تبليغاتX
ترنم عشق

cart-1.jpg  

به خودم قول می دهم دیگر دلم برایت تنگ نشود  

قول می دهم دیگر با ترنم صدایت آسمان چشمانم بارانی نشود

قول می دهم دیگربا تصور چهره زیبایت عاشق نی غریب

چشمانت نشوم  

قول می دهم دیگر با خاطرات زندگی نکنم  

قول می دهم دیگر به کلبه دلتنگی ات نیایم  

قول میدهم دیگر اشکهایم آبرویم را به تاراج نبرد  

قول میدهم دیگر ستاره ی آرزویت را کم فروغ نکنم  

قول میدهم آسمان دلم را با ستاره وجودت گل باران نکنم  

قول میدهم دلم را اززیر پایت بردارم  

قول میدهم دیگرآسمان ، ابرها را در روزهای دلتنگی ام نگریاند  

قول میدهم دیگر نفسهایم را به عشق تو نکشم  

قول میدهم دیگر در کلبه دلم جایت ندهم ...  

ای مهربان  

ای دوست  

میدانم  

خوب میدانم  

و خوب میدانی  

رویای جاوید زندگی ام تنها تویی  

تنها روزنه ی شادی من ، خیال لحظه های زیبای با تو بودن است  

تلخی جدایی ات ، کامم را تلخ نمی کند چرا که شیرینیه بوسه  

عشقت تا ابد جاوید است  

می ستایمت به خوبی و پاکی  

و به عظمت عشق سوگند  

زنده ام ، تنها با یادت  

و چه شیرین است در فراغ یوسف گریستن  

بویش را از خاطرات گرفتن  

و ارام گرفتن با عطر خوش مهربانی  

نازنینم  

خوب می دانم نمی توانم به هیچ کدام از قولهایم عمل کنم  

چرا که رنگین کمان آسمان زندگی ام با هفت رنگ وجود  

مهربانت رنگین شده  

پس تا زنده ام می تازم.

+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1388/08/28 و ساعت 21:1 |
2003472mg9szi5yze.gif


 

 

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت

خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکو یا مقام

خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو به من داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق رو تنها نمی گذاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با هم ایم

خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق هم ایم
+ نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه 1388/08/28 و ساعت 20:58 |

 

 http://i29.tinypic.com/6oikac.jpg

هر جا که باشی میتونی صدای پای عشق رو بشنوی

باید بری رو موجش ، قد تاپ تاپ قلبت

اونوقت ، اگه بتونی تیکه های قلبها رو بهم بچسبونی میتونی  آخر عشق رو هم ببینی .

میدونم اگه به اندازه ی لحظه ای تو هر قلبی زندگی کنم میتونم عاشق ترین عاشق دنیا بشم

به فرشته ها بگو که درها رو باز کنن

فرشته هایی که تو قلبها زندگی میکنن

فرشته ی تو

فرشته ی او

فرشته های ساکن تمام قلبهای دنیا ......

من می خوام عاشق ترین عاشق دنیا بشم

عاشق همه ی مردم دنیا .........

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1388/08/18 و ساعت 19:0 |

من محتاج توام  

از عشق که....نه....
اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله،
از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!،
چرا.........می ترسم!......
من از لحظه ای که چشم های تو،
بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند!
من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد،
می ترسم!
اما اگر راستش را بخواهی!

نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب!
می ترسم یا نه؟!
فقط می دانم که.....محتاجم!
محتاج سکوت ستاره!
محتاج لطافت صبح!
محتاج صبر خدا!
من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم!
من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم

واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد!
من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم!
من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم!    

sh1.jpg  

من محتاج توام!
محتاج نگاه تو،
محتاج لبخند تو،
محتاج احساس تو،
همین!
از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد!
من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی!
با یک هوا هق هق!
با یک جفت نگاه خیس!
من محتاج یک دنیا آسمان ابریم!

که ببارد،....که برای من بشود،
بهانه ای از جنس معجزه!
تا بگویم تو را به حرمت این ابرها که می گریند قسم!....

+ نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه 1388/08/18 و ساعت 18:56 |

دل روشـــــنی دارم ای عشـــق  

مرا می شناسی تو ای عشق  

من از آشنایان احساس آبم  

و همسایه ام مهربانی است  

و توفان یک گل مرا زیر و رو کرد  

پرم از عبور پرستو  

صدای صنوبر  

سلام سپیدار  

  

مرا می شناسی تو ای عشق  

که در من گره خورده احساس رویش  

گره خورده ام من به پرهای پرواز  

گره خورده ام من به معنای فردا  

دل تشنه ای دارم ای عشق  

مرا خنده کن بر لبانی  

که شب را نگفتند  

مرا آشنا کن به گلهای شوقی  

که این سو شکستند و آنسو شکفتند  

دل نورسی دارم ای عشق  

مرا پل بزن تا نسیم نوازش  

مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید  

دل عاشقی دارم ای عشق  

صدایم کن از صبر سجاده ی شب  

صدایم کن از سمت بیداری کوه  

تورا میشناسم من ای عشق  

شبی عظر گام تو در کوچه پیچید  

من از شعر، پیراهنی بر تنم بود  

به دستم چراغ دلم را گرفتم  

ودر کوچه عطر عبور تو پر بود  

و در کوچه باران چه یکریز و سرشار  

گرفتم به سر چتر باران  

کسی در نگاهم نفس زد

و سرتاسر شب پر از جستجوی تو بودم  

و سرتاسر روز پر از جسجوی تو هستم 

صدایم کن ای عشق  

صدایم کن از پشت این جستجوی همیشه  

بهار-بيست دات كام تصاوير زيبا سازی وبلاگ www.bahar-20.com

+ نوشته شده توسط بهزاد در چهارشنبه 1388/08/06 و ساعت 14:34 |

خواب ديدم با خداوند در ساحل رودخانه اي قدم مي زنم.
نا گهان فراز ها و نشيب هاي صعودم در زندگي،
همچون برق و باد از جلوي ديدگانم عبور كرد.
نيك نگريستم؛
در فرودهاي زندگيم،
هر كجا كه آسودگي و شادماني و لذت بود،
دو رد پا بر ماسه ها مشاهده ميشد.
اما در فراز هاي زندگيم،
هر كجا كه سختي و درد و رنج بود،
تنها يك رد پا مي ديدم.
گفتم: " اي خدا!
قرار بود كه تو همواره با من باشي،
اما در هنگام مصيبت و بلا،
آنگاه كه سخت به تو محتاجم،
چرا تو با من نيستي؟
رد پايت را نمي بينم؟ "
خداوند لبخندي زد و گفت:
" آن زمان كه تنها يك رد پا مي بيني؛
زماني است كه من تو را در آغوش خويش حمل مي كنم. "
خنديدم و گفتم : " و شايد من تو را در دل خويش! "

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1388/08/03 و ساعت 15:53 |

 نزديك ميشوي به من

  فرسنگها در من فرو ميروي

  در من خانه ميكني

  در من حضورميابي

  لحظه به لحظه هرجا و هر كجا

  توي انگشتهايم جاري ميشوي

  سطر به سطر خاطراتم را مي نگاري

  روي لبم مينشيني

  خنده ميشوي، حرف مي شوي

  دلم كه مي گيرد از چشمهايم ميباري

  كيستي ؟ كيستي تو؟

  كيستي تو كه اين همه

  در من بي تابي

  سزاوار حرفهاي عاشقانه اي

  كيستي تو كه ديدنت زندگي

  رفتنت مرگ است

  در من بمان

 از هنوز تا هميشه................

بهار-بيست دات كام تصاوير زيبا سازی وبلاگ www.bahar-20.com

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1388/08/03 و ساعت 15:52 |

ديشب خوابي ديدم. خواب ديدم كه با خداوند گفت و گويي دارم.
خداوند پرسيد: پس ميخواهي با من گفت و گويي داشته باشي؟
گفتم آري، اگر وقت داشته باشي.
خداوند لبخندي زد و سپس گفت من به اندازه ابديت وقت دارم.
هرچه ميخواهد دل تنگت بگو...!
پرسيدم چه چيز آدم ها تو را به شگفتي مي اندازد؟
خداوند پاسخ داد: اين چيزها:
آن ها از كودكي خويش ملول ميشوند
براي بزرگ شدن شتاب مي كنند
بزرگ ميشوند
آنگاه دوست دارند به كودكي بر گردند!
آن ها براي به دست آوردن ثروت سلامت خويش را مي بازند،
ثروت را به دست مي آورند،
آنگاه آن را در راه به دست آوردن سلامت خويش خرج ميكنند!
آن ها بيتاب آينده اند،
لحظه حال را فراموش ميكنند، و بدين سان
نه در حال زندگي ميكنند و نه در آينده!
آن ها چنان زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد،
و چنان مي ميرند كه گويي هرگز به دنيا نيامده اند!
آنگاه دستان گرم خداوند دستانم را گرفتند و ما هردو لحظاتي سكوت كرديم.
پرسيدم ما مردم عيال توييم اي خدا!
دوست داري ما بيش تر ياد آور چه چيزهايي باشيم؟
خداوند گفت:

اين چيزها:
شما نمي توانيد كسي را واداريد كه دوست تان داشته باشد
شما فقط ميتوانيد خود را دوست داشتني كنيد.
خوب نيست وضع خودتان را با وضع ديگران قياس كنيد
بخشش را با بخشيدن ميتوان آموخت.
ممكن است در مدت چند ثانيه؛
در دل كساني كه دوست شان مي داريد زخمي عميق ايجاد كنيد،
اما شفا دادن آن زخم سال ها طول خواهد كشيد.
دارا كسي نيست كه مال فراواني دارد،
بلكه كسي هست كه نياز كم تري دارد.
هميشه هستند كساني كه شما را دوست دارند،
اما نمي دانند چگونه عشق شان را ابراز كنند!
ممكن است دو نفر به يك چيز نگاه كنند،
اما آن چيز را متفاوت ببينند.
بخشيدن يكديگر كافي نيست
شما بايد خود را نيز ببخشيد.
گفتم متشكرم خدا!
آيا چيزي هست كه دوست داشته باشي آن را هميشه به ياد داشته باشيم؟
خداوند دوباره لبخندي زد و گفت:
" دوست دارم بدانيد كه من هستم،
و هميشه خواهم بود"

+ نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه 1388/08/03 و ساعت 15:45 |