تبليغاتX
ترنم عشق

  

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد

خدا گفت : نه !

رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی .

از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،

خدا گفت : نه !

شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی

بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .

از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،

خدا گفت : نه !

من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که

سعادت را فراچنگ آوری .

از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،

خدا گفت : نه !

رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک

تر و نزدیک تر می کند .

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید ،

خدا گفت : نه !

بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو

را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی .

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از

خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !

من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی

لذتی به کف آری .

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ،

همان گونه که او مرا دوست دارد ،

و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1388/06/30 و ساعت 2:8 |

اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

 و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت

 همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1388/06/30 و ساعت 2:5 |

خدای عزیزم،

اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه،

زیباست (چون دلی زیبا داره)،

درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)،

قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی)

و من خیلی دوستش دارم.

خدایا،

ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه...

خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته

(آنگونه که به خیر و صلاحش هست)  برسه انشاا.... .

خدایا،

در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه..
خداوندا،

همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما،

هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر

(حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود..
دوستت دارم دوست عزیزم !
از هم اکنون، زمان داره برات شمرده میشه !

در عرض 9 دقیقه حتما برات یه اتفاق خوشایندی خواهد افتاد یا یک خبر خوشی خواهی شنید ...
 نه چون این متن رو خوندی یا خوندن این متن شانس میاره یا ارسالش برای کسی باعث رسیدنه خبر خوش میشه ... ...
 نه ..... .....

صرفاً  یک اتفاق خوش برات خواهد افتاد  به این خاطر که الان توی دلت میگی : 

خدایا توکل به تو  .....
اما، حالا  تو این متن رو برای 9 نفر که دوستشون داری بفرست،  ...

همینطور برای من ! 

شروع کن ! 

وقتی میگم این متن رو برای 9 نفر که دوستشون داری بفرست همینطور برای من! ..... 

یه جورائی خوشحال میشم که ازت نامه داشته باشم،

چون میتونم امیدوار باشم که منم جزو اون کسانی هستم که تو دوستشون داری

 (^_^)

 

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1388/06/30 و ساعت 2:3 |

 

راز عشق در احترام متقابل است.

احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند.

اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است،

با احترام به نظریاتش گوش کن.

احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد.

راز عشق در این است که

به یکدیگر سخت نگیرید.

عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است

راز عشق در خوش مشربی است.

شوخی با دیگران را فراموش نکن، در ضمن

مراقب شوخی هایت هم باش.

شوخی نا پسند نکن. شوخی باید از روی حسن

نیت باشد ،نه نیشدار.

راز عشق در این است که

در سکوت دست یکدیگر را بگیرید.

کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید

راز عشق در این است که

در وجود یکدیگر عاشق خدا باشید،

تا همواره علی رغم همه اشتباهات،

تشنه رسیدن به کمال باشید،

چرا که بشر همواره علی رغم موانع فراوان،

سعی میکند به سمت آرمان های جاودانه حرکت کند

راز عشق در این است که

هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را

خوشحال کند،

کاری مثل دادن هدیه ای کوچک، تحسین،

لبخندی از روی محبت.

نگذار که جویبار محبت از کمی باران، بخشکد.

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1388/06/26 و ساعت 15:9 |
 
وقتی تو را نزدیک خود می بینم هیچ کس را نمی بینم. نمی خواهم ببینم. حتی نمی خواهم صداهای اطراف را بشنوم. دوست دارم فقط خیره ات شوم، خیره ام شوی، حتی ... حتی لبخند هم نزنی!!! و من مدام تعجب کنم. تعجب کنم از کار خداوند. تعجب کنم از حالات درونی ام. آنقدر نگاهت کنم که یکدفعه یادم بیافتد معشوقه ام هستی و خجالت بکشم از نگاه کردن به تو و سرم را به تندی بر زمین بدوزم، ولی باز طاقت نیاورم و با گوشه چشمی دوباره زیر نظر بگیرمت. دوست دارم محوت شوم. آنقدر محوت شوم که حتی ندانم زمان چگونه گذشت. اصلا... اصلا زمان برایم مهم نیست. حتی دوست دارم لذت این محو شدن برای چند ثانیه نیز اگر باشد، باشد ولی این لذت را با تمام وجود درک کنم ... و آنگاه راضی می شوم. اینکه حداقل کمی از عطش عشقم را در آن لحظه فرو نشانده ام راضی ام می کند ولی خوب می دانم، می دانم که فرو نشانده نمی شود. هر بار که این کار را کرده ام فردایش عطشم چندین برابر شده است. می دانی چرا؟ چون لذت این کار را چشیده ام. لذت فرو نشاندن اندکی از این عطش را با تمام وجود حس کرده ام واین مرا به اوج می برد. می لغزاندم درون تو ... انگار که آبی سرد روی شئی گرم می لغزد. انگار که آبی از درونم روان است و تا به نزدیکی قلبم می رسد یکدفعه بخار می شود. صدای "هاو" کردن هایم را نشنیده ای مگر وقتی چشم بر زمین می دوزم؟! اگر این هاو کردن ها نبود قلبم فشرده می شد، آنقدر که خفه ام می کرد و همین باعث عرق کردن هایم و بی حالیم می شد. دوست داشتم این عرق کردن ها را ... گر گرفتن ها. چون از اعماق دلم بر می خواستند و در اعماق دلم نیز فقط تو بودی. انگار با این بی حالی مست می شدم. و عرق هایم ... می دانستی حالم را و برای همین همیشه پاکشان می کردی ... با آن دستمال گوشه گلی ات و من باز به تو خیره می شدم، مثل یک بچه . هرم نفس هایت که به من می خورد مست ترم می کرد و همین عرق کردن هایم را شدیدتر، آنقدر که لباس هایم به تنم می چسبید. تو نیز عرق می کردی. نمی دانم مثل من بخاطر دلت بود یا بخاطر خستگی ات. عرق کردن تو را نیز دوست داستم. چون می دانستم که برای من است. احساس تملک نمی کردم در تو .... ولی اینکه برای من باشی دیوانه ام می کرد. و باز مست ترم. چقدر مستی را دوست دارم خدا...
+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1388/06/26 و ساعت 15:8 |


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

درست 2 روز دیگر یعنی 27 شهریور سالروز درگذشت اوست، كه در ایران روز ملی شعر و ادب فارسی نام‌گذاری شده ‌است ...
محمدحسین شهریار، علاوه بر سرودن غزل‌های عاشقانه، تعدای غزل دارد كه در آن به روزه‌داری پرداخته است.
سید محمدحسین بهجت تبریزی در سال 1285 متولد شد و در 27 شهریور سال 1367 درگذشت. او متخلص به شهریار بود كه شعرهایی به زبان‌های فارسی و تركی آذربایجانی دارد. از شعرهای معروف او می‌توان به "علی ای همای رحمت" و "آمدی جانم به قربانت" به فارسی و "حیدر بابایه سلام" (به معنی سلام بر حیدربابا) به تركی آذربایجانی اشاره كرد. شهریار در برخی از غزل‌هایش به طور صریح و یا با به ‌كارگیری از آرایه تشبیه به روزه‌داری پرداخته است.

شهریار در غزلی می‌گوید:
شب همه بی تو كار من شكوه به ماه كردنست
روز ستاره تا سحر تیره به آه كردنست

متن خبر كه یك قلم بی تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه كردنست

چون تو نه در مقابلی عكس تو پیش رونهیم
این‌هم از آب و آینه خواهش ماه كردنست

نو گل نازنین من تا تو نگاه می‌كنی
لطف بهار عارفان در تو نگاه كردنست

ماه عبادتست و من با لب روزه‌دار ازین
قول و غزل نوشتنم بیم گناه كردنست

لیك چراغ ذوق هم این همه كشته داشتن
چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه كردنست

غفلت كائنات را جنبش سایه‌ها همه
سجده به كاخ كبریا خواه نخواه كردنست

از غم خود بپرس كو با دل ما چه می‌كند
این هم اگر چه شكوه شحنه به شاه كردنست

عهد تو سایه و صبا گو بشكن كه راه من
رو به حریم كعبه لطف آله كردنست

گاه به گاه پرسشی كن كه زكوه زندگی
پرسش حال دوستان گاه به گاه كردنست

بوسه تو به كام من كوه نورد تشنه را
كوزه آب زندگی توشه راه كردنست

خود برسان به شهریار ای‌كه درین محیط غم
بی تو نفس كشیدنم عمر تباه كردنست



او در غزل روزه‌شكن آورده است:
تا دهن بسته‌ام از نوش لبان می‌برم آزار
من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار

تا بهار است دری از قفس من نگشاید
وقتی این در بگشاید كه گلی نیست به گلزار

هرگز این دور گل و لاله نمی‌خواستم از بخت
كه حریفان همه زار از من و من از همه بیزار

هر دم از سینه این خاك دلی زار بنالد
كه گلی بودم و بازیچه گلچین دل آزار

گل بجوشید و گلابش همه خیس عرق شرم
كه به یك خنده طفلانه چه بود آنهمه آزار

چشم نرگس نگرانست ولی داغ شقایق
چشم خونین شفق بیند و ابر مه آزار

ابر از آن بر سر گل‌های چمن زار بگرید
كه خزان بیند و آشفتن گل‌های چمنزار

شهریارست و همین شیوه شیدایی بلبل
بگذارید بگرید به‌هوای گل خود زار


همچنین او در غزلی با مطلع "امشب از دولت می دفع ملالی كردیم" می‌سراید:
باری از تلخی ایام به شور و مستی
شكوه از شاهد شیرین خط و خالی كردیم

روزه هجر شكستیم و هلال ابروئی
منظر افروز شب عید وصالی كردیم

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 1388/06/25 و ساعت 15:10 |

 

TaranehhaGroups WWW.Hamtarane.com

روزهــــــــــای ســـردو غمگیــــن دلـــــــــم
شــدی ســاحل یــه دریــا مشــکلــم
چــند صبــــاحی بــود عجیـــــب حـــالی نــداشـــتم تو دلـــم بذره غـــمو فقـــط می کـــاشتم  حــــتی چـــشمــام خــواب خــــوشبخـــتى نمـــــــیدید
روح مــن از یــه دنیــــــــــا گــل حســــی  نمیچــــــید نـــاکام از عشـــق و امیـــــــــد
هـــر آرزوی میـــداشـــتم خـــــــــــدا ببخــــش مــنو
بــه خــاک میــسپـــردم  نمی فهـــــمم چــــه حکـــمی  داره خـــدای عــالم  بــا عشــــق زنــده ام, امـــا انـــگار کــه مـــرده ام  تــا عشــق نبـــــود زنــــدگیــــم طی شــد هـــر لحظــه و هــــروز  بـــی اشــک و آه و گــــریه مجـــــــــــــنون توی قصــه هــا بـــود همــه زنــدگیـــم شــده بــود شـــب  شـــبی کـــه سیــــاهــش فــردایم بـــود همــون شــبی کــه دلــــم هــمیشــــه تــــنهــــــــا بـــود . تــا ایـــن کــه تــو رســـیدی مثـــل یــک معجـــــــزه پــاک الــــــهی, یــــه نیــاز آب واســه وجــــود مــاهی آمــدی تــوی زنــدگیـــــم چــه نـــــوری دادی شــــیشه غــمو شــکســتى تـــو بــا شـــادی یــه حـــس خــوب و تــازه پــــــــایــان تنهــــایهـــــام آغـــــــــــاز غصــه ها  بــــــــود کشــــتی غمــــــهای مــن بـــــر گـــٍل نشــــست  وقتـــی نـــازم مهــــر تــو بــر دل  نــشــست  مهـــر تــــو در رگ رگ وجـــــودمن عشــــق تـــو هستـــی وتــارو پـــــــــــود مــن ای اقاقی ,نســـترن ای یــاس ســفیــــــد ای کــه خوشـــبخـــتی رو دادی تـــــــــو نویـــــد
ای گـــــل رز مهـــــــــــــرتو از مــن نــگیـــــــــر
ای یــــــــارم
ای تــــو کـــــه زندگــــــی رو  دادی یــــــــــــــــادم
مــــــن بــاغم
ســـــوختـــم بــازم اشــک حســـرت شـــده کـــــارم
حـــال مــی فهـــــــــمم  کـــه چـــرا قبـــرســتان دلـــم شـــــد گلســـــتان چـــــون نسیـــم مهــــــــربــانیـــــیت بــــر  آن دمیــــد مـــن شــدم بــر مهـــربونیـــت اســــیر
زود عــادت شــد واســه مــن  هــر لحظــه دیـــدن تــو  دســتای مــن توی دســــت پــر محـــبتت داغ  بـــوســـه لبـــهایــــــت , بــریدم از همــه امــن تـــــریـن جــای دنــیا پنــاه آغــــوش تــــو ,گــذشــــت و  ایـــن کــه یــه روز چشـــــمو کـــردم نبـــودی بــی خبــــر از پیـــش مــن انــگار کــه رفتــه بــودی نــا باورانه مــوندم  در حســــرت تــوی که تمــــــــوم زنــدگیمو  بـــا رفـــتنت ســوزندی ولـــی قـــسم کــه بـــعد تـــــو نمــی کــنم هـــوس عشـــقو از هــر بــی ســرو پــا نمی کنم  طلــــب

TaranehhaGroups WWW.Hamtarane.com

بـــه بزرگتـــریــن عشـــق و احســــــاس در کــوتـــاه تـــریــن جملــــه  ممکــن بــه روی لطیفتـــریــن گـــل ســـرخ بــرای تـو بهتـــریـــن کـــسم می نویســــم "دوستــــــت دارم"

با اینکـــــه میدانـــــم دوســت داشتــن گنـــاه اســـت

"دوستــــــت دارم"

با اینکـــــه میدانــــم پرستــــش کــار کافــــــــر اســـت 

 "می پرستمــــــت"
با اینکـــــه میدانــــم آخــر عشـــق رســوایـی اســ
ت

"عاشقــت میباشـــم" 

پــس "گنـاهــکارم" ، "کافـــرم "رســوایــم" ولـــی همچنـــان

 "دوستــــــت دارم" 

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1388/06/24 و ساعت 2:20 |
 

TaranehhaGroups WWW.Hamtarane.com

حتی در آسمان تیره و ابری هم

می توان ستاره پیدا کرد .

حتی از دریای خروشان وطوفانی هم

می شود ماهی گرفت.

اگر آب نیست وآفتاب بی رمق است ،

میتوان حتی گل ودرخت را در حافظه کاشت

و برگ و بارشان را به تماشا گذاشت .

تنها باید به چشمهایمان بیاموزیم

که زیباییها را جستجو کنند،

به گوشهایمان یاد بدهیم

که زمزمه های مهربانی را بشنوند،

به قلبهایمان هشدار دهیم

که جز برای محبت وعشق نتپند

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1388/06/24 و ساعت 2:17 |

www.hamtaraneh.com

 

حق با تو بود


جدار آرزوهایم را می شکنم


همه را روانه می کنم


به سوی قلم و كاغذی كه روزی باد خواهد برد

چونان اندیشه های واهی كه تك به تك آنها را


به شوق بهار روی گلبرگهای گلهای كنار پنجره ات نگاشته بودم


و باد پرپر کرد و برد


همیشه حق با تو بود...


می دانم


دستم به خورشید نمی رسد


چشمانم هم كه بیهوده


آسمان سرگردان را می پاید


راستش را بخواهی


حتی نمی دانم برای پایان كدام جمله باید


شكل علامت سوال بشوم


تا جوابم را بدهی!


گاهی فراموش می كنم


برای درك فاصله ی من


تا غرور این حروف


اتنظار زیادی از تو دارم!

امان از دزدان واژه


تقصیر من نیست

باور كن قحطی واژه شده است


مطمئنم اگر سهراب هم حالا اینجا بود


مرا چون علامت سوالی واژگون


كنار شعرش می گذاشت


اما تو همچنان ...


مهم نیست


دیگر كار از كار گذشته است


بعد از غروب نمناك نگاه من و تو


خورشید هم درد بی درمان گرفته است


آری حق با تو بود


دستم به خورشید نمی رسید!

 

چقدر نیازمندم که

 سکوت طولانیم را گوش کنی!

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1388/06/17 و ساعت 15:43 |

" حميد مصدق خرداد 1343"


*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


 " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1388/06/17 و ساعت 15:40 |

 درهای زندگی بسته نیست همچنان كه ماه هیچگاه
بخواب نمیرود
همچنان كه نفس تو از عشق آغاز میشود و به گلی
در تپه های بهشت میرسد.
درهای زندگی  همیشه باز است همچنان كه آفتاب
هر روز در پیراهن تو میتپد،پنجره قلبت را باز
بگذارعطری زیبا میخواهند به دیرار تو بیاید.
دفتر چه خاطراتت را باز كن و سطر های سرد و
برهنه را بخوان،حتماً مرادرآخرین سطر خوااهی
یافت كه به همراه كبوتر ها به تو خیره شده ام.
مرا در ساقة یك شبدر گمنام و در ریشه های یك
گندم مهربان بخوان،من در بالهای یك سینه سرخ
خانه دارم من هر روز به هوا و آبهایی كه در زیر
پای تو میگذرند سلام میفرستم من سالها بیش از
آنكه زمین با خورشید دوست بوده با تو دوست
بوده ام اگر همه دفتر های جهان هم مال من باشند
نمیتوانند حرفهایم را برایت بنویسنداگر همه
روز ها مال من باشند  اگر همه شبها را در كاسه
من بریزند  اگر همه درختان بخاطر من مداد شوند
باز هم نمیتوانم گوشه ای از نگاه ترا بسرایم.
دلم در سینه میتپد و حرفهایم از دهان تو بیرون
می آید من بی تو یك قطره اشك نارسم.
درهای زندگی بسته نیست چون تو هر روز گلهای
آفتابگردان را به احوالپرسی من میفرستی....
 

بهار-بيست دات كام تصاوير زيبا سازی وبلاگ www.bahar-20.com

عشق مرگ نيست زندگي است.

سخت نيست عين سادگي است.

 عشق عاشقانه هاي باد وگندم است

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1388/06/16 و ساعت 16:28 |


نامه ای عاشقانه از دکتر علی شریعتی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد

باتو، دریا با من مهربانی می کند
باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو، من با بهار می رویم
باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم
باتو، من در هر شکوفه می شکفم
باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم
باتو، من در روح طبیعت پنهانم
باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو، من با بهار می میرم
بی تو، من در عطر یاس ها می گریم
بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم
بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپ رکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1388/06/16 و ساعت 16:21 |

شبي در خواب ديدم مرا مي‌خوانند، راهي شدم، به دري رسيدم، به آرامي در خانه را كوبيدم.

ندا آمد: درون آي.

گفتم: به چه روي؟

گفت: براي آنچه نمي‌داني.

هراسان پرسيدم: براي چو مني هم زماني هست؟

پاسخ رسيد: تا ابديت

ترديدي نبود، خانه، خانه خداوندي بود، آري تنها اوست كه ابدي و جاويد است..

پرسيدم: بار الهي چه عملي از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا مي‌دارد؟

پاسخ آمد: اينكه شما تمام كودكي خود را در آرزوي بزرگ شدن به سر مي‌بريد و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به كودكي مي‌گذرانيد.

اينكه شما سلامتي خود را فداي مال‌اندوزي مي‌كنيد و سپس تمام دارايي خود را صرف بازيابي سلامتي مي‌نماييد.

اينكه شما به قدري نگران آينده‌ايد كه حال را فراموش مي‌كنيد، در حالي كه نه حال را داريد و نه آينده را.

اين كه شما طوري زندگي مي‌كنيد كه گويي هرگز نخواهيد مرد و چنان گورهاي شما را گرد و غبار فراموشي در بر مي‌گيرد كه گويي هرگز زنده نبوده‌ايد.

سكوت كردم و انديشيدم،

در خانه چنين گشوده، چه مي‌‌طلبيدم؟ بلي، آموختن.

پرسيدم: چه بياموزم؟

پاسخ آمد: بياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقي طول نمي‌كشد ولي براي التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز است.

بياموزيد كه هرگز نمي‌توانيد كسي را مجبور نماييد تا شما را دوست داشته باشد، زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آينه‌اي از كردار و اخلاق خود شماست .

بياموزيد كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكيند، از آنجايي كه هر يك از شما به تنهايي و بر حسب شايستگي‌هاي خود مورد قضاوت و داوري ما قرار مي‌گيرد.

بياموزيد كه دوستان واقعي شما كساني هستند كه با ضعف‌ها و نقصان‌هاي شما آشنايند وليکن شما را همانگونه كه هستيد و دوست دارند.

بياموزيد كه داشتن چيزهاي قيمتي و نفيس به زندگي شما بها نمي‌دهد، بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بيشتر در زندگي شماست.

بياموزيد كه ديگران را در برابر خطا و بي‌مهري كه نسبت به شما روا مي‌دارند مورد بخشش خود قرار دهيد و اين عمل را با ممارست در خود تقويت نماييد.

بياموزيد كه كه دونفر مي‌توانند به چيزي يكسان نگاه كنند ولي برداشت آن دو هيچگاه يكسان نخواهد بود.

بياموزيد كه در برابر خطاي خود فقط به عفو و بخشش ديگران بسنده نكنيد، تنها هنگامي كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتيد، راضي و خشنود باشيد...

بياموزيد كه توانگر كسي نيست كه بيشتر دارد بلكه آنكه خواسته‌هاي كمتري دارد.

به خاطر داشته باشيد كه مردم گفته‌هاي شما را فراموش مي‌كنند، مردم اعمال شما را نيز از ياد خواهند برد ولي، هرگز احساس تو را نسبت به خويش از خاطر نخواهند زدود.

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 1388/06/11 و ساعت 15:20 |

   

فرياد از اين سکوت

از اين اسارت آزاد

از اين شادي بي روح غمگسار

از اين ناباورانه روز تاريک

اگرمن بي روح ترين مردم اين شهرم

براي خودم روزگاري غروري داشتم

يک غرور ساده

يک غرورپر از لطافت کودکانه ي باران

پر از بوي خاک باران خورده

غرورم را چه دوست مي داشتم

وقتي بي شام شبانه

سر بر بالين غرور مي گذاشتم

وقتي که عشق شبانه ام را در روز مي نوشتم

وقتي نقاشيم را با نگاه معصوم کودکانه ام رنگ مي کردم

حال فرياد نوازد سکوت را

ديگر از فرياد نفرت دارم

فرياد يک نگاه نگاه پر از التهاب

نگاهي پر از سياهي افسونگر شبانه

غرورم را با يک نگاه شکستم

فرياد يک سکوت

سکوت يک انزوا

انزوا يک غم

غم يک تنهايي

تنهايي يک رويا

رويا يک باور

باور يک خاطره

خاطره يک دوستی

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 1388/06/11 و ساعت 15:18 |

انسانها آن هنگام كه به هم دروغ می گويند چه زيبا می شوند .

 آن هنگام كه در پس چهره شان كوهی از ريا برپا داشتند .

 آنان حتی دروغ های خود را باور می كنند .

 آبا باز زيستن زيباست.

 آيا خداوند زندگی را زشت آفريد .

 مگر نه اين كه او مظهر كمال است ، پس چگونه می تواند زشتی بيافريند.

 نه . نه. زندگی را انسان آفريد .

 گناه را هم .

 انسان زمين را از زمين گرفت و ماه را از ماه .

 و كارها را دو قسمت كرد : نيك و بد .

 و انسانها را سياه و سپيد

 و آنان كه آرام دراز كشيده بودند را مرده و آنان كه لاشه های خود را بر دوش می كشيدند زنده

 { به راستی كه بسياری قبل از اين كه به دنيا بيايند مرده اند }

 حيوانات بی گناه را اهلی و وحشی { و كدامين حيوان از انسان وحشی تر است }

 همه را ، همه را اين انسان والا آفريد .

 و گرنه این جهان همه وجود خداوند است و عاريست از نامها ،

 كه او مردگان را مرده نمی پندارد .

 و ياد می آورم هنگامی كه خدا انسان را ناميد و به او گفت: تو را انسان مي نامم زيرا كه فراموش كاری .

 به راستی او اين آفريده مخصوص را می شناخت .

 مگر نه ابن است كه همه  فرياد قالو بلی را از ياد برده ايم ...

 و به ياد می آورم آن كلمه كوچك را { دوست داشتن }

 مگر نديدی مادرم را به نسيم فراموشی می سپارم .

 ديگر تو را لازم نيست فراموش كنم تو خود از يادم می روی.

 می دانم، می دانم، حتی تو { وشايد مخصوصا تو } حرفهايم را باور نمی كنی .

 و از دوستم می شنوم : عاقبت انسان تولد و مرگ را در اختيار خود در می آورد و به جاودانگی می رسد .

 من زندگی جاويدان را نمی خواهم ، حتی اين زندگی كوتاه را نيز .

 مرا چند روزی دور از خود و هر آنچه كه به خود مربوط است دور بودن به ...

 وبعد چه لذت بخش است مرگ

 اين جام شوكران را تا انتها خواهم خورد

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1388/06/09 و ساعت 23:52 |

 

 

من؟
من همانم ....
همان که سالهاست لحظه های سبز کودکی را تجربه می کند .
من ؟
من همانم ....
همان که سالهاست از لحظه های خالی از حضور روشن تو می گوید ، می خواند ، می نویسد ... و می گرید.
من ؟
من همانم ....
همان که سالهاست دیگر به کوچه همیشگی میعادگاه اقاقی و نسترن ، کوچه همیشگی چادر سفید و اسباب بازی ، کوچه همیشگی عروسک و آیینه و کوچه همیشگی خیس از ترنم باران پا نگذاشته است .
من ؟
من همانم ....
همان که هر گاه باران می آید چترش را می بندد و به سادگی یک پرنده خیس از ترنم غزل وار باران به کوچه پیچک پوش دلش سر می زند .
تو ...
راستی من برای که دارم از کوچه پیچک پوش دلم می گویم ؟
تو کیستی ؟
همجنسی از تبار باران ؟ یا همنفسی از همین آواره های این شهر بزرگ دود و نان حلال ؟
تو را می شناسم .
آری تو را می شناسم . شبی خسته ، از همین کوچه می گذشتی ...
یادم هست : باران می آمد و من که مثل هر شب رؤیاها ، تنها به دیدار کوچهء بن بست دلم آمده بودم تو را دیدم .
خسته می رفتی و من ...
من نگاهت می کردم .
باور کن به سادگی نگاه یک پرنده که از بالای آسمان به این زمین و انسانهایش نگریسته باشد... فقط نگاهت می کردم .
من مثل همیشه بی چتر ....
بی سرپناه ....
مثل تمام پرنده های این شهر بی پرنده ، آواره .....
تنها می رفتم . می رفتم تا به دنبال دفتر گمشده در خاطرات کودکی و تصمیم کبری که زیر همان درخت اقاقی همسایه جا مانده بود ، بگردم .
می رفتم تا آنسوی دیوار ، آنسوی همین کوچه پیچک پوش ، آنسوی خاطرات کودکی ، می رفتم تا آنسوی حضور تو ....
می رفتم تا سراغ از نشانی تازه تو بگیرم ....
نه ! می رفتم تا خودم را دوباره بیابم ... .
آخر نمی دانی .
نه ! تو نمی دانی که من سالهاست خودم را گم کرده ام .

تو نمی دانی که دیگر سالهاست فقط به خاطر این به این کوچه خالی نمی آیم که می ترسم خودم را پیدا کنم !
بگذار از اول دوره کنیم !
می ترسم ...
میترسم خودم را در گوشه ای از همین کوچه " تنها " پیدا کنم .
میترسم خودم را در حال سنگ زدن به تمام پرنده هایی که نیستند ، در حال سنگ زدن به این زندگی مرداب وار ، در حال سنگ زدن به شاعرانی از تبار دیوانه ها پیدا کنم . بگذار راستش را بگویم ...
می ترسم خودم را " بدون تو" پیدا کنم .
نگو مرا نشناختی که تو را بهتر از خود می شناسم .
می دانم که تو هم مثل من طاقت نگاههای نا آشناترینان با تبار شاعران دیوانه را نداری .
می دانم که در تمام این مدت با تمام رؤیاهایم همراه بوده ای اما ....
خودت ببین !

 

تورا به خدا سوگند می‌دهند

اما برای من

تو آن همیشه‌ای که خدا را به‌تو سوگند می‌دهم!

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1388/06/09 و ساعت 23:49 |

حرفها یک دل

بیا در كوچه باغ شهر احساس
شكست لاله را جدی بگیریم

اگر نیلوفری دیدیم زخمی
برای قلب پر دردش بمیریم

بیا در كوچه های تنگ غربت
برای هر غریبی سایه باشیم

بیا هر شب كنار نور یك شمع
به فكر پیچك همسایه باشیم

بیا ما نیز مثل روح باران
به روی یك رز تنها بباریم

بیا در باغ بی روح دلی سرد
كمی رویا ی نیلوفر بكاریم

بیا در یك شب آرام و مهتاب
كمی هم صحبت یك یاس باشیم

اگر صد بار قلبی را شكستیم
بیا یك بار با احساس باشیم

بیا به احترام قصه عشق
به قدر شبنمی مجنون بمانیم

بیا گه گاه از روی محبت
كمی از درد لیلی بخوانیم

بیا از جنگل سبز صداقت
زمانی یك گل لادن بچینیم

كنار پنجره تنها و بی تاب
طلوع آرزوها را ببینیم

بیا یك شب به این اندیشه باشیم
چرا این آبی زیبا كبود است

شبی كه بینوا می سوخت از تب
كنار او افق شاید نبوده ست

بیا یك شب برای قلبهامان
ز نور عاطفه قابی بسازیم

برای آسمان این دل پاك
بیا یك بار مهتابی بسازیم

بیا تا رنگ اقیانوس آبیست
برای موج ها دیوانه باشیم

كنار هر دلی یك شمع سرخست
بیا به حرمتش پروانه باشیم

بیا با دستی از جنس سپیده
زلال اشك از چشمی بشوییم

بیا راز غم پروانه ها را
به موج آبی دریا بگوییم

بیا لای افق های طلایی
بدنبال دل ماهی بگردیم

بیا از قلبمان روزی بپرسیم
كه تا حالا در این دنیا چه كردیم

بیا یك شب به این اندیشه باشیم
به فكر درد دلهای شكسته

به فكر سیل بی پیایان اشكی
كه روی چشم یك كودك نشسته

به فكر سیل بی پایان اشكی
كه روی چشم یك كودك نشسته

به فكر اینكه باید تا سحرگاه
برای پیوند یك شب دعا كند

ز ژرفای نگاه یك گل سرخ
زمانی مرغ آمین را صدا كرد

به او یك قلب صاف و بی ریا داد
كه در آن موجی از آه و تمناست

پر از احساس سرخ لاله بودن
پر از اندوه دلهای شكیباست

بیا در خلوت افسانه هامان
برای یك كبوتر دانه باشیم

اگر روزی پرستو بی پناهست
برای بالهایش لانه باشیم

بیا با یك نگاه آسمانی
ز درد یك ستاره كم نماییم

بیا روزی فضای شهرمان را
پر از آرامش شبنم نماییم

بیا با بر گ های گل سرخ
به درد زنبقی مرهم گذاریم

اگر دل را طلب كردند از تو
مبادا كه بگویی ما نداریم

بیا در لحظه های بی قراری
به یاد غصه مجنون بخوابیم

بیا دلهای عاشق را بگردیم
كه شاید ردی از قلبش بیابیم

بیا در ساحل نمناك بودن
برای لحظه ای یكرنگ باشیم

بیا تا مثل شب بوهای عاشق
شبی هم ما كمی دلتنگ باشیم

كنار دفتر نقاشی دل
گلی از انتظار سرخ رویید

و باران قطره های آبیش را
به روی حجم احساس پاشید

اگر چه قصه دل ها درازست
بیا به آرزو عادت نماییم

بیا با آسمان پیمان ببندیم
كه تا او هست ما هم با وفاییم

بیا در لحظه سرخ نیایش
چو روح اشك پاك و ساده باشیم

بیا هر وقت باران باز بارید
برای گل شدن آماده باشیم



از مجموعه اشعار پروانه ات خواهم ماند / مریم حیدرزاده

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1388/06/08 و ساعت 0:13 |

http://herat-d1.persiangig.com/audio/Download/4vreo0m.jpg


بار خدایا باز دل به یاد تو فغان می كند.

نمی دانم در جستجوی تو دیرینه كتاب كهن تاریخ را مطالعه كنم یا چشم بر صفحه آسمان بدوزم؟

دل را به یاد موهبتهای تو آرام كنم یا به تعریف آفریده هایت؟

خدایا، گاه كه از همه نا آدمیها خسته می شوم یاد تو تحمل زیستن را برایم آسان می سازد.

خدایا عشق زیباست اما كدامین عشق پرشور تر از عشق به توست كه یادت قلبها را به اوج لذتها می رساند و مرگ را زیباترین پدیده ها می سازد.

خدایا، شرم مرا از آن باز می دارد كه از تو چیزی بخواهم چرا كه هر چیزی را قبل از آنكه بخواهم به من داده ای.

اما خدایا سه چیز را از كسی كه آفریدی دریغ مدار كه تا زنده ام توان خواندن نماز ایستاده را داشته باشم، كه  عشقت از دلم بیرون نرود و آن زمان كه مرا خواندی در راه تو باشم.

ای محبوب من، ما را پاك بگردان، پاك بمیران و پاك محشور بگردان كه تو رب العرش العظیمی ...
+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1388/06/08 و ساعت 0:9 |

flowers 6


وقتی دستهامو به سوی اسمون بردم بالا
وقتی تو تنهایی هام گفتم خدا خدا خدا
وقتی که کسی نبود اشکهامو مرهم بزاره
دست مهربونی که بگه خدا دوستت داره
یک امید نیمه جون توی دلم جوونه داشت
توی تاریکی شب دل منو تنها نگذاشت
یک امید نیمه جون بهم میگفت اهای گلم
نگو سخته زندگی نگو که کم تحملم!
وقتی من بودم وتنهایی واسمون شب
تو ی اسمونی که پراز ستاره لب به لب
حتی سهم من نبود یک تک ستاره غریب
من میموندم ودلم مثل همیشه بی نصیب
کسی امد ومنو کنار اسمون نشوند
نه که پشت پنجره منو تو کهکشون کشوند
گفت ببین نگو که من ستاره ندارم
همه ستاره هارا پیش چشمهات میگذارم
بگو واسه چی میخواهی ستاره چین بشی برام
من تورا مرسونم به اوج اوج خنده هام
کسی بود که اسمون حسودی میکرد به نگاهش
اونکه هرچی کفتره پر میکشید سمت صداش
کسی بود که بهتره نگم حسود قافیه
من میترسم بنویسم بگی بسه،کافیه!
کسی بود ،بین من وخدا بمونه تا ابد
هرجا هست پناه اون باشه دعای نیمه شب

 

پروردگارا به ما کمک کن تا مانند تو باشیم ،

زندگی را دوست داشته باشیم ،

 زندگی باشیم ،

عاشق باشیم .

 به ما کمک کن تا مانند تو دوست بداریم ،

 بی قید و شرط ، بی چشمداشت ، بی اجبار و بی قضاوت .

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1388/06/08 و ساعت 0:8 |

I'm Standing on a bridge
در روي پلي ايستاده ام
I'm waitin in the dark
در تاريکي انتظار مي کشم
I thought that you'd be here by now
فکر مي کردم که تا الان اينجا خواهي بود
Theres nothing but the rain
چيزي به جز باران نيست
No footsteps on the ground
جاي پايي روي زمين نيست
I'm listening but theres no sound
گوش مي دهم ولي هيچ صدايي نيست
Isn't anyone tryin to find me?
هيچکس سعي نمي کند مراپيدا کند
Won't somebody come take me home
کسي نخواهد بود که بيايد و مرا به خانه ببرد
It's a damn cold night
شب بسيار سرديست
Trying to figure out this life
سعي مي کنم که اين زندگي را بسنجم
Wont you take me by the hand
نمي خواهي که مرا با دستانت ببري؟
take me somewhere new
مرا به جايي جديد ببري
I dont know who you are
نمي دانم چه کسي هستي..........
but I... I'm with you
اما من....من با تو هستم
I'm with you
من با تو هستم
im looking for a place
دنباله يک جايي ميگردم
searching for a face
درپي چهره اي مي گردم
is anybody here i know
ايا کسي اينجا هست که من بشناسم؟
cause nothings going right
چون هيچ چيزبه صورته درست پيش نمي رود
and everythigns a mess
و همه چيزاشفته است...
and no one likes to be alone
و هيچ کس دوست ندارد که تنها باشد
Isn't anyone tryin to find me?
کسي نيست که سعي کند من راپيدا کند...؟
Won't somebody come take me home
کسي نخواهد بود که بيايد و مرا به خانه ببرد
It's a damn cold night
شب بسيار سرديست
Trying to figure out this life
سعي مي کنم که اين زندگي را بسنجم
Wont you take me by the hand
نمي خواهي که مرا با دستانت ببري؟
take me somewhere new
مرا به جايي جديد ببري
I dont know who you are
نمي دانم چه کسي هستي..........
but I... I'm with you
اما من....من با تو هستم
I'm with you
من با تو هستم
oh why is everything so confusing
اوه...چرا همه چيز اشفته است؟
maybe I'm just out of my mind
شايد ديوانه شده ام.....
yea yea yea
بله.بله.بله.....
It's a damn cold night
شب بسيار سرديست
Trying to figure out this life
سعي مي کنم که اين زندگي را بسنجم
Wont you take me by the hand
نمي خواهي که مرا با دستانت ببري؟
take me somewhere new
مرا به جايي جديد ببري
I dont know who you are
نمي دانم چه کسي هستي..........
but I... I'm with you
اما من....من با تو هستم
I'm with you
من با تو هستم
I'm with you
من با تو هستم
Take me by the hand
مرا با دستانت ببر
take me somewhere new
مرا به جايي جديد ببر
I dont know who you are
نمیدانم تو چه کسی هستی
but I... I'm with you
اما من .... من با تو هستم
I'm with you
من با تو هستم
Take me by the hand
مرا با دستانت ببر
take me somewhere new
مرا به جايي جديد ببر
I dont know who you are
نمي دانم چه کسي هستي..........
but I... I'm with you
اما من....من با تو هستم
I'm with you
من با تو هستم


I'm with you

+ نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه 1388/06/03 و ساعت 23:42 |