کلماتی شیرین

دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است...

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حرّاج کنی

رنج‌ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آن‌ها بزنی

مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است...

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری

هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار

عرضۀ سالم کالای ارزان به همه

لقمۀ نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است...

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1388/05/01 و ساعت 2:26 |